نوشته ی پیشین، مرا یاد تجربه های خودم با مرگ انداخت. این نوشته ها  اختصاصا برای بریجیتا نوشته شده ، اما بعد با خودم فکر کردم که شاید بد نباشد شما هم اگر دوست داشتید بخوانید.من تا امروز سه نیم رخ از مرگ دیده ام. این سه نوشته ( تریلوژی)  یک جورایی بدون هم بی معنی است، اما برای اینکه زیاد مطلب طولانی نشود طی سه روز متوالی برای تان خواهم نوشت. البته اگر مرگ رخصت دهد.

نیم رخ اول – مرگ و بادبادک

اولین ملاقات عاشقانه ی  من با مرگ خیلی کوتاه بود. صبح یک روز خیلی معمولی تابستان با دل درد و تهوع شدید بیدارشدم و  کارم  به بخش اورژانس بیمارستان کشید. تشخیص مسمومیت غذایی گذاشتند و در رگم سوزنی فرو کردند و آرام آرام دارو در وریدم دوید،  من روی تخت دراز کشیده بودم و به تنها چیزی که فکر نمی کردم مرگ بود. وقتی آخرین قطره ی سرم چکید، انترن جوانی با عینک کائوچویی سیاه و روپوش سفید از در وارد شد  و لبخندی زد و پرسید خوبی؟ سرم را تکان دادم. گفت می تونی بری. وقتی نشستم احساس کردم که  چیزی درست نیست. گفتم دکتر، من خوب نیستم! در حالیکه توی برگه ی ترخیص چیزی می نوشت بدون آنکه سرش را بلند کند گفت بلند شو خودت رو لوس نکن ،مادرت از صبح اینجاست. مادرم دم در این پا آن پا می کرد.  پایم را که روی زمین گذاشتم  سرگیجه ام شدید تر شد، اطاق دور سرم چرخید و باقیمانده ی خون از مغزم به سمت پاها سرازیر شد. با صدای عجیبی گفتم: اما حالم خوب نیست! صدایم توی گوشم پیچید و این آخرین چیزی است که بیاد دارم.

 و رفتم… رفتم  یک جای دور…جایی که شبیه هیچ جا نبود. دکتر روی من خم شده بود و با پشت دست توی صورتم می زد و پرستارها توی راهرو می دویدند . همه چیز را می شنیدم اما برایم مهم نبود. انگار آن کسی که روی زمین افتاده بود اصلا به من ربطی نداشت. من جای دوری بودم،جایی آرام، آرام، آرام. مثل بادبادکی در باد  که نخش از دست کودکی  رها شده باشد،سبک بودم و از زمین دور می شدم . ناگهان از دور دستها صدایی آکنده از وحشت اسمم را صدا کرد، مادرم بود: م…ن… جان! م..ن… جان، دخترم…. دخترم!؟ صدای مادرم از خیلی دور می آمد. چرا دست از سرم بر نمی داشت؟ کاش رهایم می کرد، کاش می گذاشت بروم….. دکتر با تحکم گفت: باز هم صداش کن.. اسمش رو صدا کن. مادرم باز صدام کرد. صدا نزدیک شد؛ نزدیک و نزدیک تر، داشت نخ بادبادک را به سمت زمین می کشید،مثل کودک بازیگوشی بیهوده به آسمان چنگ می انداختم  اما نخ قوی تر از باد بود و مرا پایین تر و پایین تر کشید، افتادم روی زمین، کف اورژانس، همانجا که بیهوش شده بودم و چشم هایم را باز کردم.

چند کله ی نگران رویم خم شده بود و با سوزن و دم و دستگاهشان نگاهم می کردند.درد و ترس برگشته بود و وضعیتم کف زمین خیلی مزخرف بود. کلا بودن وضعیت مزخرفی است. فکر کنم من در آن سفر، نبودن را تجربه کرده بودم. رفته بودم توی آغوش نرم و پذیرای مرگ ، توی آن خالی بی انتها… مرگ نیم رخی از خود به من نشان داده بود. راستش را بخواهید بر خلاف آنچه زندگان می پندارند، نیم رخش زیباترین چیزی است که تا به امروز دیده ام.