عاشورا زبانم لال ، عین مهریه می مانَد .  درس آزادگی را وسط برهوت کربلا نه کسی داده و نه کسی گرفته . چشممان را که باز کنیم ، زندگی دست کم روزی یکبار به هزار زبان و آیه می خواهد حالیمان کند که فرق بین آدمها و موشها چیست . ولی کو گوش شنوا .

حوالی سال هشتاد ، برای من سالهای بدی بود.

سه سالی می شد که با رتبه ای خوب در پایتخت رشته ای خوب  می خواندم که دوستش نداشتم !  در هر حال پای سه سال پول و وقت بی زبان و یک دوجین فک و فامیل پُر زبان در میان بود .

 یکسال هم  می شد که به واسطه یک پارتی گردن کلفت سر کاری می رفتم که  فارغ ااتحصیلانِ مانده پشت  درهای آهنین استخدام ، خوابش را می دیدند . کاری نان و آب دار و با اسم و رسم که تنها ، ایراد کوچکی داشت . محلش واقع در زیرزمین دخمه مانند بیمارستانی بود و همکارانش چندین نفر آدم فسیل شده که در طی این سالها  آنچنان به آزمایشگاه خو گرفته بودند که با بی خیالی یک دستشان نمونه سِل تازه از حلقوم در آمده بود و دست دیگرشان کیک و چای  عصرانه .

و من ، مچاله و افسرده ، به امید آینده ای که راستش چیز روشنی هم در آن نمی دیدم ، هر روز صبح ، به زور منطقی که خودش هم انگار به خودش می خندید ، از دانشگاه به بیمارستان و از بیمارستان به خانه می رفتم  تا مادر با دیدن سر و روی مصیبت زده و بی حوصله ام نگران شود و حرفهای منطقم را تکرار کند .

همزمان دستم بندِ کیست هائی شده بود که اینجا و آنجا در شکمم غنچه می زد ! یک جراحی ، مشتی قرص و دارو و چک آپ مداوم ماهیانه ، امانم را بریده بود .

من در تله موش بودم .

 آنروز عصر طبق قرار ماهیانه در مطب دکتر نشسته بودم تا سونوگرافی شوم . پانزده نفر آدم ریز و درشت  با مثانه های پُر،  نیم خیز روی صندلیهایشان نشسته بودند و با قیاقه های بق زده فشار دگمه های شلوار را تحمل می کردند نگران از اینکه  تا کجا دوام خواهند آورد .

 پرستار که هیچ عجله ای در صدا زدن اسامی نداشت بی حوصله و به نجوا  لب میزد که  : » نفر بعدی » .

نفر قبلی از در بیرون می پرید و با قدمهائی که سعی داشت شمرده باشد تقریبا به سوی قبله آمال می دوید . پانزده جفت چشم به خوشبختی نفر قبلی دوخته می شد و چند نفری آه می کشیدند .

 از آن میان فقط زنهای حامله خوشحال بودند . شاید چون امیدی در شکم داشتند که بزرگ می شد . آنهمه ادرار که در شکمهای خالی ما تبدیل به خوره شده بود ، انگار در شکم پُر آنها تصعید می شد و احساسش نمی کردند .  به آسودگی می خندیدند و با هم تبادل اطلاعات می کردند .

نگاهم رفت روی پیرزن و پیرمردی که گوشه تاریکی نشسته و به درستی دیده نمی شدند و در حال کشمکش بودند . پیرمرد ، فرتوت و دردمند بود و به نظر آنچنان ناتوان می رسید که هر آن انتظار داشتی پیچ و مهره اش باز شود و پخش زمین گردد . پیرزن سر حال تر می زد .

نجواهای مطب دور شد و من ناگهان ، آنچنان شنیدمشان که انگار می گفتند که بشنوم !

پیرزن لیوان به دست به پیرمرد اصرار می کرد که : » دکتر گفته باید آب بخوری وگرنه نمی شه . باید بخوری .  به زور بخور»

و پیرمرد به لحنی خسته جواب می داد که :» نمی خوام . نمی تونم .  همَش زور ، همَش زور ….» و اشکش سرازیر شد .

برق از سرم  پرید   . چیزی آشنا در پیرمرد بود . لحظه ای از آیندۀ  من که پیش تر از زمان شتافته و به من رسیده بود .

دکتر که با دقت محتویات شکم مرا در صفحه مانیتور می کاوید ، چیزی از آنچه در قلبم جوانه زده بود ، ندید و من تمام راه را با مثانه پُر  پیاده تا خانه آمدم . لابد آنهائی که آنروز در خیابان دختر دیوانه ای دیدند که رقصان می گذرد و به همه از کلاغ تا سرباز لبخند می زند ، ندانستند که آن دختر دانشگاه را دو ترم مانده به آخر رها کرد ، دیگر رنگ زیرزمین بیمارستان را ندید ،  عاشق شد ،  دوربین خرید ، عکس گرفت ،  دنبال آرزوهایش از ایران رفت ، بورسیه شد ، خندید ، گریه کرد ، رقصید ،  وبلاگ نوشت و….

گرچه می دانم که بدنم از آن روز دیگر برای اعتراض به صاحبش کیستی نساخته و  نخواهد ساخت  ، اما هنوز سالی یکبار برای چک آپ به سونوگرافی می روم .

در مطب ، آدمهای ریز و درشت  با مثانه های پُر،  نیم خیز روی صندلیها نشسته اند و با قیاقه های بق زده فشار دگمه های شلوار را تحمل می کنند و نگرانند از این که تا کجا دوام خواهند آورد .

 از آن میان فقط  من و  زنهای حامله خوشحالیم  . شاید چون امیدی در شکم داریم که بزرگ می شود  .