بعضی چیزها هست که یکهو می چسبه یکجایی از مغز آدم .معلوم نیست چرا، ولی آدم یادش نمیره ،انگار خودش تجربه اش کرده. این داستانی که میخوام بگم یکی از اوناست اما اصل داستان اصلا مال من نیست. مال یکی دیگه است. من توی یک وبلاگ خوندم و دیگه ولم نکرد.آدرس وبلاگ رو یادم نیست که لینک بدم ولی خود داستان رفت چسبید به یک جایی از مغزم . معلوم نیست چرا…

اول بگم که این یک داستان واقعی است. چون نویسنده وبلاگ اینجوری گفته و من دلیلی نمی بینم دروغ گفته باشه. همه وبلاگ نویس ها که مثل ما نیستن به خواننده هاشون چپ و راست دروغ بگن. داستان در مورد دو تا ایرانی ، دو تا مرد است که مهاجرت کرده اند یک جایی از دنیا… الان یادم نیست کجا. خلاصه اول مهاجرت افتاده بودن به پیسی و رفته بودن یک اطاق کرایه کرده بودن دوتایی و به سختی عملگی می کردند تا اموراتشون بگذره و اینها… یکی از این آقایون خیلی مرد بوده ، از اون مردهای با غیرت. من که میخوندم یک مرد ترک چهارشونه با سبیل سیاه و باسن قلمبه تو ذهنم مجسم می کردم. دیدین بعضی ها باسن شون مثل طاقچه است؟از این کپل های سفت و عضلانی شبیه کون گلابی یا یک چیزی توی اون مایه ها -البته من معمولا وقتی یک داستان می خونم در مورد باسن شخصیت های داستان خیال پردازی نمی کنم ،دلیل این که در مورد باسن این آقا نوشتم رو بعد تر خودتون خواهید فهمید- خلاصه نویسنده نوشته بود که این آقاهه خیلی مرد بود. از اون لوطی ها که تو تکیه زیر الم سید الشهدا رو یک تنه می گرفته و اینها .خیلی هم آدم مثبتی بود و اراده کرده بود که یک زندگی خوبی این ور آب بسازه ، راستی گفتم هر دوشون هم تازه وارد بودن و هنوز زبون درست و حسابی هم بلد نبودن.

بالاخره بعد از کلی صغرا کبری داستان اصلی را بگم : این دو تا رفیق یک شب با هم میرن کلاب که یک چیکه عرق بخورن و غم دنیا رو فراموش کنن و یحتمل دو تا لنگ و پاچه ای ببینن و دلشون باز شه اما از بخت بد ، چون غریب بودن و نا بلد و لال پتی سر از کلاب گی ها در میارن- حالا الان اگه من بگم گی یعنی همجنس باز یک سری می گن همجنسگرا و یا دگر باش  و آب پاش گلاب پاش و اینجا دعوا میشه- خلاصه میرن اونجا که نباید می رفتن -همونطور که  لابد حدس زدید کم کم داریم به قسمت مربوط به باسن نزدیک می شیم -خلاصه  بعد مدتی دوزاریشون می افته که بدجایی اومدن و این مسجد جای .. نیست. اینه که مشروب رو که میخورن فلنگ رو می بندن. منتها از بخت بد درست تو لحظه آخر، یعنی درست وقتی که داشتن از تو پاب می اومدن بیرون یکی از این گی های نامسلمون به رسم مهمون نوازی یک دستی می کشه به باسن رفیق نویسنده ( دیدید به باسن ربط داشت؟ ) از اینجا رو نویسنده به زیبایی توصیف کرده است: رفیق  باغیرت یک لحظه می ایستد، انگار یک سطل آب یخ روی سرش ریخته باشند، باورش نمی شده که چه بلایی سرش اومده، خون دویده توی چشاش و رگ زیر پلکش شروع کرده به پریدن. شاید از سرش گذشته که با یارو دست به یقه بشه اما چون مهاجر بوده و کله سیاه نمیخواسته برای خودش دردسر درست کنه… خواسته فحش بده و دری بری بار یارو کنه  اما زبون درست حسابی هم نداشته و یحتمل فقط می  تونسته بگه » هلو، دیس ایز ای پنسیل» که تو چنین موقعیتی کاربرد نداشته..خلاصه آخر سر هیچ کاری نمی کنه. میزنه از تو پاب بیرون. …اما سر شکسته.. داغون، پریشون- حالا من خوب نمی تونم توصیف کنم  چون من مرد نیستم باسنم هم قلمبه نیست – ولی اگر لینک اصلی اش بود خودتون می فهمیدید چه حس تلخی بوده، خدا نصیب هیچ مسلمونی نکنه،  تو دیار غربت ، با باسنی دستمالی شده و غروری له شده راه میفتن تو اون کوچه های سرد غریب.  تمام راه سکوت می شه، میان خونه . ..هیچ کی هیچ حرفی نمی زنه. صبح که بلند میشن ، نویسنده وبلاگ دیده دوستش یک یاد داشت گذاشته و بار و بندیلش رو بسته و برگشته ایران. نوشته بوده » دیگه نمی تونم تو مملکتی که به باسنم دست می زنن بمونم» یا» من از این وضع خسته شدم  که به باسنم دست بماله هر نره خری» یا یه جمله ی فلسفی عمیق تو این مایه ها.داستان همین جا تموم شده بود و اطلاعات دیگری در مورد آینده و باسن ارایه نشده بود. اما به هرحال این چیزی از تاثیر عمیق اون نوشته روی من کم نکرد ، تا چند وقت پیش که با ریموند داشتیم آبجو می خوردیم من به نگرش تازه ای از هستی دست یافتم.

ریموند دوست من استرالیایی است ؛قد صدو نود، تریپ وحشی، شغل راننده کامیون. مستحضرید که این کمینه تمایل سیری ناپذیری به معاشرت با راننده های تریلی و کامیون دارم.برای این که راننده های کامیون روحشون یک ظرافت خاصی داره. ریموند چند وقت پیش داشت تعریف می کرد که بعضی وقتها میره می شینه تو کلاب گی ها آبجو می خوره برای اینکه اونجا آبجو یک دلار و نیم ارزون تره. پرسیدم اونجا میری برات مشکلی ایجاد نمیشه.. ؟خندید و گفت نه بابا ، چه مشکلی؟ گاهی فقط یکی یک دستی به باسنم می کشه. دراینجا من یاد اون داستان باسن همشهریم افتادم. برای اینکه همونطوری که گفتم اون داستان چسبیده به مخم. گفتم تو چی کار می کنی؟ گفت چی کار کنم؟ می خندم میام بیرون! گفتم یعنی اساسا غیرت نداری؟ دلت نمی خواد بعدش بزاری از این مملکت بری؟ یا این که خودکشی کنی؟ یا یارو رو بزنی لت و پار کنی؟ گفت نه بابا! آخه واس چی؟

ریموند یک فیلسوف نیست، من هم اینجا قصد ندارم فلسفه ببافم. آبجو خوردن با راننده های کامیون به من چیزهای زیادی آموخته . مثلا این که چطوری بعد از یک قلپ گنده آبجو یک آروغ گنده بزنم و بگم «اسکیوز می » .یکی اش هم  اینکه آدم کلا نباید زیادی فلسفه بافی کنه یا این که کلا سخت بگیره. راستی ما زیادی سخت نمی گیریم؟ من میخوام بگم زندگی ما شبیه یک باسن است که در گذار روزگار بهش دستی کشیده می شه.. گاهی هم اتفاقات بدتری می افتد یا حتی جر می خورد.. می شود عربده کشی کرد، غمگین شد، قضیه رو گنده کرد یا حتی خودکشی کرد.می شود هم مثل ریموند خندید و از کنار قضیه رد شد  و خون خود را کثیف نکرد.

راستی از وقتی ریموند این داستان را گفته خیلی دلم می  خواد دستی به باسنش بکشم. در عالم دوستی فکر نمی کنم کار خیلی بدی هم باشد.هر بار که موضوع را مطرح می کنم می خندد و می گوید تو خیلی بامزه ای*. اما خدا شاهد است که  من اصلا شوخی نمی کنم.

*QUIRKY