از مداد تراشیدن متنفر بودم و ته مدادهام رو می جویدم و همیشه سر کلاس حوصله ام سر می رفت. مادر بزرگم تو 5 سالگی بهم خوندن نوشتن یاد داد .به مامانم گفته بود «دخترت رو ببر مدرسه تیز هوشان؛ این بچه با استعداده» مادرم اما گفته بود نه و بهانه اش این بود که دوست نداره من  بابقیه بچه ها فرقی داشته باشم. فکر می کنم مادرم حسودی اش می شد وهم زمان می ترسید چون خودش  هیچ وقت آدم باهوشی نبود و آدمهای باهوش به نظر خیلی ها ترسناک هستند. به هر حال مامانم من رو فرستاد مدرسه ی بچه های معمولی. اما من نه تنها معمولی نشدم بلکه از  حد انتظار هم خنگ تر از کار در اومدم.  ته کلاس می نشستم و بی نظم و تنبل بودم.  الان که فکرش رو می کنم می بینم من از همون موقع هم آدم کون گشاد و بی مصرفی بودم.مشقم را رج می زدم و دفترم خط کشی نداشت. می دونین که من از خط کشی متنفرم. از همون وقت هم از خط کشی بدم می اومد، از تکرار بدم می اومد. نمی فهمیدم برای چی باید یک درس رو هزار بار بنویسیم . دفتر من بعنوان بد خط ترین دفتر کلاس دست به دست می چرخید و هم کلاسی ها ریشخندم می کردند.

وقتی که  بیشتر بچه ها کارنامه هایشان پر از بیست بود کارنامه من پر از نمره های افتضاح بود، مدارکش هم موجود است. این داستان تا سال چهارم د بستان ادامه داشت تا خانم هاشمی برای همیشه مسیر زندگی من را عوض کرد. خانم هاشمی  زنی قد بلند ، لاغر و جدی با لهجه  غلیظ تبریزی بود.خانم هاشمی از هیچ فرصتی برای کوباندن من دریغ نمی کرد و این ماجرا ادامه داشت تا روزی که ما جغرافی داشتیم.توی زندگی هر انسانی روزهایی هست که مسیر زندگی اش را رقم می زند. برای من اون روز ، روزی بود که خانم هاشمی هوس کرد از من جغرافی بپرسد. وایساده بودم پای تخته و انگشتهایم را توی هم فشار می دادم و از ترس و تحقیر به خودم می پیچیدم. بادهای سرد و خشک از کدام طرف می وزد؟ جنوب غربی! جنوب غربی؟؟ نه ، نه شما ل شرقی ! شمال شرقی ؟ نه .. جنوب شرقی .خانم هاشمی نگاهی به من انداخت . انگار به کثافت ترین موجود روی زمین نگاه می کند که نمی داند بادها از کدام ور می وزند و توی دفتر بهم 7 داد. تا امروز هرچی فکر می کنم نمی فهمم چجوری حساب کرد که من هفت شدم چون حتی یک سوال رو هم درست جواب نداده بودم.من فکر می کنم من باید صفر می گرفتم و اگر یک روز فرصتی باشه در این مورد سیستم آموزش و پرورش رو زیر سوال خواهم برد. وقتی خانم هاشمی گفت به مادرم بگم که بیاد مدرسه دستهایم شروع به لرزیدن کرد. من نمی خواستم مادرم را تحقیر کنم. با همه ی بچگیم می فهمیدم که این اتفاق نباید بیفتد، افتادم به التماس اما خانم هاشمی با دست مرا مرخص کرد .  نشستم توی نیمکت اما اشک هام بند نمی اومد. زار می زدم. مادر بزرگم سرطان داشت و داشت می مرد، خواهرم تازه بدنیا آمده بود، بابام تازه شغلش رو از دست داده بود. این وسط من نباید مایه سر افکندگی می شدم. زار می زدم و زار می زدم. از ته جگرم برای آن 7 کذایی زار می زدم.خانم هاشمی دلش به رحم آمد و بهم فرصتی دوباره داد. هفته ی بعد وقتی صدام کرد پای تخته من تمام کتاب جغرافی را تا ته حفظ بودم. خانم هاشمی 7 را خط زد و زیرش نوشت بیست. بعد با غرور نگاهم کرد و گفت: اینجوری بهتر نیست؟ آره اونجوری خیلی بهتر بود. خیلی امن تر بود. یک سری آشغال توی مغزت می کردی و لا اقل تحقیر نمی شدی. خانم هاشمی گفت: دخترم، از همین امروز تصمیم بگیر که همیشه بیست بگیری. سرم را تکان دادم و با خودم عهد کردم که همیشه بیست بگیرم. من به این عهد وفادار ماندم. سال پنجم در امتحانات نهایی شاگرد اول مدرسه شدم. سال سوم راهنمایی شاگرد اول منطقه شدم. توی دبیرستان شاگرد اول بودم. نمره های من در تمام دوران تحصیل به نحو خنده داری بالا بود. من حتی توی دانشگاه شیمی دارویی سه  را با 19.75 پاس کردم .و این کار کمی نیست!

خیلی وقتها از خودم می پرسم اگر اون روز خانم هاشمی از من جغرافی نمی پرسید چه اتفاقی می افتاد؟ زندگی من توی چه مسیری می افتاد  و جوابی براش پیدا نمی کنم. شاید الان یک هنرمند موفق بودم. شاید خیلی از الان راضی تر و خوشحال تر بودم. شاید هم اینجوری نمی شد.من از ترس تحقیر، روی نردبان تعلیم و تعلم جهیدم و ازش بالا رفتم.خیلی ها از نردبون افتادند ، خیلی ها برای همیشه زخمی شدند.  بعد از سی سال از اون روز، من هنوز هم از سیستم آموزش و پرورش می ترسم. از سیستمی که به جای شناختن نقاط تمایز هر شاگرد سعی می کند همه را شکل هم کند، از سیستمی که به جای آنکه فکر کردن را یاد بچه ها بدهد  مغز آنها را با عدد و حفظیات بیخودی پر می کند. از سیستمی که این همه روح زیبا و دست نخورده و پاک را تحویل می گیرد و آدمهایی غمگین و پریشان و سر درگم تحویل می دهد. به همه ی استعداد هایی که توی  یک سیستم بیمار به هدر رفتند. به  نویسنده هایی که دکتر شدند ، به دکترهایی که دیپلم ردی شدند ، به مهندس هایی که از اعداد متنفرند، به همه ی آنهایی که شغلشان عشقشان نیست و  عشق شان شغلشان نیست و چشمهایشان از برق شادی تهی است . در بالای این تصویر ها ، صورت  جدی خانم هاشمی می درخشد که  با انگشتهایی باریک و بلند راه سعادت را نشان می *دهد  و بچه ها تک به تک به داخل چرخ گوشتی  هل می دهد که این همه استعداد را تبدیل به یک گوشت کوبیده بی خاصیت می کند.

اول مهر بر همه ی شما مبارک .

* WE DON’T NEED NO EDUCATION: PINK FLOYD, THE WALL.