تلفن زنگ می زد و شماره ناشناس بود.بعدا یادم افتاد که خودم شماره اش را پاک کرده بودم.نگه داشتن شماره اش وقتی همه چیز تموم شده چه فایده ای داشت؟بقول میلان کوندرا مرده های قدیم باید برای مرده های جدید جا باز کنند. صداش خسته و غمگین بود: من رو یادت رفته…؟ مگر می شد. گفت یک بار دیگر هم را ببینیم. دو تا آبجو می خوریم. من توی بار منتظرتم. از  8 شب تا 10.خواستی بیا، نخواستی هم نیا.می دوم توی حمام و دوش می گیرم.  زیر پوش های توری ام را از توی کمد بیرون میارم، مثل احمق ها هیجان زده ام .توی ایینه وقتی دارم صورتم  را مرطوب کننده می زنم تصویرم به من نگاه می کند و می گوید: تو هیچ جا نمیری! می پرسم چرا؟ من دوستش دارم!پوزخند می زند  احمق نشو. اون تو رو دوست نداره! راست می گوید ،می شینم روی تخت. ساعت از 8 تا 10 کش می آید ، کند، سنگین و بد. شب اول می گذرد

***

 می گوید می دونستم که نمی آیی.. حتی فکر کنم دیدم که خواستی بیای و در یک لحظه تصمیمت عوض شد . ولی من بازم میام تو همون بار 8 تا 10 شب میشینم ، منتظرت. اگر خواستی بیا، اگرنه که هیچ .

 چرا این کار را با من می کند؟ آنهم درست الان که با هزار مصیبت چالش کردم و خاک ریخته ام روی رابطه مثل زامبی دستش را از توی گور در آورده و مرا می ترساند. با دمپایی و پیژامه ی چروک  میرم ته راهرو و در اطاق پیرمرد همسایه را می زنم . آدم خوبی است. از دیدن  من پشت در جا می خورد.می  پرسم من رو از 8 تا 10 نگه میداری؟ ریشش را می خاراند و سرش را تکان می دهد. میرم تو و میشینم روی تختش و او بااحتیاط پشتم تاپ تاپ خمیر می کند و در مورد  قهرمان های کریکت استرالیا برایم می گوید. ساعت  از8 تا 10می گذرد

***

زنگ می زند و می گوید: امشب شب آخر است،  من همونجام. من متاسفم اگر انقدر آزارت دادم که نمی تونی منو ببخشی.من حماقت کردم.من که بهت گفته بودم احمقم!  دلم برات تنگ شده. 8 تا 10 شب منتظرت میمونم.

ساعت به 8 نزدیک تر می شود. اگر بشینم اینجا صورتش دوباره میاد جلوی چشمم. می تونم تصورش کنم که تنهایی و با بی حوصلگی نشسته و لیوان آبجویش را خالی می کند و با هر بار باز شدن در سرش را بر می گرداند.از توی یخچال  بطری ابسلوت را بیرون میآرم و چند قلپ می خورم. میرم دم در خانه ی پیرمرد ولی پشیمون میشم و بر می گردم. دوباره چند قلپ الکل می خورم و بعد گوشی را بر می دارم و شماره ای را می گیرم.فکر کنم خیلی مستم. هنوز شماره را حفظم بعد از این همه سال.. تلفن بوق می خورد.. بوق می خورد و بعد صدای آشنایی – صدای مردی که سیزده سال شوهر من بوده- می گوید الو؟

***

 بغض و اشک و عن دماغم قاطی می شود.  دستپاچه می پرسد خوبی؟ چیزی شده؟ فین فین می کنم  چیزیم نیست و فقط دلتنگم. مکثی می کند؛ دل تنگ چی هستی؟  میگم سنگ های کنار جاده ی  چالوس یادت هست؟ می گوید مگه ممکنه یادم رفته باشه؟ اشک همچنان سرازیر است. می پرسد دلت برای پدر مادرت تنگ شده؟ میگم  برای همه چیز! مکثی می کند ؛ حتی برای من هم؟ دلم می سوزد.چرا همه چی اینجوری داغون شد، عشقم ، زندگیم.. کشورم… من سر کدوم پیچ اشتباهی پیچیدم… پیچ های جاده چالوس توی سرم پیچ می خورد و بوی دم هوا و خزه های روی تنه های درخت ها رهایم نمی کند. دلداری ام می دهد، می گوید همه چیز درست خواهد شد، می گوید که یک روز باز با هم میریم جاده شمال و بلال  و تمشک خواهیم خورد.اشک می ریزم و فین می کنم. می گوید گریه نکن، خانومم.. خانومم.  مدتهاست که کسی به من نگفته خانومم. بیشتر گریه ام می گیرد. می گوید درست رو بخون و برگرد، همه چیز سر جاش هست. تو هیچ چیزی رو از دست ندادی. من برای تو همیشه هستم. مراقب خودت باش. باشه؟ باشه ؟ گوشی را می گذارم. ساعت از 10 می گذرد