موبایلم زنگ خورد، گوشی را برداشتم که از انسوی خط پدر گفت سلام ، ذوق زده  سلام کردم که پرسید کجایی؟  گفتم  : سرکار ….گفت : کی میری خونه؟…گفتم حدود نه ..چطور؟…..گفت پس من نه میام پیشت ….چشمانم گرد شد و گفتم مگه ایرانی؟  گفت: اره تازه رسیدم …..و شب پدر امد

یازده سال گذشت…..یازده سال پیش در چنین روزهایی یک خانواده ، برای اخرین بار، دور یک سفره نشستند و غذا خوردند . البته غذا خوردن یک خانواده  دور یک سفره چیز عجیبی نیست ، اما، وقتی یازده سال میگذرد و شاید سالهای دیگری هم طی شود و دوباره دور هم و کنار یک سفره نباشیم  پس این میشود که این تاریخ در ذهنت حک شود .

یازده سال پیش یکروز پدر تصمیم گرفت که برود ….برود به هران کجا جز اینجا …، مشکل ، فقط ، دانشجو بودن من و سربازی نرفته ی  برادرم بود . پس ما ماندیم و انها رفتند .تا درس من هم تمام شد و برای ادامه اش رفتم اروپا ، و برادر که سربازی اش را رفت و برای تحصیل راهی مالزی شد . سالهای اولیه جدایی هرکدام بنا به شرایط یک جایی جمع میشدیم اما همیشه یکی مان کم بود. یا من درگیر بودم یا یکی ازخواهرو برادرها .ویا پدر سمیناری داشت و نبود و …. همیشه یک دلیل بود که دوباره نشد همه، دور یک سفره بنشینیم . تا کم کم غربت و گرفتاری تاثیرش را گذاشت و دیگر عیدها می امد و می رفت و ما به یک تلفن زدن بسنده میکردیم . پدرو مادر هم که حالا دورو برشان خلوت شده بود کم کم حوصله همدیگر را سرمی بردند و تصمیم گرفتند هرکدام راه خودشان را بروند . و اینگونه شد که یک خانواده هفت نفره در پنج قاره دنیا پخش شد . از این میان فقط من به بهانه ی به گه کشیده شدن ازدواجم ، برگشتم و در مام میهن ساکن شدم .

داشتن یک خانواده ی پخش و پلا در اقصی نقاط دنیا ، خوبی و بدی خودش را دارد . اینکه تو همه جای دنیا را به بهانه دیدن اعضای خانواده ات ، می بینی  از حسن های این قضیه است .  اما از طرفی چیزی به اسم ریشه داشتن برایت بی معنا میشود . گویی، تو هم خانواده داری و هم نه . یتیم نیستی اما پدرو مادری هم در کنارت نیست و گاهی دلت برای دراغوش کشیدن  و دردودل کردن با خواهر حسابی تنگ میشود . دلت برای راه رفتن در کنار برادر ، لک می زند . اما نه برادر هست و نه خواهری پس تو در عین خانواده داشتن ، تنهایی …..تنهای تنها

پدر پیر شده ،در  صورتش خال های قهوه ای دیده میشود که قبلا نبود . دیگر از ان تک و توک موهای خاکستری هم خبری نیست و گویی برفی سفید تمام موهایش را پوشانده .حالا دیگر با عصا راه میرود و من گریه ام میگیرد و یاد روزهایی می افتم که در حیاط با ما فوتبال بازی میکرد .  از بی خبر امدنش نگرانم ..خودش میگوید  دلش تنگ شده اما  میدانم این همه ی قصه نیست . چون من که قرار بود ژانویه به دیدنش بروم . چند روزی که ماند، گفت میرود زادگاهش … شیراز…برای دیدن اقوامی که من اصلا اسمشان را هم نمی دانم …نمی دانم اما حس می کنم پدر بدنبال ریشه هایش امده .  ریشه هایی که شاید ده ها سال بین شان جدایی باشد اما او ،انها را قطع شده، نمی داند . در فرودگاه گونه ام را بوسید و موقع خداحافظی درگوشم گفت: تو از همه ی بچه ها بزرگتری ، ببین می تونی عید همه رو دورهم جمع کنی …..میخوام یکبار دیگه همه تونو کنار هم ببینم ….

دست خودم نیست ، نمی توانم جلوی ریختن اشکها را بگیرم . ادمهایی که از کنارم رد میشوند برمیگردند و با تعجب نگاهم می کنند . و من دلم میخواهد هرکاری که می توانم انجام دهم تا اخرین خواسته پدر را عملی کنم ، وقتی نمانده ، باید تمام تلاشم را بکنم . این عید باید زیباترین عید پدر باشد ….زیباترین عید همه ی ما

پی نوشت … به نکبت حکومتی می اندیشم که این چنین، خانواده های بسیاری را از هم جدا کرد . و هرکدام از ما را چنان با غربت  عجین ساخت  که عاطفه هایمان  در تنهایی ها ، رنگ باخت . حکومتی که با نخبگانش دشمنی و کینه ی عجیبی دارد .