خنده ام ميگيره ، سالها بود چنين حسي نداشتم ، اينكه نفسم به شماره بيفته ، قلبم تندبزنه و مثل بچه ها دست و پامو گم كنم . اول فكر كردم دلت بحالم سوخته واسه همين ازت متنفر شدم اما اون روز كه اومدي و حرف زدي و وسط حرفات ، مثل بچه ها به گريه افتادي، دلم لرزيد…لرزيد و يادم انداخت دلي هم هست ، بهت گفتم منو تو كنار هم خنده داريم ….گفتي مگه بده ؟ من از عقل گفتم ، از جامعه، از سنت هايي كه احاطه مون كرده و هرچقدرهم بخواهيم روشنفكربازي دربياريم، اما باز نميشه

ولي تو…..راستي تو از چي گفتي؟ حرفات يادم رفت…. اخه هرموقع تو حرف ميزني منو يك حس شيرين ،، يك رويا با خودش به روزهاي خوش نوجووني ميبره ، انگاري از اين دنيا و اطرافش خارج ميشم ….راستي هيچ وقت بهت نگفتم صدات زنگ خاصي داره ؟…نه نگفتم ، مثل خيلي از حرفاي ديگه كه دلم ميخواست بگم و نگفتم …هرچند اين نگفتن از رذالت يا شرم نبود ، از….نمي دونم چرا اما هميشه دلم ميخواست بگم تا بدوني اين موجود اونقدرها هم كه ميگي از سنگ نيست ، كه مگه ميشه زن از سنگ باشه؟ كه اين سنگ رو جامعه اي از من تراشيد كه سنگين و سنگيني رو دوست داره و مي پسنده ، جامعه اي كه ميگه اگه سبك باشي، اگه سهل باشي از قيمت و اعتبار مي افتي …جامعه اي كه هيچ وقت فكر نمي كنه از زن چيزي ميسازه كه ديگه خودش نيست كه اگه خودش باشه ميشه فاجعه …ميشه فاحشه ، جامعه اي كه فاحشگي رو فاجعه ميدونه اما راستش نه معناي فاحشه رو ميدونه و نه فاجعه

من همه اينا رو بهت گفتم؟… اره فكر مي كنم گفتم ، اون روز اخري كه اومدي بقول خودت سنگاتو وا بكني و من چقدرحرف زدم و دليل مسخره اوردم ….يادمه بعد هزار و يك دليل وقتي گفتم الان اين همه ادم توي زندونن و ما نبايد بفكر خودمون باشيم ،…..تو پوزخندي زدي و برگشتي گفتي چرا اسمون ريسمون مي بافي ؟ فقط كافيه بگي نه

ومن گفتم نه…… و تو رفتي

رفتي؟

دلم ميخواست برگردونمت ، دلم ميخواست داد بزنم و بگم كه نري ، دلم ميخواست ……اصلا چرا من اين حرفا رو زدم؟ من كه بعد اون همه دودلي، در اخرين لحظه تصميم داشتم از لرزيدن دلم بگم ….از محبت …..از دوست داشتن ….پس چرا بقول تو اونقدر اسمون و ريسمون بافتم؟ اخه بمن چه كه جامعه منو چطوري ميخواد ؟ بمن چه سنت ها منو اسير دوست داره ؟ اخه اصلا بمن چه كه جامعه از يك زن چهل ساله در كنار يك پسر سي و اندي ساله خنده اش ميگيره؟…اخه بمن چه ……..

من فقظ دلم لرزيد …..لرزيد براي در اغوش يك نفربودن ..اينكه در اغوش يك مردباشم و از تمام هزار سال تنهايي ام  سخن كنم و بعد ارام بخواب روم …..به خواب روم به بهاي تمام سالهايي كه ارام نخوابيده ام ، كه تنها خوابيدن يك زن، در اين ملك، يعني ناامني وچه حقير جامعه اي است كه با تنها خوابيدن يك زن، امنيتش بخطر مي افتد

من فقط دلم لرزيد، لرزيد چون سالهاست دلم لك زده براي اينكه سرم روي شانه كسي باشد ، كه دلم به دلي قرص باشد..كه بدانم كسي در اين دنيا هست كه ميشود به يادش خنديد، گريه كرد، مست كرد و اهنگ هاي عاشقانه گوش داد

اما نه بايد عاقل باشم من بايد زنانه فكر كنم ، من نبايد در اين سن خود را مضحكه خاص و عام كنم كه اينجا ايران است ، اينجا جامعه و زندگي در ان قواعد خودش را دارد ، درسته، شايد يكي اون سر دنيا اينها رو بخونه و باخودش بگه *عجب ابلهي*… اما اگه اون فقط ميخونه ، من زندگيش مي كنم ، اينجاكنار هم بودن يك زن و مردكوچكتر يعني اخر خنده ….اينجا عشق يعني مصيبت ، اينجا يك زن مطلقه يعني دردسر يعني…….

هرچند كاش ميدونستي چقدر دلم براي چشم هات تنگ شده

اما حيف ، بايد عاقل بود ….بايد سنگين بود