عمو نادر چند سالی از بابام بزرگ تر بود.از هجده سالگی رفته بود آمریکا و همونجا یک زن آمریکایی گرفته بود و موندگار شده بود. من جز توی چند تا عکس ، ندیده بودمش، یک دختر عموی دو رگه با صورت کک مکی هم داشتم که اصلا ندیده بودمش.  عمو نادر زن آمریکایی ش رو بعد از چند سال با هم نساختن طلاق داده  بود.توی فامیل می گفتند که سر جریانات مالی ظاهرا زن آمریکایی حسابی خان عمو رو دوشیده و خونه ای که تو کالیفرنیا داشت رو بالا کشیده . عمه بلقیس می گفت زنای آمریکایی زن زندگی نیستن و ناله نفرین می کرد اما برای من تو اون عالم بچگی این حرفها مهم نبود، الانش هم نیست.

داستان من در واقع از اون روزی شروع میشه که عمو نادر بعد از سی سال تصمیم گرفت برای یک سفر کوتاه بر گرده ایران و چند هفته بعد مردی میانسال با سری طاس و یک چمدون پر از سوغاتی و یک لهجه بامزه ی خارجکی از راه رسید. آخه بدلیل نا معلومی ایرانی ها در خارج از کشور مخرج «ر» شون رو از دست میدن.. مثلا وقتی میخوان بگن » آره راه بیفت بریم» می گن » آِه آا بیفت ب ِیم».علاوه بر این پیچیدگی های ایرانی رو هم از دست میدن و نمی تونن تند تند تعارف کنن و یا از چهارراه استانبول از وسط موتوری ها و تاکسی هایی که ویراژ میدن رد بشن و ممکنه برن زیر ماشین . خلاصه یک کم گیج می زنن اما اینها هیچ کدوم دلیل نیست خنگ باشن. عمو نادر هم خنگ نبود ،بعد از چند روز کاشف به عمل اومد که اتفاقا سرش خیلی توی حسابه و این سفر ناگهانی هم ماموریتی دقیق و حساب شده است . در بلاد کفر از تنهایی حوصله اش سر رفته و حساب کرده که چند سال دیگه از این هم پیرتر میشه و هیچ کی نیست یک لیوان آب دستش بده ، برگشته تا یک دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خانم بستوند و ببرد که هم صفایی کنه و هم عصای دست و مونس پیری کوریش باشه .

خبر توی فامیل پیچید و با خودش سیلی از میهمانی ها و زنهای ریز و درشت و رنگ و وارنگی که همه عشق شوهر و آمریکا و گرین کارت بودند را به همراه آورد چون قطعا کسی عاشق کله ی طاس عموی پیر من که  تازه مخرج «ر» هم نداشت نشده بود که ظرف یک ماه بخواد باهاش ازدواج و خونه و زندگیش را بگذارد و برود. اما خوب متاسفانه هیچ کس به این نکته های ریز توجه نمی کنه.خلاصه هر کس دوستی ، دختر خاله ی ترشیده ای، زن مطلقه ای می شناخت رو کرد.زنهای تحصیلکرده، زنهای قد بلند، زنهای جا افتاده، زنهای از ریخت افتاده، زنها با ماتیک های زرشکی و کیفهای مارک دار و دامن های پلیسه ی گلدار از راه رسیدند تا شاید همای سعادت روی سرشان نشسته و بختشان باز شود اما عمو نادر هیچ کدوم رو نپسندید و روی هرکدوم یک عیبی گذاشت. یکی زیادی حرف می زد، اون یکی زیادی دراز بود، یکی زیادی لاغر.

تا اینکه یک شب توی مهمانی عمو «شیرین» خانم را دید. زنی بسیار با کمالات ؛ با پستانهای بزرگ ، باسن قلمبه و صد البته سی سال جوان تر از خودش. شیرین خانم که الحق زن شیرینی بود با لوندی در گوشه ی مبل خودش را چسباند به عمو و انقدر به جوکهای بی مزه اش خندید که عمو فهمید که به درد زندگی می خورد.عمه بلقیس و چند تا موسفید فامیل خواستند نصیحتش کنن اما به خرجش نرفت و چند هفته ی بعد خیلی بی سر و صدا توی محضر عقد کردند. سال بعد هم شیرین خانم رفت آمریکا و تا مدتها از شان خبری نداشتیم. البته خبرهایی می رسید ، مثلا معلوم شد که شیرین خانم از ازدواج قبلی اش یک دختر پنج ساله داشته و عمو سرپرستی آن دختر را هم به عهده گرفته و برده آمریکا. چندی بعد هم مادر پیرش را برد پیش خودش و بعد هم خواهرش و عره و عوره و شمسی کوره و بعد که خرش از پل گذشت تقاضای طلاق کرد و نصف خانه ی دومی که عمو نادر با قسط خریده بود را برداشت و رفت پی زندگی ش.

عمه بلقیس اینها را تعریف می کرد و نچ نچ می کرد که برادر نازنینش در هفتاد سالگی مجبور شده شغل دوم بگیرد و از صبح تا شب بدود تا قسط خانه ای را بدهد که حتی دیگه مال خودش نیست.عمه بلقیس نفرین می کند و می گوید که آن زنک زندگی عمو را به باد داد، من البته فکر می کنم که داستان انقدر ها هم پیچیده نیست.. همیشه وقتی فکر می کنیم خیلی زرنگیم ، یک نفر هست که از ما زرنگ تر است و وقتی داریم براش نقشه می کشیم برای ما نقشه ی بهتری کشیده…معمولا اینجور وقتهاست که بدجوری توی پاچه مان می رود.

بعد نوشت: این  فیلم نامه هیچ ربطی به جدایی نادر از سیمین ندارد

بعد تر نوشت:  هرگونه تشابه اسمی تصادفی است. تو رو خدا نبرید بزارید کف دست فک فامیل ها.