سی روز پیش ، در یک بعدظهر افتابی در بیمارستانی در قلب اروپا ، وقتی روی تخت دراز کشیده بودم و با لبخندی بر لب ، منتظر امدن ویلیام ، پرستارخوش تیپ شیفت شب بودم تا داروهای مرا بیاورد و مثل همیشه با لبخند، دستی به گونه ام بکشد ، من مردم …. یادم هست از پنجره به بیرون نگاه میکردم که نفهمیدم چی شد .فقط در یک ان خودم را دیدم که روی تخت دهانم کج شده و چیزی شبیه کف  از گوشه لبم بیرون ریخته بود. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده اما  تعجب کردم که چطور خودم را  از بالا می بینم  در حالیکه ادم فقط با چشم ، اطرافش را می تواند ببیند اما هجوم پرستارها و یک صدای مداوم بیب بیب ، کم کم بمن فهماند که چه اتفاقی افتاده است . …. اری من در یک بعدظهر افتابی …درحالیکه فکر میکردم ترس هایم همه تمام شده و بیماری ام نیز ازبین رفته … در کمال ناباوری ، مردم

اینکه علت ان مرگ تداخل دارویی بود یا تزریق داروی اشتباه یا اینکه توسط پرستاری دیوانه یا موجودات فرازمینی ، ترور شدم اصلا مهم نیست . راستش  الان حتی ان مردن هم دیگر برای من اهمیتی ندارد .چون مسلم من الان زنده ام که دارم این سطور را می نویسم و تنها چیزی که اهمیت دارد دیدگاهی است که بعد از ان چند دقیقه مردن ، پیدا کرده ام ..دیدگاهی منحصر بفرد که هرچند ریشه از مرگ و نیستی گرفته اما پویاترین و جاودانه ترین اثر را روبروی من به تماشا گذاشته است . من  با مرگ به هستی رسیده ام …به بودن

روزهای اول بعد از ان اتفاق  با مخلوطی  از ترس و ناباوری و احساس معجزه و لبخندهای اطرافیان سپری شد . اما مثل هر موضوع غیرقابل باوری با گذشت زمان همه چیز عادی شد . و من ماندم و بهت …..حیرت …حیرانی …

درمطلب قبلی از ترس هایم گفته بودم .از بیماری ، از عمل  از جستجوی دستی برای گرفتن و از رفتن ترس ها ،  اما درست زمانی که فکر میکردم ترس هایم تمام شده ، چون بیماری ام خوب شده و دیگر ترس مرگی نیست ، من مرده بودم…… و این مرا گیج میکرد . این مردن در بی ترسی ….من همیشه از مرگ ترسیده بودم . تمام کارهای من در زندگی ، یکجورهایی برای همین ترس از مرگ بود . کارمیکردم که از گرسنگی نمیرم …میوه و سبزی و ویتامین میخوردم چون برای سلامتی خوب بود و سلامتی یعنی نمردن از مریضی …من حتی برای یک عمل جراحی ، ملیونها  بیشتر خرج کرده بودم که در جای بهتری عمل کنم تا یکوقت کمبودها باعث مردنم نشود … من حتی ازدواج کرده بودم چون از *درتنهایی مردن * میترسیدم  …من طلاق گرفته بودم چون از شوهرم می ترسیدم که مرا بکشد و باز دوست داشتم یکبار دیگر ازدواج کنم چون دوباره  ترس *درتنهایی مردن *  یا *از تنهایی مردن * بسراغم امده بود  .حتی بزرگترین حسرت زندگی من نداشتن بچه بود .من بچه را برای چه میخواستم ؟  درست است که بچه امید یک زندگی است و پرکننده ی تنهایی هایم ، اما  در اصل برای دوران پیری و ناتوانی است که مرا در دوران کهولت نگهداری کند تا بیشتر عمر کنم و نمیرم . …. و حالا من در عین بی ترسی و خیلی اتفاقی مرگ را تجربه کرده بودم و فهمیده بودم که مرگ اصلا چیز ترسناکی نیست ….که مرگ می تواند بسیار غیرقابل پیشگیری باشد …. که مرگ می تواند در یک بعدظهر زیبای پاییزی ، وقتی فکر می کنی در بهترین  و امن ترین جای دنیایی و منتظری تا پرستاری خوش تیپ دست به گونه هایت بکشد ، بسراغت بیاید ، بدون اینکه حتی خودت بفهمی که مرده ای …..

 و این میشود که می فهمی تمام کارها و اهدافت، در چهل سال زندگی ، مسخره و بیخود بوده است . گویی کرنومتر زندگی ات صفر شده و تو تازه باید برای هرچیزی و هرکاری یک هدف پیدا کنی . هدفی که اینبار برپایه ترس  از چیزی نباشد .

راستش من هنوز گیج تر از ان هستم که بتوانم از تجربیات و دیدگاه های جدیدی که پیدا کرده ام برای شما بگویم . فقط تنها چیزی که بعد از ان اتفاق می توانم بگویم یک ساده انگاری و دید ساده داشتن نسبت به تمام مسایل است . وقتی به عادت سالهای گذشته اولین بار روزنامه ای خریدم احساس کردم چقدر اخبار دنیا  …همه ی دنیا…. مسخره است  و تنها چیزی که در یک روزنامه ی بیست صفحه ای توجهم را جلب کرد ستونی بود که به معرفی جاهای دیدینی و توریستی می پرداخت . راستش این روزها به این فکر می کنم که چقدرجای زیبا در این دنیا هست که من هنوز ندیده ام ، چقدر کتاب خوب هست که نخوانده ام  و چقدر شعر ناب هست که هنوز زمزمه نکرده ام . راستش این روزها به این فکر می کنم در بعدظهرهای  افتابی ، تا می توانم بخوانم ، ببینم ، برقصم و محبت را تجربه کنم چون هیچ معلوم نیست درکدام بعدظهر افتابی یا ابری باید نظاره گر خودم از بالا باشم .پس  هنوز تا فرصت هست باید ساده انگارانه ، زیبایی ها را با تمام وجود لمس کنم .

پی نوشت…ازهمه ی کسانی که ذیل مطلب قبل از من یاد کردند و اظهار لطف و کمک نمودند سپاسگزارم .میدانم که ما براساس همان ترسی که صحبتش رفت ، دوستان مجازی هستیم اما ان جملات دلگرم کننده باعث اشک هایی شد که  بسیار واقعی بود. اینروزها من باور دارم دوستی و محبت، قابلیت معراجی از مجاز تا واقعیت را دارا می باشد…  اگر بی ریا ،عشق بورزیم