پدرم نشسته بود رو همون صندلی همیشگی. از وقتی بازنشسته شد  نشست رو اون صندلی رو به روی تلویزیون و زندگی نباتی اش شروع شد. انگار اونجا تنها  نقطه ای بود که  توش احساس امنیت می کرد. آره، رو همون صندلی نشسته بود ، مطمئنم. وقتی یک نفر برای بیست سال شب و روز روی یک صندلی نشسته باشه آدم با قطعیت می تواند نظر بدهد.عمو نادر هم بود، نشسته بود رو یک صندلی دیگه چون هیچ کس هیچ وقت روی صندلی پدرم نمی نشست. درست یادم نیست اما پدرم باز شروع کرده بود به ترسوندن من. مثل همه ی این سالها؛ مثل همیشه.نمی دونم چرا اما این بار نتونستم تحمل کنم. بلند شدم رفتم درست رو بروش وایسادم. از اون زاویه با موههای کم پشت  یک دست سفید، پیرتر از همیشه به نظر می رسید. گفتم:  تو همیشه من رو ترسوندی. می فهمی؟  صدام از خشم می لرزید و کلمات به سختی از دهانم خارج می شد.  همین طور آرام نگاهم کرد.عمو نادر با صدایی که انگار از ته چاه می آمد تایید کرد: تو همیشه ما رو ترسوندی! پدرم واکنشی نشان نداد. نمی دونم چطور شد که دستم بی اختیار بلند شد و کشیده ای توی صورتش خواباندم و با صدای عجیبی فریاد زدم :من دیگه نمی خوام بترسم! کلمات چسبیده بود ته حلقم و کش می آمد. پدرم صورتش را پس نکشید، حتی دستم را نگرفت، فقط نگاهم می کرد، نمی تونستم معنی نگاهش را بفهمم.عمو نادر این بار با صدای بلند تری تایید کرد: تو همیشه ما رو ترسوندی! دستم را بلند کردم و یک کشیده ی دیگر توی صورت پدر زدم و داد کشیدم :من دیگه نمیخوام بترسم! عمو نادر مثل گروه کر ( به ضم کاف ) ارکستر  فیلارمونیک لندن تکرار کرد: تو همیشه ما رو ترسوندی !و من دستم را بالا بردم و باز کشیده ی محکمی توی صورت پدرم زدم و  از خواب پریدم.

***

 نشسته ام توی رختخواب توی تاریکی و تنم از عرق خیس است. بیرون بارون می بارد، پنجره رو باز می کنم و قطره های سرگردان باران روی گلهای شمد می چکد. از ترس می لرزم. من از کی شروع به ترسیدن کردم؟تکه هایی از گذشته ام پیش چشمم می آید. پنج ساله ام، توی حیاط خونه ی خانم جان دنبال سوسک ها می دوم و آنها  را با دست می گیرم، سوسکهای بیچاره شاخکهایشان را تکان می دهند و من می خندم. ریحان خانم فریاد می زند: بابام ، بنداز ده اونه خانم، ددم وای ! اهل خانه از دست من ذله اند ، از دیوار راست بالا می روم و با پسرهای فامیل کتک کاری می کنم. همیشه یک جاییم زخمی است  ولی روحم با ترس بیگانه است.هر قدر کودکی هایم را می کاوم، نشانی از ترس درش نیست.راستی آن کودک تخص  چطور تبدیل به این زن ترس خورده شد؟

***

سی و یکم شهریور 1359  رفته ایم روپوش مدرسه بخریم. پارچه ها کلفت و بد رنگ است. توی راه برگشت توی تاکسی می گویند جنگ شروع شده و هواپیماهای عراقی دیوار صوتی را شکسته اند. به خانه که می رسیم تلویزیون مارش نظامی پخش می کند، آهنگی که برای هشت سال موزیک متن زندگی ما می شود. مادرم حامله است. با آن شکم گنده اش رفته روی نردبان و شیشه ها را چسب می زند و با پرده ی سیاه می پوشاند و کپسول گاز را  می کشاند به سمت انباری ته حیاط لابد برای اینکه اگر بمب توی سرمان خورد کمتر منفجر شویم. پدر ماموریت خارج است ، مادرم خیلی ترسیده، وقتی آژیر می کشند چراغها را خاموش می کند و مرا محکم به خودش فشار می دهد. برادرم توی شکمش لنگ و لگد می اندازد. وقتی پدر از ماموریت بر می گردد، با صدای بلند مردانه ای می خندد و می گوید:  نترس! هیچ اتفاقی نمی افتد! بعد می رود روی صندلی و پرده ی سیاه را پاره می کند. دیگر وقتی آژیر قرمز می کشند چراغها را خاموش نمی کنیم ، پدر ما را سرگرم می کند و نمی گذارد بترسیم. من به پدرم نگاه می کنم و احساس امنیت می کنم. پدرم قد بلند و خوش تیپ و جوان است، او از هیچ چیز نمی ترسد . منم می خواهم مثل پدرم باشم، مثل کوه.. اما  کوه فرو می ریزد.

هیچ کس نمی داند پدرم از کی شروع به ترسیدن کرد. از وقتی کارش را ازش گرفتند؟از وقتی پولهایش  را در چند تا سرمایه گذاری اشتباه از دست داد؟ از وقتی خونریزی معده کرد و تا پای مرگ رفت؟ آنقدر می دونم که  از یک نقطه ی لعنتی شروع به ترسیدن کرد واز همون روز فاتحه اش خونده شد و یک روز نگاه کرد و دید که از سایه ی خودش هم می ترسد و از همون روز  نشست روی اون صندلی کوفتی و دیگر تکان نخورد. بعد شروع کرد به تزریق ترس توی روح ما، این کار را از روی بدخواهی نکرد، می خواست ما را محافظت کند. بعدش هم از آدمی که خودش ترسیده چه انتظاری دارید؟ ترس از سرما خوردگی هم مسری تر است، از اون بدتر مثل بهمن همین جوری قل می خورد و بزرگ و بزرگ تر می شود، بعد آدم را می بلعد.طبق قانون سوم ترسودینامیک ترس از بین نمیرود، فقط از شکل به شکل دیگر تبدیل می شود.برای کسی که می ترسد همه چیز توی دنیا یک جورایی ترسناک است،  چون خوب دنیا در ذات جای امنی نیست و همیشه ممکن است با سرعتی که  کره ی زمین دارد توی کهکشان حرکت می کند بیفتیم توی یک سیاه چاله و یا درقی بخوریم به یک شهاب سنگ بزرگ و این به طور کلی وضعیت خطرناکی است.

****

کریستیان بوبن می گوید » بزرگ شدن، رسوخ ترس است در کودکی » .هیچ کودکی ترس را نمی شناسد ، ترس را آدم بزرگها به کودکان یاد می دهند. بهانه این است که ترس باعث می شود ما از چیزهای ترسناک مصون بمانیم اما هیچ چیز خطرناک تر از خود ترس نیست. به نظر من حتی مرگ هم به اندازه ی ترس ترسناک نیست.من این رو خوب می دانم. قصد خودنمایی ندارم اما من یک ترسوی تمام عیار هستم. من به ترسیدن معتادم. ترس از آدمها ، ترس از تنهایی، ترس از فقر، ترس از آسانسور ، از ارتفاع ، از عنکبوت ،  از بیماری ، از پیری و در یک کلام ترس از زندگی و همزمان ترس از مرگ  چون به هرحال مرگ چیزی است که باعث مردن آدم می شود. باید اعتراف کنم که همه ی زندگی من  فرار از یک ترس و پریدن توی ترس بعدی بوده، تمام تصمیماتی که گرفته ام از روی ترس بوده و حتی به نحو بسیار جالبی تمام تصمیماتی که نگرفته ام هم از روی ترس بوده.اما راستش را بخواهید، من از اینهمه ترسیدن خسته ام.  کاش خوابم روزی تعبیر شود. کاش یک بار هم که شده  رو در روی ترس هایم بایستم، دستم را بالا ببرم و کشیده ی محکمی توی صورت ترس بنوازم . من دیگر نمی خواهم بترسم.