حاج آقا یونگ  یا همون «کارل گوستاو «خودمون، یکی از بنیان گذاران علم روانشناسی است. یونگ در مکتب مدتی شاگردی مشدی «فروید » رو کرد . فروید یا همون «زیگموند «کوچولو رو که لابد می شناسید. این دو  پدر روانشناسی  هستند و زیر بازارچه معروفند. دلیلش هم این است که جزو اولین کسانی بودند که به «روان» آدمی به شکلی علمی نگاه کردند. تا قبل از اون هرکس دور از جون شما روانش پریشون می شد رو می فرستادند کنج تیمارستان تا برای خودش بمیرد. مشدی فروید با خودش فکر کرد خوب لابد دلیلی دارد که بعضی آدمها قاط می زنند و اگر اون دلیل ریشه یابی ( آنالیز) بشه مشکل  اون بنده خدا هم حل خواهد شد. دست بر قضا یکی از مشتری های همکار فروید کربلایی «نیچه «بود. * نیچه سردردهای بدی می گرفت و کلا مثل همه فیلسوف ها آدم خوش احوالی نبود (آدم اگر حالش خوش باشد که فلسفه نمی بافد می رود حال می کند) .خلاصه اینکه نیچه هم عقده ای بود ، البته همه ی ما عقده ای هستیم ، حتی شما دوست عزیز.اصلا کلمه ی «عقده » رو هم فروید برای اولین بار  به کار برد. به اعتقاد فروید بیشتر عقده های ریشه در «مشکلات جنسی» دارد. این البته تا حدی درست بود اما اینجا بود که فروید دیگه شورش رو در آورد. یعنی بهش می گفتی مورچه از دیوار بالا رفت، می گفت برای این که عقده های سرکوب شده ی جنسی دارد! سر همین قضیه یونگ و فروید زدند به تاپ و توپ هم و یونگ از فروید جدا شد و رفت برای خودش یک دکون بالای دکون فروید زد..

یونگ توی دکونش خیلی حرفها زد. مثلا می گفت آقا جون، بیشتر ساختار روان ما اصلا در جایی است که نمی بینیم  و اسمش رو گذاشت «ناخودآگاه». همین ناخودآگاه لعنتی  ماست که کار دستمون میده و    توی خواب و رویاها به سراغمون میاد و اگر به خوابها مون دقت کنیم، پیام های ناخودآگاه مون رو درک خواهیم کرد.یونگ می گفت  ما آدمها یک » من » داریم  که گاهی وقتها انقدر بزرگ میشه  که میشه مکافات،  یک «سایه» داریم که چیزهایی از خودمون رو که دوست نداریم اونجا قایم می کنیم،یک » نقاب» داریم که توی جامعه به صورت می زنیم. اما «خویشتن خویش» ما جایی زیر همه ی این ها رنج می کشد و به سقف طویله لگد می زند و اگر به دادش نرسیم این شکاف ها عمیق تر می شود و آخرش خل میشیم.

خلاصه یونگ خیلی چیزها گفت که نه من حالش رو دارم بگم  نه شما حوصله دارید بشنوید.

من همه ی این ها رو گفتم که بگم  یونگ می گوید در روان هر مردی یک طبیعت زنانه (آنیما) و در روان هر زن یک طبیعت مردانه ( آنیموس)  مستتر است. 

یعنی توی هر مردی یک زن و توی هر مرد یک زن هست. بیشتر بدبختی های ما از این است که این دو با هم نمی سازند و مدام توی سر و کله ی هم می زنند. من قبلا در موردش اینجا نوشتم اگر دوست داشتید بخونید. اگر هم دوست ندارید که هیچی. من شخصا توصیه می کنم که در موردش بدونید.حیف است آدم دلایل روان پریشی هایش را نداند.

پی نوشت: این پست فقط یک مقدمه ی کوتاه و بسیار نا دقیق از موضوع بی نهایت گسترده ای است که من صلاحیت نوشتن در موردش رو ندارم. اگر توی وب بگردید حتما مقاله های علمی خوبی پیدا خواهید کرد. این رو نوشتم که بگم در پست قبلی خانم و آقای «و» هر دو خود من هستند.اگر دوست داشتید با این نگرش یک بار دیگه  پست قبلی  رو هم بخونید.

اگر این مطلب توجه شما را جلب کرده و در این زمینه دوست دارید بدونید پیشنهاد می کنم برای شروع این فیلم رو ببینید*

When Nietzsche wept