هر هفته سه شنبه شب، توی  پاب سرکوچه استیک 5 دلاری با سیب زمینی سرخ کرده می خورم. این تنها وعده ی غذای اعیانی من در طول هفته است. بقیه اوقات رابا نان تست و آووکادو و گوجه فرنگی و پنیر سر و تهش را هم می آورم. گیاه خواری و سبک خوردن را دوست دارم اما گاهی دلم واقعا هوس غذای گرم می کند.5 دلار استرالیا به ضرب و تقسیم به ریال مفلوک ایران عدد کمی نیست اما اینجا حتی در مقیاس زندگی دانشجویی من هم واقعا ارزان است و به نسبت کیفیتش خیلی می ارزد.زن چینی که توی آشپزخونه کار من  کند هم دیگر من رو شناسد و حتی می داند که استیکم را چطور دوست دارم.قبل از آنکه دهانم را باز کنم می گوید: مدیوم- ریر! و من  لبخند می زنم. امروز اما حوصله ندارم. حالم همین طوری الکی خراب است.نشسته ام پشت میز و منتظرم تا استیکم حاضر شود. مردم رد می شوند و با هم حرف می زنند. یک مرد موجوگندمی عضلانی و سیاه چرده دو بار رد می شود. باید کلمبیایی یا برزیلی باشد. موههایش را پشت سرش بسته و لباس رکابی پوشیده. از مردهایی که لباس رکابی می پوشند خوشم نمی آید. بیرون بارون گرفته، چند نفر با سرعت وارد می شوند، لباسشان خیس شده و به بدنشان چسبیده، هوا حتی می شود گفت سرد است.

***

آن شب هم هوا سرد بود، من شاید یازده ساله بودم.شب و روز جنگ بود.اون وقت ها خونه  ها با بخاری نفتی گرم می شد. نفت را با یک چیزی شبیه گاری می آوردند توی کوچه. یک بابایی که  نفتی بود کوپن را می گرفت و می آمد و بشکه های نفت را پر می کرد. گاهی هم وسط کار نفت ته می کشید و نصف کوچه با لب و لوچه ی آویزون دست خالی می ماندند. مدتها بود که کوپن اعلام نشده بود و  سر و کله ی نفتی پیدا نشده بود. آن شب ما آخرین چکه های نفت را توی بخاری ریخته بودیم و بخاری روی کم ترین درجه پت پت می کرد. هوا سرد بود و بیرون سوز برف می اومد. تمام شب از سرما خوابم نبرد. چند بار بلند شدم رفتم سر بخاری اما مادرم تاکید کرده بود که بخاری را زیاد نکنیم تا همین چس مثقال لا اقل تا صبح بکشد. ساعت 5 صبح در زدند. پدرم انگار منتظر کسی باشد رفت و در را باز کرد. من از بالای پله ها نگاه می کردم. پرهیب مردی در آستانه ی در توی تاریک روشن  نجوا می کرد. پدر دست توی جبیش کرد و دسته ی بزرگی اسکناس در آورد و توی جیب مرد تپاند. مرد انگار کار خلافی می کند چند بار دور و برش را پایید و  از در وارد شد، بوی نفت توی راهرو پیچید. توی تاریک روشنی  آقای نفتی را شناختم. دبه ها را با سرعت وارد خانه کرد و با عجله بشکه های نفت را پر کرد.دستهای چربش را با دستمال چهارخونه ی کثیفش پاک کرد و با پدرم دست داد. پدرم خیلی آرام تشکر کرد و در را بست. دویدم توی رختخواب و خودم را به خواب زدم . پدرم آهسته در را باز کرد و بخاری را پر از نفت کرد و درجه اش را بالا برد و در را پشت سرش بست. هوای اطاق چند دقیقه بعد گرم شد و من به خواب رفتم. صبح ، برف سپیدی روی زمین نشسته بود . مدرسه  ها را تعطیل اعلام کرده بودند.خانه گرم بود و از آشپزخانه بوی نان تازه می آمد. از پنجره نگاه کردم. پدرم در را پشت سرش بست و توی کوچه ناپدید شد. مثل هر روز می رفت  تا با حقوق کارمندی و به چندین برابر قیمت دبه های نفت را پر کند تا لابد ما از سرما خشک نشویم.  جای پاهایش رو برف غمگین و خسته بود

***

استیکم حاضر است؛ از زن چینی تشکر می کنم. راستی چرا هیچ وقت از پدرم تشکر نکردم ؟  خاطرات باز هجوم می آورد. خاطرات روزهای سختی، روزهای قحطی.روزهای منت کشی از بقال و قصاب و نفتی. چاقو را توی گوشت فرو می کنم و تکه ای می برم و به دهان می برم. یاد عباس آقا قصاب محله  می افتم. روزها به مردم آشغال گوشت با کوپن می فروخت و شبها راسته و فیله ها را که کنار گذاشته بود یواشکی می آورد دم خانه و به قیمت خون پدرش می فروخت . پدرم در را باز می کرد و بسته ای پول کف دستش می گذاشت و ما فردایش کباب می خوردیم. راستی الان چند وقت است که پدرم گوشت نخورده؟ هفت کیلو لاغر شده بود بار آخر. به شوخی گفت نگران گرونی نباش! می دونی که من و مادرت، خیلی وقته گیاه خواریم، هم برای جیبمون بهتره هم برای اسید اوریک مون! من اما خنده ام نمی گیرد،  با  احساس گناه به استیکم خیره مانده ام. کاری از دستم بر نمی آید، حقیقت این است که گذاشتم و فرار کردم. برای این که این روزها را می دیدم و روزهای سخت تر از این را که در راه است و دیگه طاقتش را نداشتم. همان شب بالای پله ها با خودم عهد کرده بودم که توی مملکتی که یک قصاب با جیب های پر از پول به ریش پدر من می خندد، توی مملکتی که روی نفت نشسته و بخاری نفتی هایش خالی است،  نمانم . طاقت یک جنگ دیگر، یک قحطی دیگر را نداشتم. مگر چند بار زندگی می کردم؟ من فقط خودم را نجات دادم. حالا توی ساحل امن نشسته ام و همه چیز عالی است. به من چه که پدرم توی گرداب غرق می شود و دیگر دستش به گوشت نمی رسد. گوشت اساسا برای سلامتی اش خوب نیست. چنگال را توی گوشت فرو می کنم.به خودم می گویم من اینجا خیلی خوشبختم.اینجا استیک 5 دلار است و هر جوری که حساب کنی خیلی می ارزد، دهانم  را باز می کنم و  خوشبختی ام  را با بغض  قورت می دهم