در پی تحریم بانک مرکزی دیروز قیمت دلار در بازار   از مرز 1700 تومان گذشت. بهتر است البته  از تعبیر بالا رفتن قیمت دلار استفاده نکنیم، چرا که این در واقع دلار نیست که بالا می رود، بلکه  ارزش ریال است که به سرعت سقوط می کند. بر خلاف پیش بینی های رییس کل بانک مرکزی البته این بار هیچ کس نخندید. برعکس مردم تا حدودی وحشت زده شده اند ، چون بالا رفتن دلار در کشوری که اقتصادش بر مبنای واردات می چرخد  در خوشبینانه ترین حالت به منزله ی بالا رفتن قیمت تمام شده ی کالا و  سایر خدمات است.( از اثرات دراز مدت تر مثل تعطیلی کارگاهها و واحدهای تولیدی کوچک و افزایش نرخ بیکاری و غیره که بگذریم).این وسط البته مثل همیشه  اقشار با درآمد پایین تر و ثابت  از همه بیشتر ضربه می خورند ، اما در نهایت وقتی کل سیستم اقتصادی کشور مثل تایتانیک دارد زیر آب می رود غرق شدن محتومش برای همه ی کسانی که در کشتی نشسته اند دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد. البته آنهایی که زرنگ تر هستند و سرشان توی حساب است از خیلی وقت پیش اینها را می دانستند و  پولها را مثل جناب خاوری دلار کرده اند و از کشور خارج کرده بودند، خیلی از کسانی هم که دستی بر آتش داشتند از قبل  بالا رفتن دلار را در حوالی عید تا مرز 2000 تومان هم پیش بینی کرده بودند. دانستنش هم چندان سخت نبود،  با این خر بازیهای مسولین و  سو مدیریت و فساد مالی و نرخ رشد اقتصادی و سیاست های ماجراجویانه  خارجی  اگر انتظار چیز دیگری رو داشتیم  باید به عقل خودمان  شک می کردیم.یادش به خیر ، نور به قبرش ببارد اون کسی که گفت » اقتصاد مال خر است» تا بیاید و ببیند که  کارهای خرکی  فرزندان معنوی اش چگونه مردمی که قرار بود پول نفت به سر سفره هایشان بیاید  را در تنگنا قرار داده و له می کند و همچنان که وعده کرده بود به  مقام انسانیت می رساند….

و این تازه از نتایج سحر است.

پی نوشت  مر تبط:سال 1380 دوستی که وکیل یک شرکت بازرگانی بین المللی بود ساعت 11 شب بعد از خروج از یک جلسه ی مهم به من زنگ زد و در حالیکه به شدت هراسان بود گفت که در جریان یک سری گزارش های محرمانه  که نمی تواند جزییات آن را فاش کند قرار گرفته و نکته ی وحشتناک اینکه  برای «ایران» در 10 سال آینده هیچ سهمی از اقتصاد دنیا در نظر گرفته نشده بود.پرسیدم خوب  این یعنی چه ؟ گفت نمی دانم چطور قرار است اتفاق بیافتد ، اما بطور یقین ایران از نظر اقتصادی تا آن سال چیزی  شبیه کشورهای تازه استقلال یافته ی شوروی خواهد شد  و خوابهای بدی برای ما دیده اند. این روزها خیلی  یاد آن دوست می افتم؛ می دانم که هنوز در ایران است. کار کردن با آدمهای کلفت را کنار گذاشته و برای دل خودش کار می کند ،وکالت آدمهایی را می پذیرد که حق الوکاله شان را هم نمی توانند بدهند، با این همه خوشحال است.

پی نوشت بی ربط: دیروز دوست دیگری منزل من مهمان بود، من از ایران یک کاشی از اصفهان آورده بودم که مادرم در یک سفر برایم خریده بود و خیلی دوستش داشتم. کاشی را با چسب چسبانده بودم به دیوار تا اینکه شل شد و  چند روز پیش افتاد اما به نحو معجزه آسایی نشکست.  گذاشته بودمش کناری تا دوباره بچسبانمش. دوستم از راه رسید و گفت اِ این چرا اینجاست؟ و کاشی را گذاشت به دیوار و دستش را برداشت. کاشی البته باز هم افتاد و این بار هزار تکه شد. دوستم  با تعجب گفت: اِ افتاد! بعد نگاهش به من افتاد که اشک توی چشمم حلقه زده بود. گفت : اِ شکست! نمی دانستم چه بگویم. وقتی کسی انقدر احمق است که نمی فهمد که یک کاشی که پشتش چسب ندارد را اگر بگذارد روی دیوار و رها کند  می افتد و  می شکند چه چیزی باید بهش گفت؟؟ از دیروز تکه های شکسته اش همانجا گوشه ی اطاق افتاده ، دلم نمیاید جمعش کنم ، تنها یادگاری بود که از مادرم داشتم ، هر وقت از کنارش رد می شوم یاد  دوستم می افتم که با تعجب گفت: اِ افتاد !

 پی نوشت آخر: حالا حکایت آنهایی است که از سقوط ریال تعجب کرده اند.