جواب ازمایش رو که داد دستم و فهمیدم حامله ام  زانوهام سست شد . توی اون گرما ، عرق سردی به تنم نشست و یک نیمکت پیدا کردم که روی زمین ولو نشم . دخترک پشت کانتر فکر کرد  ذوق مرگ شدم و تند تند لبخندهای مسخره میزد . اما وقتی دید دستام میلرزه و مثل ادم های خدنگ زل زدم به برگه و رنگ به صورتم نیست  هول اومد و یه لیوان اب دستم داد و پرسید : نمی خواستی اش؟

بی انکه جوابی بدم زدم بیرون و هی این سوال در ذهنم تکرار میشد که….. نمی خواستی اش؟

نمی خواستم ؟ معلومه نمی خواستم یک زن تنها ، کم مشکل نداره که یک بچه هم بهش اضافه بشه … یک بچه ی بدون پدر …..البته اینا رو الان میگم وگرنه اون موقع توی شوک بودم و نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت

یادمه اون شب مثل همیشه به مبل راحتی ام پناه بردم و تلوزیون جلوم روشن بود اما من جای دیگری بودم … کم کم داشتم می فهمیدم چی شده  راستش من بعنوان یک زن تمام انچه خلاف عرف یک جامعه سنتی است رو انجام داده بودم و مرزی  رو نمی شناختم  و تنها اصول خودم بود که حد مرا تعیین میکرد .. من با انتخاب خودم ازدواج کردم با فکر خودم جدا شدم و با اتکای خودم تنها زندگی و کار می کنم اما   بچه  چیز دیگری بود . یک تجربه ناشناخته …. اما از طرفی یک حس عجیب داشتم ، حسی  که منو به رویا می برد . من تا به امروز از انتخاب هایی که در زندگی کرده ام ، راضی ام و فکر نمی کنم اشتباه کرده ام ، اما همیشه از روزهای پیش رو وحشت دارم . از روزهای پیری و ناتوانی و تنهایی می ترسم …من می ترسم که سکته کنم و گوشه ای بیفتم و کسی نباشد حتی ابی بدستم دهد ..من می ترسم که یکبار که از خیابان رد میشوم یک ماشین زیرم بگیرد و مرا خانه نشین کند . و این ترس  تنها دلیلی است که  باعث میشود  گاهی  به انتخاب های گذشته ام با دیده ی شک بنگرم.  اما یک بچه شاید باعث شود که من دیگر نترسم  یک بچه می تواند برای روزهای سرد پیری یک امید باشد که درب خانه ام را بزند و مرا از بودنم دل شاد کند .

اما چگونه ؟ یادم هست هزار فکر و نقشه عجیب و غریب و خنده دار انشب کشیدم تا شاید بتوانم انچه که هست را نگه دارم ، چون راستش سوای ترس ها و رویاها یک مشکل بزرگتر هم بود . سقط جنین …….

من همیشه در زندگی تمام تلاشم را می کنم که چیزی را که ، نمی خواهم ،  اتفاق نیفتد  اما اگر در توانم نبود ویا به هر دلیلی ،  اتفاق افتاد  ، سعی می کنم قبولش کنم و دست و پای الکی نزنم  اما قبول سقط کردن یک بچه از ان اتفاق هایی نیست که بشود راحت قبولش کرد و با ان کنار امد مخصوصا که برخلاف اصول خودت هم باشد . اصولی که  از فکر و عقایدت  نشات گرفته و همیشه سعی در پایبندی  ان داشته ای . یادم هست که چقدر به مشورت یکی خود را نیازمند می دانستم اما با چه کسی میشد حرف زد… که اشنا و فامیل و خانواده نباشد ؟ باصاحب کروموزم های ایکس؟  انهم وقتی روز اول هردو بر سر جلوگیری از این پیش امد توافق کرده بودیم ؟ مثل روز برایم روشن بود به او گفتن فقط بر تحت فشار قرار گرفتن خودم و هزار تهمت و دعوا منجر خواهد شد … پس نه شدنی بود و نه ارزشش را داشت که بخواهم نظر اورا بدانم که ربط ما فقط به یکی دوبار در هفته برای سرگرم شدن بود و نه چیزی بیشتر …و خدا میداند چقدر احساس تنهایی میکردم . اینکه چیزی را دلت با تمام وجود بخواهد اما عقلت با تمام وجود نفی اش کند و جامعه نیز طرفداری عقلت را کند  و اصولی که این وسط بشود مشکلی رو مشکلاتت  .

انجامش که دادم تا چند روز از درد و خونریزی و افسردگی توان تکان خوردن نداشتم . دلم میخواست بمیرم  . درد امانم را بریده بود و از خودم بابت کاری که کردم بدم می امد . و ترس …ترس هایی که حالا با قوت بیشتری به سراغم امده بودند .  همسایه ای دارم که عمه بلقیسی است برای خودش اما کمی مدرن و به روز و بسیار مهربان و از ندیدنم نگران شده بود و امد که حالم را بپرسد که با دیدنش  بغض این مدتم  ترکید و دراغوشش تمام دردهایم را گریه کردم . و به او گفتم که چقدر می ترسم و چرا شد و چرا چنین کردم ..

یادمه مثل مادربزرگ ها پیشانی ام را بوسید و گفت : نترس مادر تو چرا یادت رفته …یه خدایی هم هست ….

پی نوشت : بحث سقط جنین ، بحثی است که در تمام جوامع امروز مطرح است و موافقان و مخالفان بسیاری دارد . اما صحبت این نوشته بر سر سقط جنین نیست که این اتفاق در هرکجا ، قانونی یا غیرقانونی انجام میشود .  هدف من بررسی  نگاه جامعه به زنان تنهایی است که دوست دارند با داشتن فرزند ، امید و اینده ی دلچسبی را برای خود رقم زنند … امید و اینده ای که نگاه تند جامعه و قانون  مانع بحقیقت پیوستن ان است .