سالها دوست بودیم .چیزی حدود پانزده سال ، اخلاق هم را میدانستیم و حتی از هم دور هم که میشدیم باز دوستیمان به راه بود و ارتباطمان مداوم …من ازدواج کردم و جدا شدم ولی او  نه….. تا همین دوسال پیش که یکروز زنگ زد و با لحنی شوخی گفت : دارم عروس میشم . اول فکر کردم شوخی می کند چون میدانستم  هفته قبل که دیدمش خبری نبود اما بعد فهمیدم جدی است و بسیار سریع اتفاق افتاده ….یکی از همین خواهران که دلالی محبت برای ثواب اخروی می کنند و در بقچه شان هم داماد دارند و هم عروس انهم از هر نوعش ، شماره ای داده و امدند و دیدند و پسندیدند …. یادمه تا صبح حرف زدیم و هرچه بلد بودم گفتم.. که نکن

 با هیچ علم و اماری نمیشود دونفر در چند روز بهم برسند و ازدواج کنند و انتظار خوشبختی هم داشته باشند. انهم در این روزگار که صد ساله پیش نیست و مردم چه زن یا مردش ادم های صبور و با تحملی نیستند و هرکدام مواضع و خواسته هایی دارند که از ان کوتاه نمی ایند . هرچه گفتم فایده نداشت و شاید هم حق داشت بهرحال هنوز در این جامعه سن و سال زن ملاک است و مدرک و درامد داماد وسوسه گر …وخانواده هایی که هرچقدر هم ادعای روشنفکریشان بشود باز دراین جامعه زندگی می کنند  و جامعه هم هنوز قواعدی دارد ….هرچند سست شده

عقد کردند و داماد که در کشوری عربی کار خوبی داشت برگشت سرکارش و عروس منتظر …روزهای اول مثل هرتازه عروسی از چشمانش شوق فوران میکرد و رویای های فانتزی می پروراند  ..شاید مثل همه ما

اما شوهر در غربت که دوماه یکبار بیاید و دو سه شبی مهمان باشد و کمری خالی کند و برود کمی کارها را سخت می کند ..تمام ارتباطشان تلفن بود و خب وقتی تو تازه عروسی با شوهری صرفا تلفنی ….کم کم اعصابت بهم میریزد .مخصوصا که در هر فامیلی خاله خانباجی هست تا متلک بگوید و بترساندت از بی وفایی و شل کمر بودن مردان در غربت  و هزار مزخرف دیگر  …..

اوایل دعوا نبود که بیشتر گله و شکوه بود.. .اما وقتی عید  میشد و تنها می ماند …وقتی مهمانی بود و تنها می رفت ..وقتی …و اینها شکوه ها را کرد دعوا ….داماد ادعا داشت دارد جان می کند برای اینده و ساختن اشیان  و عروس می گفت تو که هم خانه داری و هم رفاه پس چرا بیشتر و چرا تنهایی….این گفت و ان گفت شد دعواهای بزرگ

دراین مدت هربار که دعوا میکرد زنگ میزد و می نالید و غر میزد و من هربار به او می گفتم جدا شو …چون میشناختمش ..چون ادم تنها زندگی کردن نبود و او هربار منتظر می ماند تا دوباره بیاید و اشتی کنند و ..همینگونه دوسال گذشت

این اخرها بفکر وکیل گرفتن بود و حرفش را میزد و من هم تشویقش میکردم و حتی ادرس  وکیل خودم را دادم و برایش مشاوره گرفتم . چندشب پیش زنگ زد که داماد دارد برمیگردد و گفتم اینبار تمامش کن .توافق کردید که چه بهتر اما نشد بگو تصمیمت برای جدایی جدی است و….

خبری ازش نداشتم تا دیشب که زنگ زد و گفت نمی توانم جدا شوم ..که از طلاق می ترسم ..که ..من هم انگار منفجرشوم  گفتم دختره احمق ..منتظر چی هستی ؟ معجزه؟ به اخلاقش دلخوشی که ماه تا ماه اگر تلفنی نزنی او نمیزند ؟ به پولش که برایت در این دوسال فقط یک مانتو  خریده ؟ که حتی پول تلفن هایی هم که به او زدی از جیبت دادی ؟ به خانواده اش که اصلا نمیدانی خانه جدیدشان در کدام خیابان این شهر است ؟ ……و یکساعت یکریز بدوبیراه گفتم …. ..و او فقط گوش کرد و گریست ….از سنگدلی خودم تعجب میکردم …نمی دانم چطور دلم امد که به او بگویم از فاحشه ها هم بدتری که انان درد نان دارند و برای این تحمل  مرد می کنند  اما تو ….. و گوشی را قطع کردم…. اما اخرین کلامش را شنیدم که گفت : که چرا میخواهی یکی مثل خودت بسازی

ارامتر که شدم  این جمله اش مدام در ذهنم تکرار میشد ..یکی مثل خودت …..یکی مثل خودت بسازی

امشب به این فکر می کنم براستی ما این روزها در زندگی زناشویی  و در بروز هرمشکلی ، مشتاقتر برای جدایی نیستیم تا ادامه دادن یک زندگی؟ و چرا ؟ من اصلا به یک عمر تحمل کردن زن یا مرد در ازدواج معتقد نیستم اما حالا که فکر می کنم و اطرافم را که می سنجم ، می بینم طلاق واژه بسیاراشنایی برای همه ما شده … انگار مدارا کردن و درمان درد و مشکل یک کار احمقانه است و طلاق یک هنر …… هنری که پیامدهای وحشتناک ان در سالهای پیش رو بدجور گریبان جامعه ما را خواهد گرفت