انگار هزار ساله که رفتی و من بی تو دل  تنگم. برای شبهایی که کنار هم دراز می کشیدیم و فیلم می دیدیم و تو کلمه ها را به من یاد می دادی و انگشتت را می کشیدی روی مهره های گردنم. حالا انگار از اون روزها خیلی گذشته . می دونم که باید فراموشت کنم اما نمی تونم.من برای فراموشی فقط و فقط یک راه می شناسم.

توی بار می شینم و پشت سر هم آبجو سفارش می دهم.  می خوام برای یک لحظه فکرت رو از سرم بیرون کنم. یک نفر  میاد و سر صحبت رو باز می کنه. از توخوش قیافه تره.قدش هم  بلند تر. تو نیروی دریایی است و … دقیق گوش نمی کنم، دارم به تو فکر می کنم. می دونی از روزی که رفتی من همه اش دارم به تو فکر میکنم.. اجازه می گیرد و می نشیند سر میز.. دست های من را می گیرد کف دستش. دستهایش بزرگ ومردونه است.می گوید چقدر دستهای ظریفی داری. لمسش هیچ حسی ندارد. اما خوب می دونی ؟ من تنهام. آدمها وقتی تنها هستند کارهای عجیب و غریب می کنند. مخصوصا اگر  عاشق باشند. آره لیون ، من فکر می کنم که عاشقتم.می دونم قرارمون این نبود. اما پیش اومد، من رو ببخش.

دستم را از دستش می کشم بیرون. می گذارم روی بازویش. تو دوست داشتی وقتی ناخن هایم رو روی بازویت می کشیدم. ازت دلخورم، لیون. تونباید من رو ول می کردی . دستم را می گذارم روی بازوش و میگم میدونی من امشب میخوام  پاتیل بشم. چشمهاش برق می زند و چند دقیقه بعد  با چهار تا شات ابسینت بر می گردد.تلخ است لامصب مثل همه ی روزهای من بدون تو.از چهارمی اش به بعد دیگر چیز زیادی یادم نیست.اما فکر کنم که همه اش به تو فکر می کردم .  از توی بار که می زنیم بیرون مثل سوسکی  که با دمپایی توی سرش زده باشند تلو تلو می خورم و نمی دونم از کدوم وری باید برم. کتش را می اندازد روی شانه ام و یک تاکسی می گیرد. می پرسد آدرست را یادت می آید؟

دم در که پیاده می شویم با من میاید توی ساختمان. لیون، به قران قسم من به جز تو مرد دیگری را نمی خواهم. اما  تو که ولم کردی شروع کردم به تلو تلو خوردن.توی اسانسور محکم من را گرفت و سرم را گذاشت روی سینه اش.. اما من بازوهای تو را می خواستم .کلید را ازم گرفت ودر را باز کرد. من را خواباند توی تخت و کف دستم را بوسید ..  یاد بوسه های تو افتادم. من خیلی دل تنگت هستم. نمی دونم می تونی درک کنی یا نه. دستش را می گیرم و می کشمش توی رختخواب . بلوزش را می کند و تنش را می چسباند روی سینه هایم.قلبش تند تند می زند،تنش داغ است، تن من سرد است. از وقتی رفتی تن من سرد است لیون. دستم را می کشم روی پوستش و توی تاریکی خطوط چهره اش را نگاه می کنم. قیافه اش جدی است. بیشتر دل تنگ  تو می شوم.می دونی من عاشق قیافه ی تو بودم وقتی عشق بازی می کردیم. عین بچه های پنج ساله ای  که کنار دریا با ماسه  قلعه می سازند مجذوب بازی بودی. یک لبخند کودکانه کنج لبت بود. انگار می دونستی که داری چیزی رو کنار ساحل می سازی که با اولین موج ویران خواهد شد.

لیون، همه مثل من و تو موج ها را نمی شناسند، حتی اگر همه ی عمرشان را روی  دریا گذرانده باشند. پاهایم را حلقه کرده ام دور کمرش و می گذارم وجب به وجبم را بچشد و لمس کند و کشف کند.نفسش را حبس کرده و جدی است.. می کشمش پایین و می شینم روی سینه اش و دستم را می برم توی موههایش . به تو فکر می کنم لیون… به تو.. به تو. همین طور که تو به آن دیگری فکر می کردی. می دونی  من دوستت دارم. دل تنگتم، عاشقتم. همان طور که تو عاشق آن دیگری بودی. دلم برایش می سوزد که افتاده وسط عشق من و تو..وسط عشق تو و آن دیگری…وسط طوفان.. راستی تو هیچ وقت دلت برای من سوخت ؟ دستم را می سرانم پایین تر،زیر دستم با همه ی بی خبری اش نفسش بند آمده و مثل گوسفندی که به قربانگاه می برند نگاهم می کند.  گوشه ی لبم  لبخند موذیانه ای می نشیند.عین کودکی که بازی می کند و می داند که چیزی که می سازد با اولین موج دریا ویران خواهد شد.