دراز میکشم .درد از کنار گوشم شروع میشه و راه سر رو در پیش میگیره .اول ازش لذت می برم .درد تنها چیزی است که بهم می فهمونه هنوز زنده ام وحسی باقی مونده . خیلی وقته میترسم ، می ترسم مرده باشم بی انکه خودم بدونم …این ترس از روزی شروع شد که کسی گفت * بی احساس*…و من فکر کردم چند وقته هیچ حسی
ندارم …نه غم ..نه شادی …نه هیجان  و نه هیچ چیز دیگر … پس شروع کردم به ترسیدن ..ترسیدن  در جایی معنی می یابد که وجودی موجود باشد و تو بخاطرش بترسی  و چون می ترسی پس هستی…زنده ای …و نمردی

درد شدیدتر میشه و دیگه حالت ارضا کنندگی  اش رو برام از دست میده .پس مینشینم و کورمال دنبال قرصی میگردم  قرصی رو بیرون میارم و سعی می کنم با اب دهان قورتش بدم ….تصور بلند شدن و تا اشپزخانه رفتن ،تصور وحشتناک و دور از دسترسی است …. بخودم لعنت می فرستم که چرا دکتر نمیرم و خودم رو از شر این دندان لعنتی خلاص نمی کنم …. اما خودم هم میدونم باز که درد ارام شود مسلما یادم خواهد رفت که باید پیش دکتر برم و جالب تر اینکه مدتی که میگذره و درد بسراغم نمیاد ، منتظرش میشم …منتظر درد ….گفتم درد تنها چیزی است که یادم میاره هنوز زنده ام

دوم

کارم تموم شده و تقریبا همه از دفتر رفته اند . و من که پشت میزم نشستم بی انکه کاری داشته باشم …صندلی را می چرخانم واز پنجره طبقه یازدهم به خیابان خیره میشوم و حرکت  ماشین ها رو دنبال می کنم …این یکی از تفریحات زندگی منه ….اینکه دفتر که خالی شد  برای خودم چایی بریزم و از بالا بمردم در حال عبور نگاه کنم …..تا حالا بمردم از بالا نگاه کرده اید ؟ این یک تجربه بینظیر است که اکیدا سفارش می کنم انجام دهید .هرچه منظر شما بالاتر باشد ، مردم کوچکتر و محوترند ، از اون بالا دیگه نه غمی و نه هیچ شادی و حسی در صورتشان دیده نخواهد شد
نقطه هایی سیاهند که مثل مورچگان تند تند مسیری را می پیمایند  و دیگر اهمیتی را که در برخورد روبرو دارند ازدست  میدهند ..کارهایشان بشدت مسخره میشود و شما که مثل خدا از بالا، ارام مینشینید و با لبخندی حرکتشان را نگاه می کنید وچای مینوشید  …کاری که من هر روز انجام میدهم و بمن یک بزرگی غیرقابل وصف میدهد ، هرچند وقتی خودم هم داخلشان میشوم مطمنم که یک نفر از ان بالا مرا میپاید بی انکه نگران حرکت یا سکونم باشد

سوم

قبل از اینکه جدا شوم ، همیشه،هیجان اتفاقات اینده واستقلالی که در جدایی بدست می اورم بشدت قلقلکم میداد .اینکه تو ازاد باشی و رها
..بسیار وسوسه گر بود و این وسوسه شامل طیفی بسیار گسترده از رقصیدن در تراس خانه تا همخوابگی با پسر نوجوان همکارت یا رانندگی در حالت مستی در نیمه شب  خیابان های تهران را شامل میشد ….مثل دوران مدرسه که تو هزارو یک نقشه برای تعطیلی تابستان میکشیدی و وسوسه هزار شیطنت و بازی
خواب را از چشمت میگرفت  اما تا چشم بهم میزدی میدیدی که تابستان گذشت و تو به هیچکدام از ان وسوسه ها نرسیدی و باید چشم می کشیدی تا تابستان اینده و …تکرار مکرر این قصه

وحالا نیز چنین شد . من در این سالها  نه در تراس رقصیدم و نه با پسر نوجوان همکارم خوابیدم  و نه  به بسیاری از ان وسوسه ها پاسخ دادم
هرچند پشیمان هم نیستم ..نه از قصه ی جدایی و نه از بی پاسخ ماندن وسوسه های ریز و درشت خیالم .. بجایش تفریحم دید زدن خداگونه از طبقه یازدهم ساختمانی اداری است

پس وقتی امروز کسی از من پرسید ایا طلاق بگیرم یا نه و اصلا
طلاق خوب است یا بد  ……من به تمام رویاهایی که داشتم و زندگی که ساختم فکر کردم و واقعا نمی دانم ایا یکی دیگر هم دوست دارد بجای تحقق وسوسه هایش ، خدا شود و از بالا  به مورچگانی در حال حرکت نگاه کند و با لبخندی چایش را هورت بکشد….یا نه

واقعا نمیدانم