ملاقات سوم با مرگ ملاقات مادرم بود . از بیمارستان که آوردیمش خونه جوجه ی کوچکی بود که پوست و استخوانش به هم چسبیده بود. پدرم رفته بود هلال احمر دارو بگیرد ، روی نسخه ی داروی های شیمی درمانی به لاتین  نوشته شده بود» ریسک مرگ بالا»  اما هیچ کس به جز من  خط خرچنگ قورباغه ای که آن گوشه خیلی بی تفاوت نوشته شده بود را نفهمید. زولبیا توی حمام مادرم را نشانده بود و سرش را می تراشید تا وقتی  موههایش ریخت روحیه اش خراب نشود.کارش که تمام شد در را پشت سرش بست و رفت توی بالکن و سیگاری روشن کرد، دودش را بیرون داد و گفت: دکتر گفت  دو ماه. گفتم دکتر غلط کرد .با تعجب نگاهم کرد، گفتم تو هم غلط کردی که پرسیدی. شانه هایش را بالا اندخت. گفتم می دونی چی حرصم میده؟ اینکه مامان هیچ وقت زندگی نکرد. شاد نبود، تمام این مدت انگار از درون داشت می جوشید؛ آخر هم همه ی اینها رو تبدیل کرد به یک غده ی خوشگل هفت سانتی…گفت :آره، خیلی وقت بود که نمی خندید. بابا می گفت من با مادرتون ازدواج کردم چون همیشه می خندید.اما نمی دونم چرا دیگه بعد از ازدواج نخندید… ته سیگارش را روی کف بالکن خاموش کرد و گفت راستی، من لباس مشکی ندارم . با خودم فکر کردم من هم حلوا پختن بلد نیستم.

اما اتفاق عجیبی افتاد، زنی که مدتها بود نخندیده بود شروع کرد به خندیدن. فامیل و دوستان از همه جای دنیا خودشان را رساندند، دایی ام بعد از سی سال از آمریکا  ، دختر خاله ام از اروپا، زن عمویی که سالها بود با ما قهر بود با دسته گلی بزرگ، همه آمدند تا زنی را ببینند که آخرین روزهای زندگی را می گذراند، اما با زنی مواجه می شدند  که  چشمهایش برق می زد و می خندید. همه ی ما متعجب شده بودیم.روزهایی که قرار بود تبدیل به روزهایی تلخ شود در چرخشی ناگهانی تبدیل شد به روزهایی شیرین؛ بهانه ای  شد برای میهمانی،برای آشتی ، برای دور هم بودن، برای رقصیدن .و ما رقصیدیم. .حتی دایی امیر هم که از خدا چند سال کوچک تر بود رقصید … و البته مادرم از همه بیشتر رقصید.

 هرگز نفهمیدم که بین مادرم و مرگ چه گذشت و مرگ در گوشش چی گفت. انقدر می دونم که شروع کرد به آسون گرفتن، خندیدن، با خودش رو راست شدن، کلا عوض شد.حتی موقعی که من و زولبیا از ایران رفتیم  از همه ی ما بهتر تعادل ذهنی اش را حفظ کرد. از اون دو ماه الان نزدیک ده سال  می گذرد ، خیلی ها فکر می کنند که معجزه ای اتفاق افتاد، من اما فکر می کنم معجزه ، تغییر بود. ما نمی تونیم همون آدم باشیم و انتظار داشته باشیم مرض هامون تغییر کنن، باید ما تغییر کنیم.می دونم، می دونم،  از این دری وری ها زیاد شنیدید. گفتنش آسونه ؛ گاهی باید یک معجزه اتفاق بیفتد،  فکر کنم در مورد مادرم» مرگ» اون معجزه بود. به هرحال مرگ موهبت بزرگی است. چه ما را با خود ببرد و چه ما را موقتاٌ بر جای گذارد. بدیش این است که زندگی دایم مرگ را می بلعد و ما مرگ را فراموش می کنیم تا انتهای خط که مرگ  زندگی را برای همیشه می بلعد.

البته بین خودمان بماند، من شنیده ام که  در همین نزدیکی جایی هست،  نه در زندگی و نه در مرگ، نه در بیرون که در درون، جایی در انتهای آگاهی ، که این دو نیمه به هم می رسند و دو تصویر هم را کامل می کنند . آنجا آگاهی کامل می شود و آن آگاهی چیزی نیست جز «درک قانون ناپایندگی «. درک اینکه تمام پدیده های دنیا، تمام احساسات،  خوشی و ناخوشیها  درد و رنج و شادی ها و در نهایت بودن ما ناپاینده است و به جز «همین لحظه،» تمام گذشته و آینده : مایا  یا بقول هندو ها «توهم » است . می گویند آنجا همان نقطه ای است که  هوراس می گوید دم غنیمت است *، خیام می گوید چو هستی خوش باش ،آنجا همان جایی است که در آن بودا به روشنایی رسید، یک کم آن طرف ترش هم آدم به نیروانا می رسد.نیروانا هم که لابد مستحضرید چیزی است در مایه های بابا کرم  یا همان «شعف مطلق «.از شما چه پنهان، من این روزها دنبال نشانی آن نقطه میگردم .

*Car pe diem