از وقتی مهدی خزعلی اعتصاب غذا کرد عذاب وجدان گرفته ام.چون من یکی از کسانی بودم که در موردش بدگمان بودم و مطلبی هم در موردش اینجا نوشتم ، راستش هنوز هم شکم به یقین تبدیل نشده است. اما اگر گمان من نادرست باشد فردا می توانم سرم را بالا بگیرم که در این روزگاری که همه می دانیم مردی را که پای آرمانهایش ایستاد را نه تنها حمایت نکردم که به خیانت متهم کردم ؟ بعد از خودم پرسیدم چه اتفاقی باید بیفتد تا من باور کنم که مهدی خزعلی همانی است که ادعا می کند وهمه ی اینها بازی نیست؟ دیدم تنها گزینه این است که مهدی خزعلی بمیرد*.زمانه ی بدی شده، تنها راهی که می توانی ثابت کنی که بازی جدی است ، این است که بمیری.

* دور از جان