ما هم مثل خیلی ها فرار کرده بودیم. تهران زیر موشک باران بود، پناه گرفته بودیم  تو یک روستا با خونه های کاه گلی روستایی تا اوضاع ارام شود و برگردیم.روزی نشسته بودم تو ایوان و درس می خوندم. مرغ و خروس و قرقاول ها وسط باغچه ولو بودند که ناگهان یک سگ گرگی از روی دیوار پرید تو حیاط و گلوی یکی از قرقاول ها رو گرفت. قرقاول َشروع به قدقد کرد و سگ بی رحمانه خرخره اش را می جوید. من مبهوت و ترسیده به این صحنه نگاه می کردم اما  نمی تونستم تکون بخورم. آنجوری که گرگ خرخره اش را گرفته بود کار قرقاول تمام بود. دقایقی گذشت تا اینکه زن صاحبخانه که سر و صدا رو شنیده بود توی ایوان آمد و دمپایی اش را برداشت و محکم کوباند توی فرق سر سگه و هوار کشید چخه. …چخ.!سگ خرخره  قرقاول رو ول کرد و مردد به ما نگاه کرد وقتی زن  به سمتش هجوم برد از رو دیوار بیرون پرید. قرقاول هم بالها رو تکون داد و از اینکه به سلامت جسته بادی در غبغب انداخت و روانه شد وهمه چیز به خیر گذشت!زن دهاتی به من رو کرد و گفت» پس تو اینجا چی می کردی بچه؟ چرا لالمونی گرفتی؟» و من ناتوان تر از آن بودم که بگویم من همه چیز را می دیدم ولی» نا امید تر «از آن بودم که حرکتی کنم.

***

من نه سیاستمدارم و نه ادعا می کنم از آن چیزی که در ایران می گذرد با خبرم و نه از فردا خبر دارم. آن قدر می بینم که سگ هار از روی دیوار جهیده و خرخره ی قرقاول را گرفته و دارد با نهایت توان می جود و هرکس چیزی می گوید.من نمی دانم پایان این جدال چه خواهد بود، ولی یک چیز را خوب می دانم. آنکه ما را» نا امید » می کند طرف گرگ است نه طرف قرقاول.آنکه سیاه نمایی می کند و ترس را دامن می زند و امید را می گیرد  دشمن است.  نجات ما از چنگال گرگ بدون امید به نجات میسر نیست. امید  است که باعث می شود که دمپایی را پرت کنی و حرکت کنی.کار این قرقاول تمام نمی شود مگر آنکه ما باور کنیم که کارش ساخته است!زندگی و  مبارزه و حرکت  از امیدواری می جوشد. این روزها به این فکر می کنم که نا امیدی هم به اندازه ی نا آگاهی گناه است !بگذارید همه چیز را از ما بگیرند، امید و لبخند را اما ؛ هرگز.