تلویزیون خونه ی عمه بلقیس سیاه سفید بود،از اونها  که شبیه تابوت بود . پایه داشت و توی یک قاب چوبی بود و روش هم یک دستمال سفید قلاب دوزی شده می انداختند. روزی که بابام تلویزیون رنگی  خریدهنوز یادم هست آن همه رنگ توی تصویر عین معجزه بود، عین خیال . چند وقت بعد شوهر عمه بلقیس  یک گروندیک گنده خرید. تلویزیون اونها کنترل از راه دور داشت که قد یک آجر بود.عوضش می تونستی از جات تکون نخوری و کانال ها رو عوض کنی.تلویزیون ما ریموت نداشت و توی خونه ی ما همیشه سر عوض کردن کانال دعوا بود چون باید یکی بلند می شد می رفت کانال را عوض می کرد. خوبی اش این بود که دو تا کانال هم بیشتر نداشتیم و هر دوش هم بیشتر اوقات برفک نشون می داد. به هرحال عوض کردن کانال مصیبت بود و معمولا هم می افتاد گردن ما بچه ها که از همه کوچیک تر بودیم..

تا اینجا رو داشته باشید تا بریم سر داستان پست مدرنیسم.

***

حکما مستحضرید که  پست مدرن دورانی است که بعد از دوران مدرنیسم می آید. مشخصه ی اصلی دوران پست مدرن  امکان انتخاب ، آزادی ، تکثر و زوال ارزشهاست. پست مدرنیسم  همین آش شله قلم کاری است که می بینید.عصر گیجی و بی حوصلگی،  مایکرو ویو ، ماهواره  وموبایل . حالا همه ی تلویزیون ها کنترل دارند، می تونی روی صندلی لم بدی و با کنترل از راه دور از روی اخبار سی ان . ان  و نا ارامی های سوریه بری روی شوی لباس در پاریس بعد چند دقیقه مستندی که در مورد زندگی غاز ها در سواحل ماداگاسکار تهیه شده را ببینی ، لحظه ای تعلل کنی و بعد ناگهان تصمیم بگیری که بری اینترنت و  توی یوتیوب و  با یک کلیک از روی شوی خانم بیانسه بپری توی وبلاگ نسوان مطلقه معلقه و این مطلب را تا اینجا بخوانی و بعد بگی چقدر مزخرف بود و ——— نه —— نه——- کلیک نکن!  در عصر پست مدرن جلب و نگاه داشتن توجه  مردم روز به روز سخت تر می شود. چون  به آسانی می شود با یک کلیک از روی همه چیز پرید.

***

این سوییچ شدن های آسان و سریع  باعث می شود که مفاهیم  در مغز با هم فیوز شوند. برای همین هم در هنر پسا مدرن ایده ها و رنگ ها و فرهنگ ها  مدام در هم ادغام  می شوند. اما در میان  این  همه حرف؛ نوشته ،ایده ، تصویر ، گزارش کدام درست است؟ کدام غلط؟ اصلا کدام مهم تر است؟ کشته شدن مردم سوریه و یا زندگی غازها در سواحل ماداگاسکار؟ تو دیگر حتی به یاد هم نمی آوری. انقدر آسان از روی این روی آن یکی پریدی که دیگر حتی یادت نمی آید که در سوریه چه خبر بود . شاید هم کم کم به این درک برسی که شاید انغراض غازها در ماداگاسکار کم اهمیت تر از کشته شدن آزادی خواهان در سوریه نباشد. اینجاست که  بسیاری دوران پست مدرن را اینگونه تعریف می کنند: دورانی که هیچ چیز اهمیت بنیادینی ندارد.

***

عشق و اما عشق…بر سر عشق چه می آید در این دوران؟آیا عشق دوران پست مدرن  همان عشق دوران قاجار است ؟ حس نوشتن نامه های عاشقانه  با مرکب و رساندنش به دست معشوق مانند حس اس ام اس فرستادن است؟آیا مرارت و سوز و گداز و خون جگر این روزها مفهومی دارد؟   توی یک شبکه اجتماعی، یک نفر را پیدا می کنی. رویش کلیک می کنی، می کشی اش بیرون از توی دنیای مجاز.رابطه شکل نمی گیرد یا برقرار نمی ماند؟ فدای سرت. با یک کلیک رابطه را حذف میکنی . به همان سادگی که کانالها رو  عوض می کنی آدمها را عوض می کنی. برای چی باید وقتت را  تلف روابط ناجور کنی ؟ برای چی چیزی را بسازی، عمر پایش بگذاری؟ وقت صرفش کنی، برای شناختنش ظرافت به خرج بدهی، برای نگاه داشتنش خون دل بخوری و اشک بریزی؟ ریموت کنترل  اختراع شده و دست توست، احمق!  از روی این کانال بزن اون کانال.تو روی هیچ کانالی برای همیشه نمی تونی متوقف بمانی. کم کم این کانال عوض کردن ها میشود  ضرورت ، می شود عادت، می شود لایف استایل. آبگوشت آماده است، نان سنگک را ترید می کنی توش و آدمها و صورتها و شکل ها و بو ها و لمس هایشان در هم ادغام می شود. تا آنجا که خودت هم یادت می رود که واقعا دلت چی می خواهد. آنقدر هم اهمیتی ندارد. تو وارد عصر پست مدرن شده ای. عصری که دیگر هیچ چیز اهمیت بنیادینی ندارد.