همکارهای من یک زوج آلمانی، یک مرد دانمارکی ( با شیرینی دانمارکی اشتباه نشود)، یک دخترچینی ( با گلدون چینی اشتباه نشود)  و یک  خانم پاکستانی هستند. داستان دختر پاکستانی رو قبلا براتون تعریف کردم. همون که صدای اذانش را بلند می کرد و حجاب محکمی داشت، پس این یکی رو درز می گیرم و میرم سراغ آلمانی ها که من رو یاد بنز می اندازند. توی این چند سال حتی یک روز مرخصی نگرفته اند. هر روز درست سر ساعت ، توجه کنید سر ساعت یعنی درست 8:55 دقیقه وارد آفیس می شوند. انقدر دقیق که می تونم ساعتم را با ورودشون تنظیم کنم. رک و صریح و بی احساس هستند، طوری که بعد از این همه مدت هنوز هم با هیچ کس بیشتر از سلام و علیک رد و بدل نمی کنند. اما دقیق و درست کارشان را انجام می دهند و برای هیچ کس ذره ای مزاحمت ایجاد نمی کنند.

همکار دانمارکی، مردی قد بلند؛ سرد و خوش قیافه است. انگار خدا وقتی اینها را خلق می کرده حالش خوش تر بوده. همه چیزش سر جاش است. تفریح و کارش و لابد زندگی خصوصی اش.از الان برای دوران بازنشستگی اش هم برنامه دارد که کجا می رود و با کدوم پرواز  و شام روی سالادش چقدر نمک می پاشد. توی کار مسلط  و مودب است. کارش را درست انجام می دهد و به کار کسی هم کاری ندارد.

 دختر چینی من را یاد سوسک می اندازد. ریز و تند  و تیز است. کلا نمی تونم مجسم کنم که به جز کار کردن کار دیگری هم بلد باشد. از صبح تا آخر شب در حال دویدن است. سخت کوش… سخت کوش در حد تیم ملی.خسیس است و بعضی ها معتقدند که زیر آب زن هم هست. اما در باقی زمینه ها هیچ چیزی ازش نمی دونم جز اینکه ظهرها غذاهایی توی مایکرو ویو گرم می کند که راهرو بوی سگ مرده می گیرد.،

و اما من. از زیر کار در رو هستم ، وقت کشی می کنم ، بی ثباتم.گاهی راندمانم در حد یک نابغه بالاست و همه را شگفت زده می کنم، گاهی در حد یک جلبک هم اشتیاق برای کار کردن ندارم. غیر قابل اعتماد ترین و بی نظم ترین آدم اون سیستم هستم . گاهی که کار خراب می شود دلیل های الکی می تراشم و دروغ هم میگم،  گاهی هم الکی مرخصی استعلاجی  رد می کنم و بجاش میرم سینما. بطور کلی فکر می کنم اشتباهی رخ داده و من از بد حادثه اینجا هستم  و  باید الان توی کاخ باکینگهام نشسته بودم و خدم و حشم جلوم خم و راست می شدند.

***

اولها که اومده بودم اینجا اگر کسی از من در مورد مملکتم می پرسید می گفتم : من از سرزمینی میام که مردمان بسیار خوبی با فرهنگ غنی چند هزار ساله دارد که متاسفانه توسط مشتی خائن اداره می شود. مردم البته سرشون رو تکون می دادند و قانع نمی شدند. ازم می پرسیدند خوب پس چرا مردم شما قیام نمی کنند اون یک مشت خائن رو بندازن بیرون؟ من خیلی محکم جواب می دادم که برای اینکه اون خائن ها اسلحه دارند وما رو می کشند.

از شما چه پنهون این روزها من دیگه به قاطعیت قبل نیستم. هر چه زمان گذشت با دقت در احوالات خودم و بقیه آدمها به این نتیجه رسیدم که مردم هر کشوری شبیه حکومت هاشون و حکومت های هر کشوری شبیه مردمش هستند. اون وقت بود که نگاه کردم دیدم بعله.. منم شبیه احمدی نژادم.

***

جمهوری اسلامی؛ غده ی سرطانی ملت ماست. سرطان چیزی نیست جز رشد بی رویه ی سلول های بدن. سلولهای سرطانی ، همان سلولهای عادی  خود بدن هستند که  بدلایل تغییرات درون سلولی رشد و تکثیرشان مهار ناپذیر می شود. اصلا برای همین هم درمان سرطان کار سختی است. تفکیک سلولهای بدخیم از باقی سلولها کار دشواری است.جنگی  است که  سربازهای دوست و دشمن هر دو یک لباس بر تن دارند. میای دشمن رو بکشی ، ممکن است هم سنگرت را نشانه بروی

جمهوری اسلامی ، برایند بیمارگون همه ی کم و کاستی های تک تک ماست. بی برنامگی ، بی نظمی ، بی کاری، بی عدالتی ، بی ثباتی، زورگویی ، قلدری و دروغگویی. همه  و همه اش را در  همین نزدیکی در خودمان می توانیم ببینیم.این روزها خبر خاصی نیست، بیست وپنجم بهمن هم آمد و رفت و باز هم خبری نشد.  راستش من دیگه دل و دماغی برای نوشتن ندارم ، می دونم شما هم بی حوصله اید.پس این نوشته رو با یک آرزوی خوب به پایان می برم.

به امید اینکه ما تغییر کنیم،از بیرون، از درون،  تا روزگارمان هم بهتر شود.