خاله ام چند تا کوچه بالاتر از ما می نشست.گاهی شبها  می رفتیم خونه شون،بزرگترها بحث سیاسی می کردند و ما بچه ها بازی می کردیم. بعد از شام پیاده بر می گشتیم ،کوچه ها تاریک و خلوت  بود و هوا سرد. یک شب  توی کوچه پای مامانم رفت رو دو تا آدم که مچاله شده بودند تو پیاده رو و تو تاریکی کف زمین خوابیده بودند.یکی شون زنی پنجاه ساله بود که چادر مشکی رو خودش کشیده بود و اون دیگری جوانی به شدت لاغر و بیمار که به نظر می اومد حواسش نیست. خیره شده بود به دورتر و وقتی مادرم عذر خواهی کرد، هیچی نگفت.زن گفت از شهرستان پسرش را آورده تا صبح ببردش بیمارستان چون توی جنگ موجی شده  و هر دو هفته برق می گذاشتند رو سرش، پول مهمونخونه نداشتند و تو کوچه می خوابیدند . وقتی رسیدیم خونه  پدر مادرم نچ نچ کردند.شب سردی بود. مادرم  پیشنهاد داد که بریم بیاریمشون خونه و درست نیست بنده های خدا کف زمین تو کوچه یخ بزنند.کلا مادرم اینجوری بود. دور و برش پر بود از آدمهای درب و داغون، یک سری گداهای مخصوص ، یک درویش که با ضبط صوت علی علی پخش می کرد… همشون مامانم رو می شناختند و اگه رد می شدند در خونه ی ما رو می زدند. خلاصه مامانم اصرار کرد اما پدرم زیر بار نرفت. نه این که  ادم بدی باشد. پدرم کلا از غریبه ها فوبیا دارد. همیشه می ترسد که یک نفر با چاقو از خواب بیدارش کند و جلوی چشمش به زن و بچه اش تجاوز کند. پدرم گفت امکان ندارد یک پسر جوان موجی رو راه بده تو خونه وقتی دو تا دختر بچه تو خونه هستند و مادرم ظاهرا این منطق رو پذیرفت.پدرم از تو انباری  2 دو تا بالش و چهار تا پتو برداشت و دوباره رفتیم ته کوچه. بالش ها رو من بردم. زن خیلی تشکر کرد، توی چشمهاش اشک جمع شد، گفت آقا، الهی به باطن زهرا خدا هرچی میخوای بهت بده. ما آدمهای آبروداری هستیم. این همه آدم از کنار ما رد شد ، فقط شما انسانیت کردید. پدرم گفت ما کاری نکردیم، پسر تو برای این مملکت رفته جنگ، ما به شما مدیونیم.خلاصه هی به هم تعارف تکه پاره کردند. پدرم ادرس خانه را داد که صبح پتو ها را بیارن و دست من رو گرفت و گفت بریم. توی راه هم کمی در مورد انسانیت برای من توضیح داد. چون من همیشه در درک انسانیت  لنگ می زدم و پدرم اصرار داشت که ما را «انسان» تربیت کند. وقتی رسیدیم مادرم خیلی از پدرم تشکر کرد و ما که خانوادگی از انسانیت خودمان خیلی خیلی خوشحال بودیم توی جاهای نرم و گرم خودمان خوابیدیم.

پایان.

 دوست داشتم که می تونستم این داستان را همین جا به پایان ببرم. اما حیفم می آید که شما را از شنیدن قسمت مهم تر ماجرا محروم کنم. فاطمه خانم فردا صبحش اومد و پتوها را داد و کلی تشکر کرد. مادرم به فاطمه خانم گفت که هر وقت کمکی خواست در خانه ی ما به رویش باز است و پولی کف دستش گذاشت. فاطمه خانم اول نمی خواست قبول کند اما گرفت و تشکر کرد و گفت خانم، الهی به باطن زهرا خدا هر چی میخوای بهت بده.مادرم به من لبخندی زد که بیا، این یعنی انسانیت. داستان پتو و اینها ادامه پیدا کرد. کم کم مادرم فاطمه خانم را راه داد تو. برایش چای آورد، غذا آورد. پای درد دلش نشست.روزهای فاطمه خانمی ،  ما هیچ وقت غذا نداشتیم. وقتی از مدرسه بر می گشتم  فاطمه خانم نشسته بود و داشت پلو خورشت می خورد.مادرم مرا می کشید کنار یک 20 تومنی می چپاند کف دستم که از سر کوچه ساندویچ بگیرم و وقتی قیافه دمغ من را می دید می گفت که انسانیت داشته باشم.اما من از همان ابتدا انسانیت نداشتم. از فاطمه خانم هم خوشم نمی اومد چون بو می داد و غذاهای من رو می خورد و هی به باطن زهرا قسم می خورد و هر جمعه ساعت شش صبح زنگ می زد که پتو ها رو پس بده و همه ی ما رو زا به راه می کرد. کم کم پدر و مادرم هم خسته شدند. گویا انسانیت شان ته کشید.آخر سر یک روز مادرم در را باز کرد و به فاطمه خانم گفت که دیگر روزهای جمعه ساعت شش زنگ در را نزند چون آقا خانه است و میخواهد استراحت کند. فاطمه خانم اشک در چشمانش جمع شد. مادرم پولی کف دستش تپاند و راهی اش کرد. من راستش دلم براش سوخت. وقتی توی کوچه می رفت خیلی تنها بود.

پایان

خیلی دلم می خواست داستان همین جا تموم می شد. اما فاطمه خانم هفته ی دیگر هم آمد و ساعت شش صبح زنگ زد.این بار کسی از جاش تکون نخورد. سرمان را کردیم توی بالش. اما فاطمه خانم دوباره زنگ زد. دوباره ودوباره. باز هم کسی در را باز نکرد. بعد فاطمه خانم دستش را گذاشت روی زنگ و بر نداشت.آخر مادرم در راباز کرد. فاطمه خانم گفت که سردش است، میخواهد بیاید تو. مادرم توضیح داد که این ماجرا باید تمام شود و در را بست. اما فاطمه خانم از رو نرفت. دوباره دستش را گذاشت روی زنگ. این بار پدرم در را بازکرد و از فاطمه خانم خواست که برود از یک جای دیگر کمک بگیرد و در توان ما نیست که تا ابد به او کمک کنیم. فاطمه خانم فریاد زد که پسرش برای ما  رفته موجی شده و ما بهش مدیونیم  و همه ی حرفهای پدرم را تف کرد توی صورت خودش.وقتی پدرم در را بست فاطمه خانم وایساد پشت در و آنقدر نعره کشید و پدر و مادرم را به ناموس زهرا حواله داد که همسایه ها ریختند تو کوچه. بعد فاطمه خانم برای همیشه رفت.

پایان

خوب فکر کنم این بار واقعا داستان تموم شد.بعد از اون ماجرا دیگه مادرم هیچ در راه مونده ای رو توی خانه راه نداد و من هر وقت اومدم خونه غذای گرم داشتیم. همه ی ما از داستان فاطمه خانم درسهای خودمان را گرفته بودیم.من از درس بقیه خبر ندارم ولی خودم یاد گرفتم که انسانیت چیز خوبی است ولی معمولا دیر یا زود ته می کشد . هیچ چیز هم بدتر از انسانیت نصفه نیمه نیست. به نظرم انسانیت یک چیزی است که باید کامل باشد وگرنه هم خود آدم را اذیت می کند و هم آدمهایی که آدم می خواهد در حقشان انسانیت کند را .اصلا یکی از  بهترین راههایی که میشه یک نفر رو متنفر کرد این است که بهش  نصفه انسانیت کنیم. البته ما حق داریم چون انسان بودن در دراز مدت خیلی سخت است ،طرف هم یکجورایی حق دارد.اساسا انسانیت داستان پیچیده ای است،  برای همین هم من از اول انسانیت نداشتم.