تا حالا دقت کردین ما چه مردم نازنین و گوگولی هستیم؟ اگه تا حالا بهش دقت نکردین پس بذارین براتون بگم … در یک شب تاریک باباهای ما خفت مادرهای ما رو میگیرند و طی یک عملیاتی که نیاز به توضیح نداره و به شما هم ربطی نداره   که چشو گوشتنو باز می کنه… ما مردم نازنین رو میکارن .این کشت و کار در قدیم زیاد لذت بخش نبود اما الان به یمن یکسری ابداعات و ابتکارات ، به  یک زراعت جذاب تبدیل شده . به هرحال وقتی بابا جان به ماتحت ماماجان میزنه و میگه * ای جنده ی کوچولو * ما کاشته میشیم . بعد ما مردم نه ماه رو در تاریکی و خون و گرما بسر می بریم تا خوب مغز پخت شده و اماده تحویل به دنیا بشیم . قدیم تحویل ما با جیغ و عربده و اجر داغ و اذان سر پشت بام همراه بود اما جدیدا چون سایز یک جاهایی از نسوان محترمه مهم شده  و ….بشما هم ربطی نداره سایز کجاها …. مارو راحت تر تحویل دنیا میدن . وقتی ما مردم نازنین وارد دنیا شدیم یک دو، سه سالی رو به سعی در تولید شاش و جیش و افزایش اوره سطح کره زمین سر می کنیم و تمام تلاش مان را می کنیم تا مادران و پدران محترم ساعتی اسایش نداشته باشند . سپس وقتی یاد گرفتیم سنسور پی پی کردن مان را تنظیم کنیم  سعی در شناخت دنیای پیرامون خود می کنیم . از انجایی که شناخت خیلی مسله مهمی است اول با یاد گرفتن اسمها شروع می کنیم . سپس بازی ها و اشخاص را می شناسیم  و این سیر را طی می کنیم تا به شناخت پسر یا دختر همساده برسیم . از اینجا به بعد دوران زیبایی برای ما مردم نازنین اغاز میشود .شریکی برای بازی و دوستی برای تفریح ..و این دوران تا نه سالگی ما ادامه می یابد . در این سن یکدفعه همه چیز عجیب و ترسناک میشود .اگر پسر باشیم که  دختر همسایه  یک غریبه است  و اگر دختر باشیم بی شک پسر همسایه یک لولو است و دیگر نباید با او امپول بازی کرد . به این دوران ، دوران حیرت ما مردم نازنین می گویند .

دوران مدرسه برای ما مردم نازنین دوران سختی است .یکسری معلم که باید مهربان باشند اما ارث نداشته پدرشان را از ما طلب کارند  مارا به علم اموزی تشویق می کنند .بصورتی که ما چنان از علم بیزار میشویم که خر از نعلبندش .  اما این دوران شیرینی هایی را هم بهمراه دارد .در این دوران ما به یکسری رموز و نامکشوفات ذهنی خود پی میبریم . مثلا کم کم متوجه میشویم ان صداهای دهشتناک اتاق ننه باباهایمان در شب ، هیچ ربطی به طوفان کاترینا ندارد و در اصل یک عوالمی در دنیا وجود دارد که ما مردم نازنین از ان بی خبریم .هرچند این اگاهی از طرق مختلف و بسا بسیار غلط بما میرسد اما در مجموع طی فرایندی چند ساله ما می فهممیم  چرا یکسری چیزها محدب است و یکسری  مقعر  … و کم کم یکسری احساسات نسبت به پسر یا دخترهای فامیل و محله در ما بوجود می اید . همچنین در این مرحله با گل و پروانه و قلب سوراخ شده با تیر جفا و…. یکسری از این مهملات اشنا میشویم

 در این مرحله فرایند شکل گیری ما مردم نازنین به دو شق مختلف تقسیم میشود .

شق اول … اگر پسر باشیم که یا میرویم سربازی و بعدش میرویم سرکار یا سرکاری   و اگر اهل علم و دانش باشیم که میرویم دانشگاه  تا درانجا  با بنگ و چرس و حشیش و نگاری و دختربازی و دودره بازی و….. بطور کامل و مبسوط اشنا شویم  و در کل بصورت  یک فرد مفید برای جامعه ، اماده ورود به ان باشیم

شق دوم ….اما اگر دختر باشیم  و  پدرمان هم  باغیرت و سبیل دارباشد که  ما را در خانه نگه میدارد تا  شاهزاده سوار براسب از راه برسد و خبر ندارد که ما شبها سر پشت بام با رجال نو سبیل محل راندوو داریم و در عزا و عروسی  ،جلوی مادران دارای اولاد ذکور چه بال بال ها میزنیم  تا ان شاهزاده سوار بر اسب را با لقد و توسری به سفره عقد نزدیک کنیم …..یا اگر پدرمان سبیل و کمربند نداشته باشد و اهل علم و دانش باشیم که میرویم پی علم اموزی و در دانشگاه ، با طرق مختلف پسر بازی و شوهریابی و سقط بچه و قرص ضد حاملگی و رفت و روب پرده دریده شده و … کلهم .متحول می گردیم

در دوران بعدی ما مردم وارد بازار کار میشویم و از برکت فرهنگ و صداقتی که در جامعه ما قلپ قلپ موج میزند با دستمال کشی ماتحت رییس و دروغ و از زیرکار در رفتن و سرهمدیگر را شیره مالیدن و بزن و دررو…. بطور کامل اشنا میشویم .در این مرحله ننه باباهای ما مردم نازنین که حالا دیگر زیاد هم نازنین نیستند و همدیگر را *جنده کوچولو * خطاب نمی کنند بفکر می افتند سروسامانی به فرزندان عزیز بدهند . اینست که دختر دارها مهمانی میدهند و پسر دارها دنبال دختران افتاب و مهتاب ندیده میگردند که از قضای روزگار در این مرحله همه پسرها چشم و گوش و بسته و همه دخترها افتاب ندیده  میشوند و این از عجایب ما مردم نازنین است . عروسی میگیرند و کل میکشند و چراغانی می کنند و قند میسابند تا ما مردم نازنین را بهم وصلت دهند و تا ما هم برویم در حجله و با خلوص نیت و صدق باطن به ماتحت عیال محترمه بزنیم و بگوییم ….جنده ی کوچولوی من

به قلم بریجیتا