شروع از خیابان جردن بود، همانجا که » اصغر» در نقش یک فداکار باعث شد اون خانم بتواند از دست ماشین نیروی انتظامی فرار کند. بعدها اون خانم همسر اصغر شد، یک سال عقد بودند، شش ماه هم زندگی مشترک داشتند و براساس روایت اصغر، یک روز سر ناهار،  اصغر با لحن کاملا عاشقانه میگوید : «عزیزم میشه یک کم آب نارنج داخل سوپ بریزی ؟» و اون خانم به صورت ناگهانی چنگال را میکند توی چشم اصغر. و از همین جا اصغر به روانی بودن همسرش پی میبرد و ظرف سه سوت او را طلاق میدهد.

چهار سال بعد، شروع از پشت چراغ قرمز ولی عصر، اسفندیار بود. اصغر در نقش یک عاشق همه مسیر را تا نیاوران پشت سر خانم رانندگی میکند و خانم مجبور میشود سر کوچه خانه شان توقف کند . شش ماه بعد این خانم هم همسر اصغر شد، این خانم  به خاطر اعتقادات احمقانه اش اصلا از اصغر نپرسید که چرا از همسر قبلیت جدا شدی، ولی اصغر خودش به صورت کاملا خودکار متن بالا را برایش تعریف کرد. مجموع زندگی آنها یک سال و نیم بود و زمانی که فرزندشان 6 ماهه بود، اصغر همسرش  رو طلاق داد و در پاسخ همه کسانی که او را به ادامه زندگی دعوت میکردند میگفت که همسرش دو شخصیتی است، و شبها با چاقو بالای سرش میایستد و او امنیت جانی ندارد. اصغر از بس راست میگفت در ازای مهریه و تصاحب خانه مشترک، حضانت کامل جگرگوشه اش را به این آدم روانی سپرد.

آخرین بار شروع از محل کار اصغر بود، اصغر دو، سه ماه بعد از جدایی با منشی یا حسابدار شرکت ازدواج کرد. همه چیز به نظر آرام میامد. تا اینکه چند شب پیش همسر سوم او به نفر دوم تلفن کرد. همسر سوم گفت  اصغر او را تهدید کرده است که دختر مشترکشان را از او میگیرد، مگر از همه چیز بگذرد و به صورت توافقی طلاق بگیرد. او که خودش روزی مسبب خراب شدن زندگی یک زن و کودک دیگر بود، حالا درخواست کمک میکرد.

اصغر ظاهر عجیبی نداشت، او مردی بود با توانمندی خاص، نه خوشگل بود و نه خوش تیپ. خوب لباس میپوشید و قشنگ دروغ  میگفت. او اینقدر مسلط دروغ میگفت که هیچ کدام از شنونده ها در حقانیت صحبتهایش شک نکردند. او هنر دیگری هم داشت، اینقدر زن در زندگی دیده بود که به راحتی میتوانست تشخیص بدهد که کدام یکی » ببو و ساده » است. وجه اشتراک این سه نفر نه تحصیلاتشون بود و نه ثروت پدریشون. هر سه اینها در خانواده هایی بزرگ شده بودند که دروغ وفریب جایی نداشت و فکر میکردند در دنیایی زندگی میکنند که دروغ  مخصوص سیاستمداران  است و در زندگی روزمره آدمها کاربرد ندارد.

فرض کنیم سرنوشت آن سه زن در جامعه ناهنجار ایران مهم نباشد، فرض کنیم چشم هر سه آنها کور، باید بیشتر دقت میکردند، آینده آن دو کودک که با کمک قانون قربانی خودخواهی و یا شاید تنوع طلبی یک مرد شدند، چی؟