مادر دست کودک پنج ساله اش را در روزی بهاری و زیبا گرفته بود ، روز جشن بود ،مردم در پیاده رو با صدای بلند می خندیدند،  اما کودک  بی تابی می کرد،چند بار حتی ایستاد و گریه کرد. مادر با خودش فکر می کرد که این بچه را چه می شود؟ چطور می تواند در چنین روز  خوبی در میان اینهمه شادی و رنگ و زیبایی گریه کند. همین موقع بند کفشش باز شد. خم شد تا بند کفشش را ببندد، لحظه ای از منظر کودک به خیابان نگاه کرد؛سنگفرش های خیس  و پاهای مردم و کفشهای سیاه و خاکی و تهدید آمیز تنها چیزی بود که کودک می دید.حال که  زانو زده بود و از زاویه ی دید دیگری به جهان خیره شده بود، دلیل را می دید.

کاش برای لحظه ای هم که شده زانو بزنی و این نوشته را بخوانی تا ببینی که همه ی این روزهایی که تو شاد و خندان دستم را گرفته بودی و در خیابان قدم زنان من را روی آسفالت می کشیدی چرا داشتم گریه می کردم.خیلی چیزها هست که  سر دلم انبار شده و باید به تو بگویم.مثلا می دانی، وقتی تو صدای تلاوت قران را بلند می کردی من گوشهایم را می گرفتم . صدای تلاوت قران را دوست نداشتم. چطور برایت بگویم؟من با هنر بیگانه نیستم.  پاواروتی  و اپرای کارمن گوش می دهم اما قران خوانی استاد عبدالباسط مرا یاد بچه گربه ای می اندازد که لای چرخ های کامیون له شده و گوشهایم را می آزارد. تو صدای قران را بلند می کردی، سحرگاه با صدای اذان از مسجد بیدار می شدی ، شبهای محرم تا صبح نوحه می خواندی و لذت می بردی  اما من بیچاره تا صبح به خودم می پیچیدم و دندانهایم را روی هم فشار می دادم .وقتی تو چادرت را سفت می بستی تا کسی به گناه نیفتد، من به مرتبه ای از آدم بودن فکر می کردم که حتی با دیدن یک زن نیمه لخت هم  کسی به گناه نمی افتاد. تو از قران آیه می آوردی ، من کتاب زیاد خوانده بودم اما راستش قران به نظرم یکی از بی سرو ته ترین کتابهای دنیا بود. تو به پیامبری اعتقاد داشتی که دخترهای پنج ساله را عقد کرده بود و از معجزات امام زاده هایی می گفتی که برای من هیچ تقدسی نداشتند. تو به منجی معتقد بودی که بعد از هزار سال از ته چاه می آمد و من  دوست داشتم خودم  خود را نجات دهم. تو دوست داشتی بروی حج و پولهایت را توی خانه ای بریزی که فکر می کردی مال خداست و به جنات تجری من تحتها الانهار دل خوش کنی و با حوری های بهشت نرد عشق ببازی . من دوست داشتم توی همین دنیا می بخورم و با همین آدمها عشق بازی کنم .ما مثل  هم فکر نمی کردیم. من انسان را دوست داشتم با همه ی کم و کاستی هایش و تو خدا را.

همه ی مشکلات از آنجا شروع شد که تو خدا را وارد بازی کردی. اینجوری من ماندم و تفکرات یک آدم عادی و تو و خدایی که خالق کاینات بود! حالا خدا نشسته بود و با تو چای می نوشید!  تو تقلب کردی و کفه را به نفع خودت سنگین کردی. طرف تو شد همه ی حق ، شد کلام خدا ؛ شد وحی منزل .طرف من شد کافر گمراهی که ریختن خونش مباح بود. از آن لحظه گفتگوی من و تو تبدیل به جدالی نا برابر شد. یک اتفاق بد تر هم افتاد. اسلحه  به دست تو افتاد و خدای تو گفت : قاتلوهم!  آن وقت تو  مرا قلع و قمع کردی، صدایم را بریدی. فریادم را در گلو خفه کردی، نقد هایم را سوزاندی، کتابهایم را ممنوع کردی. هر جا آمدم حرف بزنم دهانم را دوختی و مرا متهم به توهین به مقدسات کردی. اخ، اگر بدانی که با من چه کردی!

 من این نامه را خطاب به تو  می نویسم. من از تو گله دارم.  برای اینکه هیچ وقت نتوانستی بپذیری که چادرپوشیدن و بیکینی تن کردن فقط یک انتخاب است و بس.من از کنار چادر سیاه  تو گذشتم  اما تو مرا به خاطر چند تار مو هرزه و فاحشه نامیدی. من این نامه را خطاب به قاضی مرتضوی نمی نویسم، مرتضوی برای من حکم صادر نکرد، آنقدر که تو هر روز و هر روز قضاوتم کردی. قاضی مقیسه  برای من اعدام نبرید، این تو بودی که هر روز مرا به جرم  جور دیگری فکر کردن با طناب تنگ نظری هایت اعدام کردی. من این نامه را به احمدی نژاد نمی نویسم به تویی می نویسم که به او رای دادی فقط برای این که فکر می کردی با آمدن او  دختران دیگر روپوش تنگ و کوتاه نمی پوشند. برای تو که با خدا نشستی و چای می نوشی . تو و خدایت مرا له کردید.من از دست خامنه ای  فرار نکردم. تو ، خود تو، دلیل اصلی آوارگی من هستی. آره با توام. باور کن خطاب این نامه به آقای خامنه ای نیست.برای چه وقتم را با نوشتن نامه به آن سید تلف کنم وقتی  دلیل اصلی وجود او تو هستی.