در ادوار کهن، در هر قبیله‌ای دو چهره‌ی بارز وجود داشت. اولی رهبر قبیله بود: شجاع‌ترین عضو قبیله که آن‌قدر قدرت داشت که میتوانست هر مبارزطلبی را شکست بدهد و آن‌قدر باهوش بود که می‌توانست توطئه‌ها را خنثی کند. جنگِ قدرت تازه نیست و از آغاز زمان با ما بوده. وقتی موقعیتش را تثبیت می‌کرد، مسئول حفاظت و سلامت مردمش در جهان مادی بود. به تدریج، چیزی که در اثر انتخاب طبیعی رخ می‌داد، قربانی فساد شد و رهبری کم‌کم موروثی شد و این حس را القا کرد که قدرت ابدی است و از همین حس، امپراتورها و پادشاه‌ها و دیکتاتورها زاده شدند.
اما مهم‌تر از رهبر، شمن بود. از همان ابتدای پیدایش بشر، مردم از حضور قدرتی عظیم‌تر باخبر بودند که میتوانست زندگی ببخشد و آن را بگیرد، هرچند دقیقا نمی‌دانستند این قدرت از کجا می‌آید. اولین شمن‌ها زن بودند، سرچشمه‌ حیات. از آنجا که مجبور نبودند به شکار یا ماهی‌گیری بروند، وقتشان را به مراقبه و غرق شدن در اسرار مقدس می‌گذراندن. سنت همواره به کسانی منتقل می‌شد که تواناترین بودند و تنها زندگی می‌کردند و معمولا باکره بودند. در سطحی دیگر زندگی می‌کردند و نیروهای جهان روحانی را با جهان جسمانی توازن می‌بخشیدند.
فرایند تقریبا همیشه یکی بود: شمن از موسیقی (معمولا موسیقی ضربی) برای ورود به خلسه استفاده می‌کرد، و بعد معجون‌هایی را مینوشید که از مواد طبیعی ساخته شده بود. روحش بدنش را ترک می‌کرد و وارد جهان موازی می‌شد. آنجا با ارواح گیاهان، حیوان‌ها، مردگان و زندگان ملاقات می‌کرد که همه در زمان واحدی موجودیت داشتند؛ جایی که یائو به آن میگوید کی و من می‌گویم الف. آنجا هم با هادیانش ملاقات می‌کرد و می‌توانست انرژی‌ها را تعادل ببخشد، بیماری‌ها را شفا بدهد، باران بباراند، صلح را مستقر کند، نمادها و نشانه‌های طبیعت را رمزگشایی کند، و هر کس را که سر راه ارتباط قبیله با مطلق قرار می‍گرفت، مجازات کند. آن زمان، وقتی قبیله‌ها ناچار بودند در جست‌و‌جوی دائمی به دنبال غذا سفر کنند، نمی‌شد معبد یا محراب ساخت. فقط «مطلق» وجود داشت، که قبیله در زهدانش تا ابد به پیش می‌رفت.
اما مقام شمنی نیز مثل رهبری به فساد کشیده شد. از آنجا که سلامت و امنیت گروه به هماهنگی با جنگل، دشت و طبیعت بستگی داشت، زن‌های مسئول این ارتباط روحانی – روح قبیله – مشمول اقتدار زیادی میشدند، گاهی حتی بیشتر از رهبر قبیله. در زمانی نامشخص در تاریخ (شاید پس از کشف کشاورزی که کوچ‌نشینی را پایان بخشید)، این عطیه‌ی زنان توسط مردها غصب شد. زور بر هماهنگی غلبه کرد. خصائص طبیعی آن زن‌ها را نادیده گرفتند؛ مهم قدرت بود.
قدم بعد سازماندهی سنت شمنی به شکل ساختاری اجتماعی بود، که حالا کلا در اختیار مردها بود. اولین مذاهب به این ترتیب متولد شد. جامعه عوض شده بود و دیگر صحراگرد نبود، اما احترام و رعب رهبر و شمن در روح انسان ریشه دوانده بود و تا ابد باقی ماند. کاهن‌ها که این را می‌دانستند، با رهبران قبیله متحد شدند تا ملت را سربه‌زیر نگه دارند. هرکس حاکم را به چالش می‌کشید، تنبیه خدایان در انتظارش بود.
زمانی رسید که زن‌ها خواستند نقش‌شان را به عنوان شمن پس بگیرند، چرا که بدون آن‌ها جهان در سراشیب بحران قرار داشت. اما هربار سعی می‌کردند پیش بیایند، مثل کفار و فاحشه‌ها با آن‌ها رفتار می‌کردند. اگر نظام از وجود آن‌ها احساس خطر می‌کرد، تردید نمی‌کرد و با سوزاندن در آتش، سنگسار، و در موارد ملایم‌تر، با تبعید تنبیه‌شان می‌کرد. ادیان مادینه از صحنه‌ی تاریخ تمدن محو شد‌ فقط این را می‌دانیم که کهن‌ترین اشیای جادویی که باستان‌شناس‌ها تا حالا کشف کرده‌اند، شمایل ایزدبانوها بوده است. اما ایزدبانوها در غبار زمان گم شدند و قدرت‌های جادویی، زمانی که به مقاصد دنیوی به کار می‌رفت، رقیق شد و نیروی خود را از دست داد. آنچه ماند، فقط ترس از تنبیه الهی بود.
صفحات 201 و 202 کتاب «الف» نوشته: پائولو کوئلیو ترجمه: آرش حجازی
با تشکر از نریمان عزیز برای ارسال مطلب