دومین ملاقات  من با  مرگ خیلی هم اتفاقی نبود. مدتها بود که فکرش همه جا با من بود. افتاده بودم توی چاله های افسردگی و همه چیز خاکستری و بی مفهوم بود. همون روزها استاد سم شناسی معجون عجیبی  درس داد که  شفای عاجل همه ی دردها بود و نقطه ای بر خط پایان می گذاشت. هر روزسر راه از داروخانه  یک ورق از قرص ها را می گرفتم ، بیشتر از یک ورق نمی دادند. قرص ها را توی یک جعبه ی قدیمی مخملی قایم می کردم و گاهی می شمردمشان.تا آن شب  هنوز تعدادشان کافی نبود.اصغر توی اطاق چای می خورد و مثل همیشه فوتبال نگاه می کرد. توی آشپزخانه نشسته بودم و جرعه جرعه ویسکی را با بطری بالا می رفتم. نگاهم کرد و سرش را با تاسف تکان داد، از نگاهش حالم به هم خورد.صبح که از خواب بیدار شده بود پرسیده بودم : تا حالا به خودکشی فکر کردی؟ سرش را با بی تفاوتی تکان داده بود و همین نگاه را تحویلم داده بود و من حالم به هم خورده بود از اینکه زندگی ام را با کسی شریک شده بودم که حتی به مرگ فکر هم نکرده بود. گفتم آلبر کامو گفته که به جز خودکشی هیچ سوال فلسفی دیگه ای وجود نداره…گفته بود» مزخرف گفته» و در رو پشت سرش بسته بود.بطری ویسکی رو برداشتم  و تلو تلو خوران رفتم توی اطاق خواب. لباسم را در آوردم ، در رو با احتیاط پیش کردم و رفتم سراغ صندوقچه . صدای گزارشگر فوتبال از لای در می اومد. قرص ها رو برداشتم و آوردم نشستم لبه تخت.  بلیستر اول رو باز کردم و قرصها را جویدم و با یک قلپ ویسکی دادم پایین. صدا با هیجان گفت:یک سانتر بلند از میانه ی میدان….. بلیستر دوم رو ریختم ته حلقم و جویدم ، تلخ بود… هیچ احساسی نداشتم. انگار نه انگار که این زندگی من بود که داشتم تمامش می کردم… هنوز کلی قرص مونده بود که باید می خوردم اما داشتم بیهوش می شدم….. صدا با هیجان فریاد زد…… حالا میره به سمت دروازه، آها… گل… گل…گل……………………….. و من از پشت روی تخت افتادم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

این بار ملاقات من با مرگ ملاقات سردی بود. هیچ چیز ، مطلقا هیچ چیز را به یاد نمیاورم.انگار یک شب تا صبح از زندگی من قیچی شده است . هر وقت بهش فکر می کنم جز تاریکی مطلق چیزی نیست. مرگ این بار به شکل فراموشی خودش را به من نشان داده بود.انگارمرگ هم حوصله ی من را نداشت، رویش را برگردانده بود و نیم رخش به جایی دور خیره شده بود.

 چشمهایم را که باز کردم آفتاب توی اطاق یک خط روشن روی دیوار کشیده بود. پنجره باز بود و پرده های سفید در باد می رقصید، صدای خنده ی  بچه ها که توی کوچه بازی می کردند می آمد. اصغر با نگرانی نگاهم  می کرد، گفت: دیوانه، این چه کاری بود کردی؟ از خودم خجالت کشیدم، نه برای اینکه می خواستم بمیرم، برای آنکه  هیچ وقت زندگی نکرده بودم. صدای خنده ی بچه ها را نشنیده بودم، زیر باران نرقصیده بودم، عاشق نشده بودم، عشق بازی نکرده بودم،خیلی جاهای دنیا را هنوز ندیده بودم؛ من حتی آفتابی که روی دیوار تابیده بود را ندیده بودم. شاید برای بودن، خط کجی که آفتاب روی دیوار ساخته بود  کافی بود. زندگی  به سادگی صدای خنده های بچه هایی که در کوچه می دویدند از کنارم رد شده بود.مرگ در گوشم آرام گفت احمق جان ، باید پیش از مردن زندگی کنی! برای مردن همیشه فرصت هست !و به سمت زندگی اشاره کرد.

 باور نمی کنید؟ مرگ همیشه همین  جا در دو قدمی است. همین الان هم از گوشه ی اطاق نگاهم می کند و لبخند می زند.