آخی، طفلک مامان، مثل خیلی ها از اون نسل، از کامپیوتر  وحشت داشت. چند بار من و زولبیا سعی کردیم بهش یاد بدیم که چطوری ای میل هاش رو چک کنه، اما هول می شد. صفحه رو گم می کرد، می ترسید کلیک کنه. انگار با خودش فکر می کرد اگر اشتباهی روی یک لینکی کلیک کنه  کامپیوتر میره هوا. هی بهش می گفتم مادر من، تو که استاد زبان انگلیسی هستی که دیگه نباید هول بشی. خوب بخون ببین چی نوشته، چی داره بهت میگه . اما بازم همون آش بود و همون کاسه تا  روزی که زولبیا از ایران رفت. مامان برداشت کامپیوترش رو برد گذاشت تو اطاق خودش و شروع کرد با کامپیوتر کار کردن، حالا گیریم بیشتر در حد موزیک گوش دادن و فال ورق گرفتن. روزی که من میخواستم برم ، ازم خواست که بهش جدی یاد بدم که با اینترنت کار کنه. طفلکی رفت خیلی مصمم ورق کاغذ و مداد آورد و هرچی گفتم رو نوشت چون بهش گفتم که هیچ چیز رو بیشتر از یک بار تکرار نمی کنم.( الهی بمیرم من که انقدر گه بودم) . نشست و نوشت…. گاهی هم وسطش دستش رو بالا می برد و  خیلی مودب سوال می کرد که مثلا فرق یاهو مسنجر با یاهو میل چیه و از این سوالهای  خنده دار.

وقتی رسیدم این ور برام یک ای میل فرستاده بود و توش چند خط فینگلیش نوشته بود » دختر گلم، سلام، کانگورو ها رو دیدی؟» خیالم راحت شد که کار با ای میل را  یاد گرفته . بعد  کم کم دم در آورد ، رفت و یک خط ای دی اس ال پر سرعت گرفت و   چت کردن هم یاد گرفت. میومد تو مسنجر و پی ام می داد تو هنوز بیداری؟؟؟ منم می گفتم ننه جون ، اینجا تازه 10 شبه. بعدش می گفت برو بخواب، مادر. منم براش اینویزیبل می شدم و اون فکر می کرد که رفتم. کم کم مامان شد  رکن ثابت اینترنت،  اسکایپ  دانلود کرد، زولبیا هم که رفت ایران براشون یک وب کم خرید می نشستیم حرف می زدیم. وقتی اسکایپ رو فیلتر کردند رفت اووو نصب کرد. حالا میاد  می شینه مثل یک خانم کوچولوی ناز ، پدرم رو هم صدا می زنه… هوشنگ! بابام  با طمانینه  یک صندلی میاره تو اطاق کنار دست مادرم و همیشه نصف تصویرش توی کادر نیست، عینکش رو بر می داره و از تو وب کم با دقت  به من نگاه می کنه می پرسه: چطوری دختر خوشگله؟ گاهی که ساعت ها بخونه اگر زولبیا هم توی نت باشه کنفرانس میدیم.. سه تا پنجره باز میشه از سه گوشه ی دنیا و  خانواده ی از هم پاشیده شده ی ما تو اون سه تا پنجره دور هم جمع میشن.  نگاه می کنم به شیارهای روی صورت مادرم، به پدرم که پیر تر شده و دندونهاش رو کشیده، به  خواهرم که موهاش رو شونه می زنه و معمولا توی سرمای اروپا لباس پشمی تنشه ،گاهی هم نگام میفته به پنجره خودم که دارم  پیر میشم و دیگه اصلا خوشگل نیستم و خدا رو شکر می کنم که بابام هم داره پیر میشه و چشمش درست نمی بینه.از همه بیشتر پنجره ی مامان و بابا رو دوست دارم چون برام آشناست و  بهم احساس امنیت میده. نگاه می کنم به اطاق، به زوایای اطاق، به اون آباژور قدیمی که همسن خودمه، به در و دیواری که خونه ی پدریم بود، گاهی وقتها که دلم گرفته و اونجا برف  اومده پدرم  سر دوربین رو می چرخونه به سمت پنجره و من تکه هایی از برف رو می بینم که روی لبه ی پنجره نشسته و بعد تکه هایی از درخت کاج که زیر برف خم شده و بعد هم آسمون.

من از همه ی دلخوشی های دنیا به همین چند تصویر کوتاه قانع شدم. از همه ی گرمای آغوشهایی که از دست دادم به همین چند تصویر ساده دلخوش کرده بودم .روزهایی که باهاشون حرف می زنم بهترم، دلم گرم می شود به همین اندک. مادرم هم، پدرم هم.. حالا همین رو هم می خواهند از مادرم بگیرند. حالا من چطور برای مادرم توضیح بدم که اینترنت ملی هم مثل همه ی چیزهای ملی دیگر معنی اش جدایی است ، فصل کردن است به جای وصل کردن … چطور بگم که اونهایی که ما را ازت گرفتند حالا تصویر ما را هم از تو خواهند گرفت ؟چطور براش بگم که مادر، همه ی چیزهایی که یاد گرفتی و با چه زحمتی دیگه به دردت نخواهد خورد و همین دریچه هم بسته خواهد شد؟آهای!  آقای کرباسی لعنتی ، جواب من رو بده…من دلم از این همه دریچه های بسته گرفته است.

پی نوشت: دوستان خوبی که در ایران هستید، لطفا همین الان که این مطلب رو خوندید،  این وبلاگ و سایر وبلاگهای مورد علاقه تون رو سابسکرایب کنید تا از این به بعد از طریق ای میل لا اقل با هم در ارتباط باشیم. بعید می دونم که ای میل ها بسته شود. به هرحال فعلا این تنها چیزی است که به نظرم می رسد. دوستان دیگری که از من اطلاعات بیشتری دارند راهنمایی کنند.