من اقا و خانم «و» را پس از مهاجرت به استرالیا شناختم . من بودم و یک چمدون افتخاراتی که به زبونی بود که هیچ کس نمی شناخت و سوابق درخشانی که هیچ کس نمی خواست. یک اطاق کرایه کرده بودم ته شهر ، زیر یک شیروونی . از صبح تا شب برای شرکت ها رزومه می فرستادم اما هیچ کس جواب نمی داد. پولهام داشت ته می کشید و حالم اصلا خوب نبود. آره، راستش رو بخواین.. حالم هیچ خوب نبود.تو اون هیر و ویری بود که خانم شین زنگ زد.  خانم شین و همسرش تازه یک هفته بود که رسیده بودند.من دراز کشیده بودم رو تخت  و شکمم داشت غار و قور می کرد چون  پول نداشتم برم از سر کوچه یک بیسکویت بخرم. خانم شین زنگ زد و من گوشی رو برداشتم. خانم شین بعد از کمی مقدمه چینی بحث را کشاند به آقای مهندس -مهندس شوهرش بود- مهندس تلفنی از تهران یک شغل خوب گیر آورده بود و توی مصاحبه قبول شده بود و  از روز دوم رفته بود سر کار.حقوقش ماهی چند هزار دلار بود، الان یک ماشین هم خریده بودند.. حالا تو فکر خرید خونه ای سه خوابه توی یک محله خوب بودند ، خانم شین همین جوری حرف می زد ،پز می داد، مهندس ، مهندس می کرد  و من گرسنه ام بود. وقتی همه پز هاش رو داد گفت: خوب ! شما از خودتون بگین؟ کار پیدا کردین ؟ با صدایی که ته گلوم گره خورده بود گفتم نه هنوز. گقت وای ! پس چی کار می کنین؟ گفتم : والله آقای دکتر به من میگه نگران نباش.. اگر هم کار پیدا نکردیم  خیالی نیست، پول هست. مکثی کرد و گفت : اما من فکر می کردم شما تنها اومدین ! ؟گفتم نه ! آقای دکتر «و» همیشه با منه… بعد دراز کشیدم روی تخت و گفتم: آقای دکتر در ضمن به آقای مهندس سلام می رسونند. خانم شین کمی دست دست کرد و گفت : متقابلا سلام برسونید. خداحافظی کردیم و هیچ وقت دیگر ازش خبری نشد.

***

من دروغ نگفتم ، آقای «و»همیشه با من است ، آقای دکتر سخت کوش و باهوش است.  دانشگاه  رفته  و کلی اهل علم و دانش است و مایه افتخار فامیل ماست. آقای دکتر اهل تحلیل و منطق است، شوخ طبع و بذله گوست، مغرور و کله شق است . بعد از مهاجرت  طفلک آقای «و» مجبور شد  دوباره سر پیری دانشجویی کند.  بی پول شد، بعد کم کم منزوی شد. شروع کرد به مشروب خوردن و خود تخریبی. آقای «و»  اعتماد به نفسش را از دست داد ، به خودش شک کرد، به سایه خزید ولی هیچ وقت من رو ترک نکرد.

***

خانم «و» هم همیشه با من است. خانم «و»  خودش فکر می کند هنرمند است ، شعر دوست دارد ، باران دوست دارد..رقص دوست دارد. در ضمن خانم «و» مردهای قوی  و قد بلند ، پول و رفاه و مسافرت را دوست دارد.بخانم «و» دوست دارد کنار دریا بشیند و به امواج نگاه کند، دوست دارد نوازش بشود ، دوست دارد حمایت بشود. خانم «و» وقتی مرد قدرتمندی کنارش نیست عین یک گربه ی وحشت زده به در و دیوار چنگول می کشد.

***

بعد از مهاجرت خانم «و» خیلی از آقای «و «نامید شد.  شروع کرد به آقای «و» خیانت کردن. با راننده های کامیون می رفت توی کلاب می نشست و آبجو می خورد که آقای «و» را بچزاند. آقای «و» همه چیز را می دید اما به روی خودش نمی آورد ، بیش تر و بیش تر مشروب می خورد و سعی می کرد فراموش کند. سعی کرد به یاد خانم «و» بیاورد که قدر و منزلتش را بداند اما خانم «و» نگاهی به آقای «و «کرد و گفت  تو که حتی نمی تونی یک بیسکویت برای من بخری خفه شو! آقای»و»  هم عصبانی شد و به خانم «و» گفت زنیکه ی بی چشم و رو ! یادت باشه که اگر اینجایی بخاطر منه! بخاطر مدارک تحصیلی من،   سوابق کاری من، نه به خاطر چشم و ابروی تو. خانم «و»   پوز خندی زد و در حالیکه بند سوتینش را می بست  گفت: حالا که من بخاطر همون چشم و ابرو  دعوتم و توی بهترین رستوران شام می خورم. تو هم بمون و بیسکویت بخور. آقای «و» در حالیکه بطری آبجو رو توی لیوان پلاستیکی خالی می کرد زیر لب غرید : زنیکه ی پتیاره و خانم»و» در حالیکه در را می بست زیر لب گفت: الکلیٍ جاکش!

***

خانم و آقای «و» خیلی به هم پریدند، خیلی هم را تخریب کردند. این روزها اما من دارم به این فکر می کنم که بالاخره یک روزی این دو باید با هم مواجه شوند و شاید هم آشتی کنند. بقول یونگ  این بزرگ ترین شاهکار *زندگی هر انسانی است.

تقدیم به  آنیما و آنیموس 

*»the encounter with the anima is the ‹masterpiece'».