ساموئل همکار آفریقائی من ، عقیده ای دارد که روز به روز بر آن محکم تر می شود . اینکه زن ایرانی ملقمۀ عجیبیست که خدا در اواخر روز کاری هفتم آفرید !

و من هر بار در مقام دفاع از حیثیتم به جوش و خروش می افتم ، با  یادآوری این مطلب که در اولین برخوردمان با اطمینانی خدشه ناپذیر ،کامرون زادگاه ساموئل را به آمریکای مرکزی نسبت داده بودم گونه هایم سرخ ، وجدانم معترف و زبانم قاصر گردیده ، محترمانه عقیده اش را تائید می کنم .

اوج قضیه امروز صبح بود . یعنی راس ساعت هشت صبح که ساموئل بدون کوچکترین درکی از تفاوت احتمالی نژادها در رفتار زیستی بیدار شدنِ صبح زود ، چشمان پر انرژی آفریقائیش را مستقیم به چشمان خواب آلودِ ایرانیه من دوخت و پرسید : چرا اینقدر پَکری؟؟؟

آن وقتِ صبح واقعا انرژی گفتگوی تمدنها را نداشتم و در یک لحظۀ دیوانگی ، تصمیم گرفتم به جای ساختن بهانه ای که او هم درک بکند ، حقیقت را صاف و پوست کنده ، همانطور که بود ، ترجمه کنم و بگذارم کف دستش….

» ببین ساموئل ،

در ایران یک وقتی سریالی از تلویزیون پخش می شد به اسم  هزاردستان  the man with a thousand hands که من عاشقش بودم .

اما از همه بیشتر از پرسوناژی خوشم میومد به اسم شعبون استخونی Shaboon the bone eater که از یک آسمون جل آس و پاس تبدیل می شد به یکی از دستهای جناب هزاردستان ، البته راستشو بخوای من هلاک مدل حرف زدنش بودم .

خلاصه دیشب بعد از دو ماه زیرو رو کردن تمام راههائی که به ذهنم می رسید و سپردن به سی چهل نفر آدم ، بالاخره این سریالرو پیدا کردم ….متوجه هستی که چه ذوقی داشتم برای دیدن شعبون اونهم بعد از ده دوازده سال…و باورت می شه که سی دی سومش ، یعنی تمام ماجراهای شعبون خراب بود ؟ باورت می شه؟

آخه آدم یقه کی رو بگیره ساموئل ؟ آدم به کی بگه ؟!….. «

 

ساموئل که البته دیگر نمی خندید و در مغز آفریقائیش به دنبال حلقۀ ارتباطی همکار ایرانی کیشلوفسکی بازش با فیکشن بی سروتهی که قهرمانش استخوان می خورد می گشت ، به طور محسوسی در دورترین نقطۀ ممکن از من نشست و در اولین فرصت به هوای قهوه زد به چاک ….تعجبی نکردم وقتی چند لحظه پس از آن ،  رئیسم تلفنی ، با یکجور مهربانی مشکوک ، امر کرد که امروز به خانه بروم و استراحت کنم .

حقیقت بدون شک زیباست .

اما حتی در یک زبان و فرهنگ مشترک ، حقایق هر کدام به زبانِ خودشان گفتگو می کنند . حقیقتت را برای من نگو دوست من ، آن را نخواهم فهمید ، پیش از آنکه زبان حقیقتت را به من یاد داده باشی .