یادش به خیر، چون بابام طاغوتی بود، شوهر عمه ام یک ویلا تو متل قو داشت. تابستونها جای شما خالی می رفتیم اونجا تعطیلات. یک سگ شیانلوی نره خر هم داشتند که همیشه بسته بود. آخه پسر عمه بلقیس از سگه خیلی می ترسید.یک روز صبح نشسته بودیم تو حیاط و دور میز صبحونه می خوردیم . معلوم نشد کدوم بنده خدایی سگه رو ول کرد وسط حیاط. پسر عمه بلقیس یهو وسط حیاط ویلا شاخ به شاخ شد با سگه.  یک دقیقه تو چش هم نگاه کردن و پسر عمه ام دو پا داشت دو پا دیگه قرض کرد و شروع کرد به فرار، سگه هم دنبالش. سگ اساسا اگر در بری دنبالت می کنه. هرچی شوهر عمه ام سر بچه اش داد می زد بشین! گوش نمی کرد. دور ویلا می دوید وجیغ می کشید.پسر عمه بلقیس هم خنگ بود و هم ترسو، باباش هم که پولدار بود ، واسه همین هیچ کی دوسش نداشت.ما هم از دیدن دویدنش دور ویلا از خنده روده بر شده بودیم .مخصوصا این که تو اون هیری ویری همونجور که می دوید به سگه می گفت: بلکی ، بلکی! ولم کن ! نیا ! نیا ! به قران به مامانت می گم!  به مامانت می گم.

***

معلوم نیست کی قلاده این فرمانده سپاه رو باز کرده و واق واق شده. سید حسن خشتکش را گرفته و دور ویلا می دود. محمد رضا خاتمی هم داره دنبالش می دوه وبه سگه  میگه ببین نیا، نیا ، تو نباید کار سیاسی کنی.  به مامانت میگم!ما هم داریم نگاه می کنیم و دور از جون شما سگ خند می زنیم. مرده شور این توله سگ ها و اون مادر سگ و این زندگی سگی را ببرند که از کیسه  امام راحل  گفتمان دموکراسی می کنند .. .