از شدت ترسناکی خنده دار است یا از شدت خنده دار بودن آدم را می ترساند؟ مقوا ، مقواست و هیچ ابهتی ندارد چون همه ی ما می دانیم که مقوا را می توان له کرد ، می توان پاره کرد، می توان سوزاند.  دردناک این است که  این مقوا چگونه بر سرنوشت ما حکمفرما شد؟  چطور عکسش را در ماه دیدند؟.. تا آنجا که خاطرم هست از آن طیاره ی کذایی ایر فرانس عده ی زیادی پیاده شدند. بر سر بقیه چه آمد؟ بازرگان و بنی صدر  چه شدند ؟ چطور شد که مقوا، کاغذها را بلعید؟ چطور شد که  مردم برای مقوا درود فرستادند و پشت سرش ایستادند و شعار دادند و از عمر ما بکاه وبر عمر او بیفزای گفتند؟

راستش این مقوا از اول هم بیش از مقوا نبود. نه در کلامش جادویی بود و نه در پیامش مقهومی ، آنچه مقوا را مقوا کرد حماقت ما بود. حماقت نسلی که  مرا یاد داستان آن پادشاه می اندازد که لخت در خیابان می گشت و هیچ کس جرات نکرد فریاد کند که کون لخت است. از آن روز سالها گذشته، ما  تازه شروع کرده ایم به خندیدن. خنده هایی که به قیمت اشک ، تبعید و مرگ عده ی زیادی تمام شده است. دقیق تر که نگاه کنی ، زیاد هم خنده دار نیست. این امام مقوایی امروز از آن امام واقعی سی و چند سال پیش که بهتر است.  مقوا حرف نمی زند، مقوا توی دهان کسی نمی زند، مقوا دولت تعیین نمی کند. ما برای چی به مقوا می خندیم ؟

این روزها روزهای خوبی است. برگردیم به گذشته ها ، بدون ملامت کردن های بی حاصل . نگاه کنیم و ببینیم که  کجای کار را اشتباه رفته ایم. که چرا هیچ وقت در سرنوشت سرزمین مان دخیل نبوده ایم. که  چرا در برابر مقواها نایستادیم ، چرا باور کردیم ؟ چرا ترسیدیم ؟  چرا سهم خودمان را واگذار کردیم؟  و چگونه شد که این گونه شد؟ یادمان باشد که ما در این ماجرا سهیم بوده ایم. سهم مذهب، سهم خرافه، سهم بی سوادی، سهم  فرهنگ مرد سالاری، سهم  خودمان را در این میان بیابیم و لا اقل سهم خودمان را جبران کنیم.

یادمان باشد که دیکتاتورها را ما می سازیم ، گاه با  حماقت  و گاه با مقوا. در آخر کار اما ،همه ی دیکتاتورها مقوایی هستند.