در آستانه ی آخرین انتخابات ریاست جمهوری در تهران، اگر در  سطح شهر گشت و گذاری داشتید با دو پدیده ی مختلف رو به رو می شدید. در بالای شهر و مناطق اعیان نشین دخترها و پسرهای عموما خوش تیپ یا بقول بسیجی ها بچه سوسولها را می دیدی که با هم بگو و بخند می کردند و سوار ماشین های مدل بالا  بوق  می زدند و  با مچ بندها و پرچم های سبز عکس های میر حسین موسوی و یا کروبی به دست در ستاد ها فعالیت می کردند ، گل و شیرینی پخش می کردند و  خلاصه سبز بودند. تعداد این سبز ها انقدر زیاد بود که باورت نمی شد تعداد آدمهایی که مثل ما فکر می کنند چقدر زیاد بوده است. آدمهایی که از سر و وضعشان معلوم بود غم نان ندارند و بیشتر دغدغه شان نبود آزادی های فردی و سیاسی و اجتماعی است ، بعد از یک دوره ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد به میدان آمده بودند تا به تغییر «آری » بگویند. آنها یکی دو تا نبودند ، تعداد شان زیاد بود ، آن قدر زیاد که عده ای بر آن باور شدند که «ما بی شماریم».

در همان روزها البته اگر گذارتان به محلات مرکزی شهر می افتاد و از میدان هفت تیر پایین تر می رفتید به شدت از تعداد  آن ماشینها و آدمها و  نمادهای سبزشان کاسته می شد و   وقتی میدان آزادی را رد می کردید و به حوالی آذری می رسیدید دیگر تقریبا از آن بچه سوسولهای بی شمار خبری نبود. اگر مثل من فضولی می کردید و پای درد دل آدمهای آن مناطق که از همین مردم بودند می نشستید متوجه می شدید که بیشتر آنها طرفدار بقول خودشان دکتر احمدی نژاد هستند و به او افتخار می کنند. این آدمها نه تنها دغدغه ی روپوش کوتاه و حجاب و جداسازی نداشتند  بلکه سیاست های احمدی نژادی از نوع گشت ارشاد را تایید می کردند و آن را ضامن بقای امنیت جامعه می دانستند. اما بیشترین چیزی که آنها را مجذوب او کرده بود شعارهای انتخاباتی او بر علیه ثروت اندوزی و دزدی ها ی امثال آقای رفسنجانی بود. آنها باور داشتند که دولت آقای احمدی نژاد دولت پاکی است که علی رقم سختی های کنونی هدف نهایی اش ریشه کن کردن فقر و برقراری عدالت اجتماعی است.آنها  از دیدن آن طبقه ی مرفه بالا شهری در ماشین های آخرین مدل خسته شده بودند، از نداری و فقر و بیکاری خسته شده بودند  و امید داشتند که کسی که  اتفاقا هم شکل و هم طبقه خودشان بود و به زبان خودشان حرف می زد مشکلاتشان را پایان بخشد. آنها هم از همین مردم بودند و در زمانی که ما فکر می کردیم بی شماریم در گوشه و کنار این شهر نفس می کشیدند و جور دیگری فکر می کردند.

از آن روز سه سال می گذرد. در طول این سه سال خیلی اتفاق ها افتاد، خیلی  از آن بچه سوسولها برای آرمانشان کشته شدند، خیلی ها در زندانند ، خیلی ها  به تبعیدی خود خواسته تن داده اند. حکومت با زور و چماق جنبش را به زیر خاکستر راند . در طول این سه سال قیمت سکه به بالای نیم میلیون تومان رسید، قیمت دلار به بالای 1300 رسید، اجرای طرح یارانه های نقدی با خود موجی از تورم به دنبال آورد، قیمت کالاهای اساسی و گوشت و تخم مرغ کمر شکن شد، بسیاری از کارگاهها در اثر سیاست های غلط دولت به تعطیلی کشانده شد ، فساد مالی و اختلاس سه هزار میلیاردی  از پرده بیرون افتاد.  اینک قشر مستضعفی که به امید عدالت اقتصادی به دولت دهم رای داده بود خود در زیر فشارهای اقتصادی رو به له شدن می رود و از خود می پرسد چرا..این چرا نقطه ی آغازی است که در سال هشتاد و هشت وجود نداشت. این چرا تبدیل به لنگه کفشی می شود که یکی از همان مردم به سوی رییس جمهوری که خودش به او رای داده پرتاب می کند. و اما پاسخ این لنگه کفش چه خواهد بود؟ این سوالی است که تاریخ به آن جواب خواهد داد.