آرش علائی در مصاحبه با پارازیت می گوید در زمینۀ ناکارآمدیِ اطلاع رسانی در مورد پیشگیری ایدز از طریق رابطۀ جنسی ، ما دو مشکل داریم . یکی مشکل ساختاری و دیگری مشکل فرهنگی . برای من مشکل ساختاری آنقدر پیچ در پیچ است که از فهمیدنش وامانده ام و واگذاشتمش به آنها که سازوکار درکشان کلی تر از من هست ، که من آدم جزئی فهم و جزئی دوستی هستم و ظرافت جزئیات همیشه تلۀ ذهنی من بوده و هست . اما در مشکل فرهنگی به نظرم میشود جزئی تر کندوکاو کرد

شرم سلمان رشدی را من پیشتر به عنوان یک تکۀ ادبیاتی خوانده ام تا یک تکۀ جامعه شناختی و سالها پیش هم خوانده ام . حالا که فکر می کنم سیر رشدیِ فکر رشدی! بی نظیر است . از شرم و بچه های نیمه شب به آیات شیطانی ، یعنی زیر ساختهای لازم برای به وجود آمدن مملکتی شیطانی! شرم به عنوان یک اصل انسانی درخور تحسین از همان بدو ورود  به حلقوم من ( وما) سرازیر شد . کجا و چگونه؟ باید بگویم همه جا و همه گونه . اما قرار شد جزئی نگاه کنیم پس جامعه و مدرسه را رها کنیم ببینیم در خانوادۀ آقای دال و سه دخترش چه میگذرد. اینجانب یعنی نیکیتا تا حدود پنج شش سالگی محبوب قلب پدرم بودم. تا آنجا که یادم هست نیکیتای کوچک با آن موهای طلائی که پدر به او لقب آبشار طلا داده بود ، بچۀ پررو و باهوشی بود که حقش را به زور هم که شده میگرفت ، همبازی پسرهای کوچه بود ، به وقت دعوا به سختی با دندان و پنچول از خودش دفاع میکرد و خلاصه آیندۀ درخشانی برای این وروجک پاپتی انتظار می رفت . اما شرم بیکار نمینشیند. نیکیتا تا شش سالگی با پدرش حمام میکرد . اما یک شب مادر برایش توضیح داد که دیگر بزرگ شده و بسیار عیب و زشت است با پدرش حمام برود و از این به بعد با مادر و یا به تنهائی لیف خواهد کشید. اینجا بود که نیکیتا خجالت کشید . از پدرش و از اینکه بزرگ شده و از اینکه چیزی که نامش اندام زنانه بود او و پدرش را جدا خواهد کرد و دوگانگی که همیشه از شرم تغذیه شده و با آن حمایت شده ، سر برآورد . به اصرار معتقدم که روابط من و پدر از همان جا رو به زوال رفت و من تا سالها نتوانستم ترمیمش کنم . شرم پدر را غریبه کرده بود

نیکیتا به نظرم چهارده ساله بود که به شدت رو به گسترش نهاد! وزنش تنها در یک سال از چهل به پنجاه و سپس به مرز شصت رسید .اینجا بود که مادر به جای استفاده از «منطق» دست به دامن حربۀ «شرم»شد و نیکیتا به مناسبت های مختلف به اسامی جالبی از قبیل چاقاله و تپلی ملقب گردید . مادر بیچارۀ من البته فکر می کرد که من با شرمنده شدن از اندامم ناگهان عاشقانه بدنم  را دوست خواهم داشت و از پلوهای چربی که می پخت دل خواهم کند و به ورزشی که نه خودش میکرد و نه پدرم روی خواهم آورد و چند سال بعد به جای آنجلینا از آسمان هالیوود ظهور خواهم کرد . خیال باطل. تنها اثر شرم در نیکیتای نوجوان این بود که در خودش فرو رفت و از خودش متنفر شد. در اتاقش را بست و هی خیال بافت

در نهایت سالها بعد بود که نیکیتا نمی دانم تحت تاثیر رویاهایش بود یا خوانده هایش یا دوستانش که شورشی شد و شرم را در جوب دم در خانه انداخت

نیکیتای بی شرم کشور را ترک کرد اما هنوز می دانم که شرم آنجا در خانۀ ما و در ذهن پدرو مادر من و به واسطۀ آنها در وجود خواهرانم جولان می دهد . مادر حتی از نزدیک شدن به موضوعی در حواشی روابط جنسی احتمالی منِ سی ساله ، ابا دارد . در یکی از مکالمات اخیرمان فهمید که برای پاپ تست (نمونه برداری از رحم) نوبت دکتر دارم و در جواب گفت که البته این تست را برای دخترها تجویز نمی کنند!!! و من دلم نیامد که بگویم یعنی فکر می کرده من با دوست پسرهایم لوگو بازی میکنم؟

آیا چنین تفکر شرمنده ای می تواند فرزندانش را برای مقابله با ایدز آماده کند؟ آیا نیکیتا اگر ایدز گرفت می تواند به چنین تفکر شرمنده ای برای کمک اعتماد کند؟

شرم را در جوب دم خانه بیاندازید . چرا که بدون شرم ، اچ آی وی یکی از حامیان بزرگش را از دست خواهد داد