خواهرم یادت هست ؟هر وقتی می خواستیم از خانه بیرون برویم  پدر با چشمهای نگران دم در می ایستاد و نگاهمان می کرد، سری می جنباند و با صدای خفیفی می گفت:» دختر جان، ژاکت قرمز؟ ایام فاطمیه؟ درش بیار دخترم،  من توان مواجه شدن با این اوباش بی همه چیز راندارم. من اگر پایم به کمیته برسد و یک پاسدار ریشوی بیست ساله تحقیرم کند سکته می کنم. درش بیار دخترم، روسری سیاه بپوش دخترم. دردسر نساز دختر…»پدر التماس می کرد و از تحقیر شدن می ترسید و با این همه نمی دید که در چه وضعیت تحقیر آمیزی ایستاده و به  ما هم  تحقیر شدن را می آموزد.

آری خواهر جان، اینگونه بود که نسل من  با ترس آشنا شد و تحقیر را پذیرفت ، ترسی بی دلیل و موهوم و احمقانه . در کوچه ها، در خیابان، در مدرسه ، وقتی خواهران بسیجی را می آوردند تا برایمان سخنرانی کنند و از احادیث و فواید حجاب بگویند و ما از شدت درد و مخالفت ناخنهایمان را در کف دست مان فرو کردیم و دم نزدیم. آری نسل ما اینگونه بزرگ شد. زیر سایه ی ترس.زیر سایه ی تحقیری که تا همین امروز هم رهایمان نکرده است.اما نسل تو؛ انگار با ترس بیگانه بود. یادم هست که وقتی آ ن خواهر چادری را آوردند تا در 22 بهمن برایتان سخنرانی کنند شما اعتراض کردید. بلند شدید ایستادید و یکپارچه زنک را هو کردید و از سالن بیرون رفتید. وقتی ناظم خپله مدرسه جلوی در سالن راهتان را بست ، شما از پنجره ها بیرون رفتید و گفتید که نمی خواهید مزخرفات آن زنک را گوش کنید. یادت هست که وقتی این ماجرا را تعریف کردی پدر با چه غروری سرش را تکان داد و گفت : این نسل ، این حکومت را از پا در خواهد آورد، این ها زورشان به این نسل نخواهد نرسید.

آری خواهرم، نسل تو از من شجاع تر بود. یادت هست وقتی دوباره گشت ارشاد دم در مجتمع گلستان ایستاد و من بی اختیار و به عادت دیرینه دستم به سمت روسری ام رفت تو سرم داد کشیدی که چرا این کار را می کنم؟ گفتی هیچ غلطی نمی توانند بکنند. چرا می ترسی؟ و انقدر این را محکم گفتی که من از خودم خجالت کشیدم که چرا همه ی این سالها به این آسانی ترسیده بودم. آری خواهرم نسل تو از نسل من شجاع تر بود ،نطفه اش در زیر بمباران و موشک بسته شده بود و تحمل تحقیر بیشتر را نداشت. برای همین هم برای  نسل تو اسلحه ها یشان را بیرون کشیدند. ترساندن شما به اندازه ی ما اسان نبود.نسل شما سخت تر می ترسید، برای ترساندن شما حاکمیت با تمام توان آمد، با زره پوش و نیروی مسلح آمد، با گلوله ای که گلوی ندا را شکافت آمد. چاقو ها از غلاف در آمد و خشونت با نهایت وقاحت در برابر شما ایستاد چون خوب می دانست که برای بقایش نیاز به کاشتن بذر ترس در دلها دارد. حجاب بهانه ای بیش نبود. هدف تحقیر ما  بود. همان تحقیری که پدرمان دم در می کشید وقتی از ما میخواست که روپوش بلند تر بپوشیم  و همه ی ما می دانستیم که روپوش بهانه است.

خواهرم یادت هست روز آخر را؟ وقتی که برای همیشه از آن خاک می رفتم…  پدر لبخندی زد و با بغض گفت:» دیگر خیالم  راحت است، که یک بی سر وپای عوضی برای رنگ روسری ات مزاحمت نخواهد شد. برو، برو و پشت سرت را نگاه نکن. برو . «من رفتم اما پشت سر با من آمد و ترس و تحقیر یک لحظه هم رهایم نکرد. شاید هم برای آنکه من به ترسیدن عادت کرده بودم و بذر ترس در من ریشه کرده بود. این روزها با خودم فکر می کنم که کاش نمی ترسیدیم ، همه ی ما ، من ، تو ، پدر. کاش می ایستادیم و به جای اینکه ترس را در هم تزریق کنیم شهامت را به هم تلقین می کردیم. می دانی ؟ من این روزها از ترسیدن خسته ام ، من از ترسیدن می ترسم. هیچ چیزی ترسناک تر از خود ترس نیست. این روزها باز شغالها برای ترساندن مردم زیر آسمان شهر  زوزه می کشند. قوانین مسخره می سازند و نفس کش می طلبند. پدر در تنهایی و ترس پیر می شود،من اینجا هر شب همان کابوس ها را می بینم ،کاش که  تو نترسی.