هیچکس هیچ وقت چیزی به من نگفت.  پدر مادرم هم هیچ وقت توی زندگیم دخالت نکردن. شاید برای اینکه سرشون گرم بدبختی های خودشون بود، شاید برای اینکه می خواستن من رو خیلی مستقل تربیت کنن.. هیچ وقت نفهمیدم کدومش . وقتی گفتم میخوام فلان رشته رو بخونم اونها فقط سرشون رو تکون دادند.. وقتی قبول شدم هم باز سرشون رو تکون دادن. پدرم توی راهرو  وایساده بود پرسید قبول شدی؟ روزنامه رو تو هوا تکون دادم و گفتم آره. سرش رو تکون داد، بعد اومد جلو و دستاش رو باز کرد و من رو بغل کرد ،همین. چند سال بعد که دست اصغر رو گرفتم بردم خونه و گفتم میخوام ازدواج کنم باز هم  مادر و پدرم فقط سرشون رو تکون دادن. بعداز سیزده سال هم که  گفتم میخوام طلاق بگیرم  باز هیچ کس هیچی نگفت. پدرم نشسته بود داشت صدای آمریکا نگاه می کرد.این دفعه حتی سرش رو هم تکون نداد،فکر کردم نشنیده. آخه توی خونواده ی ما همه یک جورایی کر هستن. بلند تر داد زدم: من دارم طلاق می گیرم. پدرم صدای تلویزیون رو کم کرد و گفت: حالا چرا داد می زنی؟ گفتم  فکر کردم نشنیدین! گفت چرا همون بار اول شنیدم!  گفتم نمیخواین چیزی بگین؟ گفت  مگه سیزده سال پیش که گفتی میخوای ازدواج کنی چیزی گفتیم؟ زندگی خودته! مادرم هم سرش رو تکون داد. بعد پدرم صدای تلویزیون رو  باز بلند کرد.

خلاصه اینجوری بود و هیچ کس هیچ وقت چیزی به من نگفت تا چهار سال پیش که  یک روز خیلی معمولی از بیرون برگشتم خونه  و شروع کردم  مطایق معمول نق زدن. همین جوری نق می زدم. از  گشت ارشاد ، از کارم، از ترافیک . پدرم بازم داشت صدای آمریکا می دید. صدای تلویزیون رو کم کرد و گفت: چرا نمیری؟ گفتم چی؟ گفت چرا از ایران نمیری؟ اینجا همینی است که هست و روز به روز هم بدتر خواهد شد. به جای اینکه انقدر غر بزنی برو! گفتم به همین سادگی؟ گفت آره! رو کردم به مادرم، لبخندی زد و او هم تایید کرد  که بهتره که من از ایران برم  و هر دو سرشون رو تکون دادن. دو سال بعد وقتی مهر ویزا رو توی گذرنامه ام  بهشون نشون دادم  باز هم سرشون رو تکون دادن. اون صبح لعنتی و سرد و غمگین هم که من رو رسوندن فرودگاه  لعنتی امام و باهام خداحافظی کردن مثل همیشه ساکت بودن. پدرم یک  پیرهن راهراه سورمه ای و سفید پوشیده  بود و مادرم روسری سفید سرش بود. توی فرودگاه امام رفتیم نشستیم و یک قهوه خوردیم. توی نور آفتاب صبح هر دو شون خیلی پیر  و تنها نظر می اومدن . رفتیم توی سالن.. چمدونم رو تحویل دادم و برگشتم .  پدرم دستهاش رو باز کرد  و من رو بغل گرفت  درست مثل همون روزی که رفتم دانشگاه. مادرم سرش رو تکون داد و لبخند  زد .سنگ های کف فرودگاه برق می زد ،هیچ کس هیچی نگفت. هیچ کس گریه نکرد، تا آخرین دقیقه ای که من از خط گذشتم و از توی شیشه برگشتم نگاه کردم دو تایی وایساده بودن اون ور شیشه ها و با هم سرشون رو تکون می دادن  ولبخند می زدن ، و این آخرین تصویری است که من از پدر مادرم دارم.

از روزی که رسیدم اینجا  همون تصویر رو منتها این بار دیجیتالی می بینم. پدر و مادرم شده اند چند تا پیکسل توی اسکایپ، توی اووو. می نیشینند رو بروی مانیتور و سرشون رو تکون میدن و میگن که همه چیز خوبه. هیچ وقت دلتنگی نکردن  یا از اینکه تنهاشون گذاشتم بهم احساس گناه ندادن؛ هیچ وقت. چند شب پیش   مادرم خواب دیده که در  خونه رو زده ان.  پدرم رفته و در رو باز کرده،  مادرم از  توی پنجره نگاه کرده، توی حیاط برف اومده بوده توی خوابش ، بعد مادرم دیده که من از در اومدم تو و یک پالتوی قرمز هم تنم بوده. مادرم توی خواب باورش نشده که من دوباره برگشتم. توی خواب از خوشحالی شروع کرده به گریه کردن و بعد با صدای هق هق خودش از خواب پریده.  پدرم گفته از بس به بچه ها فکر می کنی این خواب ها رو می بینی . مادرم می  خندید و  می گفت که توی خواب گریه کرده و من نمی دونستم که باید بخندم یا گریه کنم، چیزی مثل سرب توی گلوم گیر کرده بود و  بیخودی هی سرم رو تکون می دادم.

پی نوشت:

دیشب خواب مادرم رو دیدم. خواب دیدم که رفتم فرودگاه دنبال یک دوست ایرانی. وقتی سرم رو برگردوندم مادرم اونجا وایساده بود  توی فرودگاه و تکیه داده بود به یک ستون ،یک پالتوی سورمه ای با دگمه های گنده ی چوبی تنش بود و بوی عطر همیشگی ش رو می داد.پریدم و  محکم  بغلش کردم   و با ناباوری  گفتم تو اینجا چی کار می کنی؟ گفت خوب دلم برات تنگ شده بود! گفتم چه کار خوبی کردی اومدی، چه کار خوبی کردی…. و  با صدای هق هق خودم از خواب پریدم.