امسال

می ترسم.لباسی سبز تنم کرده اند .سوزنی تمام محتویاتش را در تنم خالی می کند و من خوابم میگیرد .دستم در جستجوی دستی اشنا است که نمی یابد اما در اخرین لحظه های نومیدی  دست یک پرستار، انگشتانم را لمس می کند ..دستش را فشار میدهم و به خواب میروم ….

دوسال پیش

اولین بار سرکار بودم که شروع شد . یک درد از اعماق سینه ام مثل تیری شلیک شد و ادامه یافت تا مجبور شدم وسط اتاق زانو بزنم و تا مرحله پخش شدن کف زمین هم پیش رفت . فکر میکردم دارم می میرم و نگران بودم که اگر اینجا بمیرم هیچ شماره تلفنی از اشنایانم همراهم نیست که به انها خبر دهند * فلانی مرد * ….قبول دارم نگرانی مسخره ایست هنگام مرگ ، انهم وقتی میشود برای چیزهای بهتری نگران شد اما خب وقتی تجربه نداشته باشی و درد هم یکدفعه هجوم بیاورد خب طبیعی است که نگران چیز مسخره ای شوی …. سردی کف زمین و گذر زمان، کمی درد را ارام کرد و بعد هم با همان سرعتی که امده بود رفت  . حالا دیگر مطمن بودم نمی میرم پس اول از همه شماره ی یک دوست را گوشه کیفم گذاشتم تا دوباره وقت مردن نگران و غافلگیر نشوم . و البته این تنها کار مفیدی بود که بجای دکتر رفتن انجام دادم .

تا دوماه خبری نبود اما در یک شب ارام، دوباره سرو کله ی درد پیدا شد …با همان شدت قبلی و همان غافلگیری …..اینبار نگران شدم که کسی کلید خانه ام را ندارد که بیاید و بفهمد که مرده ام و جنازه ام  باید اینقدر بپوسد تا همسایه ها از بوی بد شاکی شوند و دنبال علتش بگردند .از اینکه کرم بزنم حالم بد شد ، پس به اورژانس زنگ زدم که اینقدر لفتش داد که درد تمام شده بود و با پای خودم رفتم و در امبولانس نشستم .راستش دردی نداشتم اما خجالت کشیدم بگویم خبری نیست  چون احتمالا انموقع شب از خواب ناز بیدار کرده بودمشان و معلوم بود کلی فحش نثارم کردند تا اینجا رسیدند …. رفتیم و یک امپول مسکن زدیم و برگشتم اما از انجایی که کسی را انقدر نمیشناختم که کلید خانه را به او بدهم  پس رفتم پیش دکتر خودم تا ببینم علت این درد چیست که بعد از کلی عکس و ازمایش .گفت: تو ….داری

اول فکر کردم دارد شوخی می کند اخر همچین راحت گفت که ادم انتظارش را ندارد اما هیچ نشانی از شوخی در لحن و صورتش نبود.اول خواستم غش کنم اما غشم نیامد پس گریه کردم.. که دیدم صحنه ی مسخره ای را در انظار عمومی دارم درست می کنم پس مفم را پاک کردم و پرسیدم باید چکار کنم  … او هم یک گونی قرص داد و گفت اگر جواب نداد فقط عمل

یکسال قبل

هیچ قرص و دارو و علف و عرقی نبود که برای بهبودم نخورده باشم اما از اقبال بلند و گهی که دارم هیچ فایده ای نداشت . البته به هیچ کس نگفتم چه مرگم شده چون اولا کسی را ندارم و اگر هم بودند دم مسیحایی نداشتند که شفای عاجل عنایتم کنند… هرچند من بشدت از ترحم هم بدم می امد.. اینکه هی نگاهت کنند و اه های جانسوز بکشند و بند دلت را پاره کنند چه فایده ای دارد ؟

شش ماه پیش

می ترسم ….از مرگ مثل سگ می ترسم . از اینکه در چاله ای بگذارند و رویم خاک بریزند و من چشم باز کنم و قدرت نداشته باشم خاک را پس بزنم …این کابوسی بود که این اواخر هرشب بخوابم می امد …..می ترسم

دکترم اصرار دارد عمل کنم و میگوید امروز بهتر از فرداست ..کم کم  دوره تواتر درد ها نزدیک تر و طولانی تر میشود و دیگر مسکن هم ارامش نمی کند .اما این درد نبود که واداشتم تن به تیغ جراح بدهم …بلکه این ترس بود که مرا از خودم بیزار میکرد ….زندگی در ترس وحشتناک ترین نوع زندگی است ..این اواخر  زمانی که درد هم نبود از ترس درد میترسیدم . از ترس مرگ میمردم .

امسال

دکترم میگوید جراحی فقط تخصص نیست امکانات هم میخواهد پس راضی ام می کند به رفتن ..هرچند خودم  هم راضی ترم به غربت که حداقل مثل بیمارستان های ما ترسناک نیست …..راستی چرا بیمارستان های ما اینقدر ترسناک است ؟

میروم . بیمارستان جای خوش اب و هوایی است .نمیدانم در جنگل بیمارستان ساخته اند یا در بیمارستان شان ، جنگلی مصفا درست کرده اند .بهرحال اگر قرار است بمیرم .اینجا بهتر است….. لباسی سبز تنم کرده اند .سوزنی تمام محتویاتش را در تنم خالی می کند و من خوابم میگیرد .دستم در جستجوی دستی اشنا است که نمی یابد اما در اخرین لحظه های نومیدی ، دست یک پرستار انگشتانم را لمس می کند … او حتما ترس را در چشمانم دیده  و در تنهایی دستانم …….دستش را فشار میدهم و به خواب میروم  ….

مثل پر سبک شده ام …نمیدانم این سبکی مال بیهوشی است یا اینکه مرده ام …اما هرچه هست دیگر نمی ترسم ……ترس هایم همه تمام شده است