بعضی ها زندگی های خوبی دارند، بعضی ها هم طلاق های خوبی دارند.من جزو دسته دوم بودم. از اون طلاق هایی گرفتم که آرزوی هر زنی است. هرچی بود از زندگی مشترکم خیلی با شکوه تر بود.  فی الواقع من از اونایی هستم که شوهره رو به خاک سیاه کشوندم. عین سکه های  مهریه ام را گرفتم، یک آب هم روش…کلن البته  می گویند مهر رو کی داده کی گرفته؟ ولی من گرفتم و میگم که گرفتنش از نگرفتنش بهتره. این قانون البته  درمورد همه چی صادقه به جزدور از جون سرطان و ایدز و گاهی هم بیضه درد. خلاصه دروغ چرا؟ من این جوری جدا شدم. شوهره از تو خونه فقط دو تا ناخن گیر برداشت و رفت. شاید برای اینکه  فکر می کرد  حقش از اون زندگی بوده، شایدم برای اینکه ناخنش بلند شده بود… البته در اون صورت می تونست فقط یک ناخن گیررو ببره، لزومی نداشت هر دو رو برداره ببره.  فکر کنم  می خواست من رو بچزونه . …فکر کنم اگر گیتار داشت اون رو هم می برد،به هر حال خوبی اش این بود که سکه ها رو با خودش نبرد، وقتی می رفت زیادم ناراحت نبود. کلن پول براش مهم نبود، برای منم مهم نبود، الانش هم نیست به باطن زهرا. پول مثل چرک کف دسته ، اما  چون حکم شارع مبین زن  رو در حد یک شی قابل خرید می بیند و مهریه را عند المطالبه حق زن می داند این کمینه هم از شدت ایمان حقم را گرفتم که یک وقت  خدای نکرده حقی ناحق نشود.

چند هفته بعدش خواهر شوهرم به من زنگ زد. جای شما خالی داشتم تو سواحل آنتالیا راکی می خوردم و قٍر می دادم ،من با خواهر شوهرم رفیق بودم ، اما فکر کردم لابد زنگ زده جیغ جیغ کنه  و خوار شوهر بازی در بیاره  و نشئه پرونی کنه. گوشی رو که برداشتم خیلی عادی سلام علیک کرد، بعد شروع کرد به درد و دل کردن که تازگی ها بو برده که شوهرش با منشی دفتر رابطه داره و…لب کلامش  این  بود که زندگی مشترک بالاخره این چیزها رو داره و باید ساخت…یا بقول قدیمیا باید سوخت و ساخت.. به خیال خودش می خواست من روبرگردونه سر خونه زندگیم. گفتم ازت یک سوال بکنم صادقانه جواب میدی؟ گفت بپرس. گفتم تو اگر می تونستی از شوهرت جدا بشی و بچه نداشتی باهاش ادامه می دادی؟ مکثی کرد و گفت: به خدا نه! گفتم پس گوشی رو بذار، چون من کار دارم.اونم گوشی رو گذاشت

القصه، طلاق چیز خوبی نیست. طلاق یک جور شکست است و هیچ کس شکست دوست ندارد مگر آنکه مغز خر خورده باشد دور از جان شما. چیزی که من نمی تونم بفهمم  این است که اونهایی که طلاق می گیرن نسبت به کی شکست خوردن؟ نسبت به  خواهر شوهر من  که هنوز هم هر شب کنار مردی می خوابد که تنش بوی عطر منشی شرکتشان را می دهد؟ نسبت به همه ی آدمهایی که بعد از یک مدت حتی از صدای غذا جویدن هم دیگه حالشون به هم می خورد ولی به خاطر بچه ها یا حرف  خاله خانباجی ها کنار هم  ادامه می دهند؟ یا اونهایی که  دست و دلشون برای مرد همسایه می لرزه و  یک عمر با ارزوی زندگی نداشته افسوس می خورند؟ نسبت به اونهایی که حوصله شون تا  حد مرگ از هم سر رفته و شبها پای کامپیوتر وقت می کشند ؟ اونهایی که از تو گوشی موبایلشون مثل صندوقچه پاندورا آدمهای طاق و جفت میاد بیرون؟اونهایی که صدای جیغ و هوار و کریستال شکوندنشون تا هفت تا خونه  اون ور تر میره؟ اونهایی که عشق بازیشون از بس یخ و بی مزه است که اسمش شده » وظایف زناشویی «؟

البته طلاق شکست است. اما بقیه آدمهایی که از روی ترس،  از رو ناچاری از رو هزار تا درد و بیچارگی دارن مثلا زیر یک سقف با هم زندگی می کنند و ادای خونواده های خوشبخت رو در میارن موفق هستن ؟چند در صد از اون مردهای خوشبخت پشیمانند؟ چند در صد از اون زن ها ی  خوشبخت الان آرزو داشتند جای من بودند؟ قبل از اینکه  پاسخ این سوال را بدهید نرخ سکه را به روز حساب کنید.