آره می گفتم،  تجربه ی اولین مشاوره انقدر تاثیر گذار بود که تصمیم گرفتم دیگه تکرارش نکنم . البته همونجور که توصیه کرده بود بالاخره جدا شدم، حالا با یک تاخیر سیزده ساله ، اگر الان میخواین بپرسین برای چی سیزده سال طول کشید باید بگم که توی دنیا یک چیزایی هست که طول می کشه ،مثل ظهور آقا امام زمان، مگه من میام از شما بپرسم چرا انقدر طول کشیده؟. مهم اینه که بالاخره جدا شدم .

همونجوری که می تونید حدس بزنید هنوز مرکب طلاقنامه ام خشک نشده بود که با آقای «پ» آشنا شدم و انتهای تهران پارس توی  یک ساختمان قدیمی کف زمین روی شمد های سفید چیزی که می خواستم رو پیدا کردم . یکی از همون روزها وقتی از در اومدم بیرون  اصغر با یک دسته گل دم در وایساده بود. این اولین بار بود که اصغر را با دسته گل می دیدم،  هر وقت خواسته بودم برام گل بیاره گفته بود برو بابا ، گل رو که نمیشه خورد! فهمیدم که باید اتفاقی افتاده باشه.قیافه اش گیج و دستپاچه بود و با اون آدم از خود مطمئن همیشگی فرق داشت. گفت میخوام برگردی. بعد هم شروع کرد مثل ابر بهار گریه کردن.( اینجاش رو دارم چاخان می کنم ولی شما به روی خودتون نیارید) گفتم  ما تازه دو ماهه جدا شدیم کجا برگردم؟ گفت: من بدون تو نمی تونم،  دست خودم نیست. من عوض شدم نگاه کن… برات گل گرفتم! و گلها رو به سمتم دراز کرد. راستش دلم سوخت. با اون دسته گل  بی سلیقه که مثل کلنگ توی دست گرفته بود خیلی رقت بار شده بود. البته  اصغر من رو دوست نداشت.اصغر دوست داشت همه چیز سر جاش باشه، بطری های آب توی یخچال، ماشین آخرین مدل توی پارکینگ،پولها به دلار توی حساب ارزی و البته همسرش توی خانه.. دوست داشت مردم نگاهش کنند وفکر کنند که وای ، آقای مهندس چه مرد موفقی است! حالا این تصویر به هم خورده بود و این چیزی بود که آزارش می داد.اصغر از شکست متنفر بود، از بی نظمی، از اینکه چیزها سر جاش نباشد؛ من هم یکی از همین چیزها بودم  و نه چیزی بیشتر از این… اما هرچی اینها رو  توضیح دادم به خرجش نرفت. گفت بیا با هم بریم پیش یک مشاور هرچی  گفت همون کار رو می کنیم. من هم  با سابقه ای که از مشاوره داشتم بلافاصله  قبول کردم. مطمین بودم که مشاور طلاق ما رو تایید می کند.

 مشاور این بار یک پیرمرد چاق و کوتاه  با ته ریش سفید از آب در اومد که می گفتن پیر این کاراست و همه ی زوج ها رو خوشبخت کرده فرستاده سر زندگیشون. داستان رو تا اونجا که به غرور اصغر بر نخوره اما با صراحت گفتم. هرچی من گفتم اصغر نگاهم کرد و گفت :ولی من دوستش دارم! پیرمرد کمی ریشش رو خاروند و گفت خوب دخترم! این آقا شما رو دوست داره، برگرد سر زندگیت. انگار برق سه فاز بهم وصل شده باشه از روی صندلی پریدم و گفتم هاااااا؟؟؟؟؟  شما اصلا به حرفهای من گوش دادید؟ مشاور با دست در حالیکه من رو آرام می کرد رو کرد به اصغر و گفت پسرم میشه بری بیرون  من با این دختر کمی صحبت خصوصی دارم. اصغر پاش رو که از در بیرون گذاشت گفتم: آقای فلانی، من با شوهر سابقم مشکل داشتم، من با این مرد حتی یک بار هم ارضا نشدم، اگر باهاش بمونم بهش خیانت می کنم، سالهای آخر زندگیم هر مردی از کنارم رد می شد سر و گوشم می جنبید، متوجهید؟ سرش را تکان داد و لبخند متینی زد و گفت: آره دخترم،اما … شوهرت مرد خوبیه، دوستت داره. برگرد سر زندگیت.گفتم اصلا آقا جان !من الان دوست پسر دارم، باهاش خوابیدم، من دیگه نمی تونم برگردم.لبخندش کمی کمرنگ شد و گفت : مهم نیست، شوهرت مرد خوبیه ، دوستت داره… برگرد سر زندگیت. گفتم شما فقط از مشاوره دادن همین رو بلدید؟ مکثی کرد و گفت :آره.. اما مهم نیست… شوهرت مرد خوبیه… دوستت داره برگرد سر زندگیت.بعد اصغر رو صدا کرد توی اطاق و گفت : زنت دختر خوبیه، تو هم شوهرت مرد خوبیه.. دوستت داره، برگردین سر زندگیتون.حق مشاوره ی من پونزده هزار تومن، بدین به منشی.

 اومدیم بیرون. اصغرلبخند فاتحانه ای زد ،مثل همیشه برده بود. هنوز هم نمی دونم اون مردک شارلاتان بی سواد رو از کجا پیدا کرده بود اما اگه دستم بهش برسه خرخره اش رو می جوم. بی شعوری آن مردک باعث شد که ماجرای ما کش پیدا کنه و این وسط خود اصغر از همه بیشتر ضربه خورد. چند روز بعد من رو با ماشین تعقیب کرد و دید که رفتم توی یک خونه ته تهران پارس.وقتی اومدم بیرون همه چیز خیلی واضح بود. با ماشین پیچید جلوم و شیشه  را داد پایین و گفت: ته تهران پارس؟؟؟ ته تهران پارس؟؟؟؟ من برای تو چی کم گذاشتم؟ و  سرش رو محکم چند بار روی فرمون ماشین کوبید و به گریه افتاد.با صدای بلند هوار می زد و اشک و تف دهنش روی فرمون می ریخت؛ این بار خالی نمی بندم… این یکی  از دردناک ترین صحنه های زندگی من است.