سوم

معصومه هرکاری می کنه که امشب تنها بذارمش ،اما قبول نمی کنم .نمی دونم بخاطر اینه که امشب بعد سی سال تنها شده و نمیخوام تنها بمونه یا بخاطر خودمه که میخوام امشب تا صبح ، نشخوار خاطرات کنم …خیلی تلاش می کنه اما از دستم خلاص نمیشه و میگه پس بریم .

اول

میگن پدرو مادرا  بچه هاشونو عاشق می کنند، اینقدر به این میگن عروس گلم و به اون میگن داماد عزیزم و اصلا حواسشون نیست که بچه ها درسته که بچه اند اما رویا پرداز های بی نظیری هستند. و بنظر من این یک واقعیته ، چون معصومه هفت ساله بود که مادرش به پسرخواهرش گفت :داماد من میشی و جواد، پسرک نه ساله ،عاشق معصومه شد . از اون زمان کسی اون دوتا رو جدا از هم ندید ، همیشه یه گوشه نشسته بودند و پچ پچ میکردند و حرفاشون هیچ وقت تمومی نداشت .اگه یکی شون مریض میشد اون یکی هم از غصه تب میکرد اما زندگی جریان داشت و اینقدر این جریان تند بود که خیلی زود ، سرمعصومه چادر گل گلی کرد و صدای جواد رو خش انداخت . حالا دنیای پاک بچگی ها به ترس از گناه و قصه ی اتش و پنبه و ترس از جهنم تبدیل شده بود و این ، پدرومادرهاشون رو می ترسوند، و من  که شاهد اشک های معصومه و رازونیازهای جواد رو  خوب یادمه

اون زمان نه موبایلی بود و نه اینترنتی ، تلفن هم کم بود و اکثرا منحصر بود به باجه های زردرنگی که دو ریالی  میخورد و باید خیلی منتظر می موندی تا نوبتت بشه. پس فقط می موند یک نامه نوشتن که خب مسلما اون زمان نمیشد برای دختر یا پسرمردم نامه نوشت و پست کرد، پس نامه ها ، لای کتاب ها و جزوه ها ردو بدل میشد و ادمها اینطوری عاشق میشدند. و من که بواسطه همسایگی و دوستی ، نامه رسان این دو بودم و حالا که گذشته و رفته پس میشود اعتراف کرد که نامه رسان ، خود اول نامه خوان بود و این فضولی بود یا کنجکاوی دخترانه ، من می دیدیم که چه اتشی دارد در این دو زبانه میکشد . نامه هایی که در شرایط انزمان مخلوطی بود از ترس از گناه و حدیث و حرف های عاشقانه…. و من که چه غبطه ای میخوردم به این دو نفر

وجواد مرد شد و جنگ اغاز….جنگی که با این مرد شدن، همراه و همزمان شد و من که می دیدم که نامه های جواد پرشده بود از کلماتی مردانه که معنای بهشت و میهن و وظیفه را فریاد میکرد و معصومه که در ورای هر کلمه اش التماس بود و ترس از جنگ

در نهایت جواد در یک روز برفی معصومه را از پدرش خواستگاری کرد. عروسی را در باشگاه شرکت نفت گرفتند و هیچ وقت برق چشم معصومه را در شب عروسی اش فراموش نمی کنم ……بهار ان سال جواد ساکش را بست و رفت که بجنگد …..زمستان وقتی معصومه جیغ می کشید ، یک مرد با لباسی خاکی رنگ و ریشی انبوه وارد بیمارستان شد، چون میدانست بزودی پدر میشود…. و محمد علی بدنیا امد  و سه ماهه بود که جواد شهید شد. ……

من فکر میکردم معصومه می میرد ، شاید هم وقتی یک پلاک و لباس خونی جواد را بدستش دادند معصومه مرد. او لباس را بغل کرد و شش ماهی خودش را در خانه حبس کرد و سه سالی گذشت تا اشک هایش تمام شد

دوم

 امشب عروسی محمد علی بود . حالا پسر قدبلندی شده که درسش را تمام کرده و در گوشه ای از این شهر مطب دارد ، به صورتش که نگاه می کنی انگار جواد را می بینی که دوباره داماد شده ….اینرا فقط منو معصومه می دانیم که نوجوانی جواد را دیده ایم ….. چشمان معصومه دوباره برق میزند ، اما این بار بجای دخترک هفده ساله ، زنی کامل ایستاده، زنی که بچه اش را به دندان گرفت وامد تهران، امد تهران و اینقدر درس خواند تا شد استاد دانشگاه و بچه اش را عاشقانه بزرگ کرد و حتی نگذاشت همسایگانش بفهمند که زن شهید است و بچه اش فرزند شهید …..چه برسد دنبال سهمیه و امکانات رفتن ، که همیشه می گفت : جواد ناراحت میشه …. و اینرا طوری می گفت که فکر میکردی جواد هنوز در کنارش هست

و شاید هم بود

چهارم

میدونستم در خانه را که باز کنیم هردو به گریه می افتیم ، که افتادیم . خانه خیلی خالی بنظر میرسید اما هنوز در خانه را که باز می کنی اول چشمت به عکس جواد می افته که داره لبخند میزنه. عکس پسری  حدودا بیست ساله که میشه تو چشماش امید و عشق رو دید ، امید و عشقی که انگار در قاب ، برای همیشه، ثابت شده

نمی دونم چرا اما ازش می پرسم پشیمون نیستی ؟ میخنده و در عین حال سعی می کنه اشکی که داره دودو میزنه که بیفته رو من نبینم …..

راستش نمی دونم معصومه پشیمون یا نه …اما مطمن ام امشب ، بدجور یاد گذشته ها افتاده