مرجع تقلید من البته آیت ا… خمینی، یا اراکی یا حتی منتظری نبود. و قبل از رسیدن من به سن تکلیف برای من منسوب شده بود. مرجع تقلید من » مادر» من بود. او بود که در همه موارد بهتر از من میدانست و راه سعادتمندی را به من نشان میداد و درست مانند آقایان اول با » عزیزم، جانم » و بعد با » قهر و غضب » و در نهایت با » دمپایی» مرا به بهشت زندگی هدایت میکرد.

این داستان احتمالا از روزهایی شروع شد که حتی من به خاطر نمیاورم. اینکه مادرم بهتر میداند، بهتر میبیند و بهتر تصمیم میگیرد. هر زمان هم که به او میگفتم مثلا نظر من در این مورد چیز دیگری است، میگفت تو از پله شانزدهم میبینی ( اشاره به سن من ) و من از پله چهلم ( اشاره به سن خودش ) و بنابراین افق دید من از تو بیشتر است، و تصمیم گیریم بر مبنای اطلاعات بیشتری است و دقیق تر. در بسیاری از موارد هم این صحبت درست از آب درمیامد و بنابراین من بیشتر از قبل باور میکردم که او همیشه درست میگوید.

جامعه دوستان ما نیز به این رویه دامن میزد. ما با آدمهایی معاشرت داشتیم از جنس او، آدمهایی که تصمیم های او را ستایش میکردند و مرا که گام به گام مطابق دستورات او پیش میرفتم «خانم، دختر شایسته و …» خطاب میکردند و من واقعا فکر میکردم دنیا همین است و بس و من هم با رهنمودهای مادرم دختر شایسته این دنیا هستم. ما آدمهای خوب و سپید این دنیا بودیم که باید از آدمهای سیاه و بد حذر میکردیم. و من حتی به خودم جرئت نمیدادم که با این آدمهای بد!!!! هم کلام شوم مبادا که بیماری مسری آنها به من هم سرایت کند.

در ابتدا انجام دستورات خیلی هم سخت نبود، درست مثل روزه کله گنجشکی، که هم خوراکیت را میخوری و هم احساس تدین و تقرب الهی میکنی. روز به روز این دستورات سخت تر و پیچیده تر شد، و به دامنه و گستره آنها اضافه شد. کار به جایی رسید که این قوانین مانند دین اسلام راجع به خصوصی ترین، یا پیش پا افتاده ترین یا بدیهی ترین مسائل زندگی من نظر میداد و من میباست همه را اجرا میکردم، مو به مو ودقیق. این چرخه البته یک جایی شکست. مثل اکثر بچه های مدارس مذهبی که با ورود به دانشگاه، تمام زحمات مدرسه را یک شبه بر آب میدهند و هم مشروب خور میشوند و هم دختر باز. اما هم تبعیت از آن و هم شکستن آن برای من بهای سنگینی داشت، من مجری بسیاری از تصمیماتی بودم که کاملا برخلاف میلم بود و از ترس رانده شدن از بهشت آنها را انجام میدادم و تا یک زمانی حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد که میتوانم نافرمانی کنم، موضوع ترس نبود، موضوع جهان بینی بود. جهان بینی من آنقدر وسیع نبود که بدانم به جز این راه، راههای درست دیگری هم وجود دارد. سوی دیگر ، زمانی بود که خواستم مسولیت زندگیم را به عهده بگیرم و تصمیم گیری کنم. اول از همه که بلد نبودم چگونه باید مسائل را تجزیه و تحلیل کنم تا به یک تصمیم درست برسم. بارها و بارها، مسیر عوضی را انتخاب کردم، آن هم زمانی که انتظار میرفت بتوانم مسیر درست را تشخیص بدهم. و به جز آن عکس العملهای مادرم بود که به دلیل خودمختار شدنم، تا آنجا که میتوانست از هیچ بی مهری عاطفی مضایقه نکرد.

داستان بالا را روایت کردم تا بگویم ، میتوانم درک کنم چرا مردم ما علی رغم همه فشارها، هنوز هم به دامان همان مادر پناه میبرند.

پی نوشت: لطفا از قضاوت کردن درباره مادر من بپرهیزید، هدف بازگو کردن یک ویژگی رفتاری بود.