جعفر آقا را همه جفری صدا می کردند. پشت شهرداری مغازه لوازم الکتریکی داشت و  تویوتای آخرین مدل توی پارکینگ مال او بود. همسایه های قدیمی تر هنوز یادشان هست که جفری روز اولی که برای دیدن ساختمون اومد سوار موتور گازی بود و زنش چادر گلدار رنگ و رو رفته سرش بود و می گفتند که برای رختشوری می رفت خانه ی مردم. جفری و ربابه خانم- که الان شده بود رویا -هیچ شباهتی به اون روزهایشان نداشتند. رویا خانم روسری های مارک نینا ریچی سر می کرد و تولدش از جفری ست کارتیه کادو می گرفت. جفری منفور ترین شخصیت مجتمع بود. اهل ساختمان از ردیف کردن دمپایی های لاستیکی دم در خونه و راه رفتن جفری با عرق گیر و شکم گنده و پیژامه تو راهرو شاکی بودند اما از همه بیشتر پول دار شدن ناگهانی جفری آنها را ازار می داد. بقیه همسایه ها که در میانشان آقای سرهنگ و آقای دکتر و مهندس کم نداشتیم و خانمهایشان با دیدن جواهرات ربابه خانم حرص می خوردند و به مملکتی که یک آدم بی سواد که تا پنج ابتدایی بیشتر نخوانده بود می تونست به همه جا برسد، فحش می دادند

اون زمان من و دختر جفری که دختر لاغر و بی سر و صدایی بود عصر ها توی پارکینگ بازی می کردیم و خانه ی ربابه خانم زیاد می رفتیم. برای ما جفری شبیه غول چراغ جادو مهربان بود و همیشه با نوارهای دست اول قاچاقی مدونا و مایکل جکسون و بازی های پلی استیشن که از پشت شهرداری می آورد ما را خوشحال می کرد.در آن روزگار فقر و کوپن و جنگ همیشه در خانه شان موز چیکیتا و شکلات های آلمانی به وفور یافت می شد. من اولین والکمن سونی ام را- که قد یک پاره آجر بود- از جفری خریدم. بعد ها یک پخش صوت آیوا و بعد هم که اون ضبط های دو کاسته ی پاناسونیک آمد. پدرم می گفت جفری آدم پدرسوخته ای است و با کلاه بردای و کارهای غیر قانونی به اینجا رسیده ولی من باور نمی کردم و ایمان داشتم که جفری هرگز سر من را که مثل دخترش در آن خانه بزرگ شده بودم کلاه نمی گذاشت.

تا اینکه دختر دایی ام با دیدن ضبط دو کاسته ی من هوس کرد که یکی بخرد. فردا که جفری از پشت شهرداری برگشت و عصر مثل همیشه نشسته بود و عرق سگی رو با کوکا قاطی کرده بود و چتوری بالا می رفت در خونه شون رو زدم. ربابه خانم توی آشپزخانه داشت ماست و خیار درست می کرد و مثل همیشه بوی غذاهای خوشمزه از توی آشپزخونه می اومد. جفری دستی به شکمش کشید ،دختر داییت چه مارکی می خوات حالا؟ گفتم عین مال خودم. گفت خوب  دختر، من یه فکری دارم. ضبطت رو بده من ،آکش می کنم . بفروشش به دختر داییت ، من یک مدل جدید که دیکس( دیسک) هم می خوره  برات میارم. گرفتی چی میگم؟ مدتی متحیر نگاهش کردم. جعفر آقا، یعنی چیز کهنه رو به قیمت نو بفروشم به دوستم؟ گفت آره مگه چیه؟ من آکش می کنم، امکان نداره بو ببره ! چشمکی زد و یک قلپ عرق رفت بالا: عوضش می تونی یک دیکس دارش رو بخری … نمی دونستم چی بگم. خیلی دوست داشتم می تونستم سی دی گوش بدم اما آخه… آخه جعفر آقا.. دختر داییم مثل خواهرم می مونه. ما با هم بزرگ شدیم. این کار… درست نیست!

خندید و گفت: بیگیر بشین بچه!  در حالیکه  صدایم می لرزید گفتم: پس برای همینه که همه پشت سر شما اون حرفها رومی زنن..  دزدی … انداختن جنس دست دوم به مردم…  جعفر آقا پیکش را گذاشت رو میز و این بار با صدای بلند تری داد زد: بت گفتم بیشین بچه ! بعد آروم تر ادامه داد: می خوام یه چیزی واست بگم.از صدای فریادش رضا پسرش از اطاق اومده بود بیرون و دم در به ما نگاه می کرد. جعفر آقا داد زد رضا دوس دارم تو هم بشنفی. رضا اومد دم دست پدرش و سرش را انداخت پایین . چند سالی از ما بزرگ تر بود و پسر خوش قیافه و خوش قلبی بود. جعفر اقا دستش را گذاشت روی شونه ی رضا و گفت :

روزی که این خونه رو با قسط و بدبختی خریدم همه ی دار و ندارم یک موتور گازی بود. از بابات بپرس حتما یادشه، رباب می رفت کمک دست خانمهای همین ساختمون. ما آدمهای نداری بودیم اما من مال حروم سر سفره زن و بچه ام نمی آوردم.می دونستم که خدایی هس اون بالا که هوای همه ی بنده هاش رو داره. یه شب سر سیاه زمستون رضا مریض شد، یه شبه بارونی بود، سقف آسمون سولاخ شده بود. با بدبختی رسوندمش بیمارستان چون تو اون بارون با موتور نمی شد بردش. آجانس گرفتم. یکی از همین همساده ها به دادم نرسید. وقتی دیدن که بچه تب دار و مریض رو دستم داره جون می کنه و من تو راهروهای همین ساختمون سرگردون می دوم ،یک نفر مردونگی نکرد که منو با ماشینش برسونه. تو بیمارستان گفتن بچه باهاس بستری بشه. پول نداشتم . زنگ زدم داداشم ،گفت ندارم. به هرکی رو انداختم تو زرد از آب در اومد. هیچ کی به فریادم نرسید.وایسادم زیر بارون تو سیاهی شب. رو کردم به آسمون و هوار کشیدم خدا !!! خدا !!! پس تو کدوم گوری هستی ؟؟؟ اما هیچ جوابی نیومد. همون شب ، زیر همون بارون ،قسم خوردم که اگه این بچه زنده موند ،دیگه هیچ وقت نزارم خفت و خواری بکشه و معنی احتیاج رو بفهمه. حتی اگه شده از دیوار مردم برم بالا . حتی اگه شده به صغیر و کبیر رحم نکنم . خدا رضا رو به من برگردوند. اما من دیگه  اون آدم اول نشدم.آره ، من سر داداش خودم رو هم کلاه میزارم. همونجور که اون نامرد وقتی من افتاده بودم پشتش رو کرد بهم. تو این دنیا نباس بیفتی بچه جون، وقتی بیفتی فقط بهت لگد می زنن. تو این دنیا هیچ کی به آدم رحم نمی کنه، تو هم به هیچکی رحم نکن…

 بعد سکوت شد، جفری زیر سیگاری رو کشید جلو و فندکش را برداشت . رضا سرش را انداخته بود پایین و بیخودی انگشتش را روی قالی ابریشم می کشید. ربابه خانم با یک خیار نصفه و چاقو دم درآشپزخانه وایساده بود. آفتاب رفته بود، بیرون اذان می دادند.