من در یک کمپانی بزرگ مهندسی کار می کنم . یعنی طبقۀ هفتم از یک برج سی طبقه  که تنها یکی از ساختمانهای متعلق به این کمپانی در سرتاسر جهان است .  شرکت ما اساس نامه دارد ، اخلاق نامه دارد ، قانون و مصوبه دارد و لی عقل ندارد ! چون وسط اینهمه کار و پروژه و پول ، دودستی چسبیده به اجرای این قوانین و هر دو سه ماه یکبار مائیم و  جلسه پشت جلسه که :  ای ایها الکارمند ، بیا برایت بگوئیم فلان قانون برای چه به وجود آمده ، اگر رعایتش کنی چه نفعی به تو و شرکت می رسد ، چطور می توانی رعایتش کنی ، حقوقت چیست ، وظایفت چیست ، اگر فلان مشکل برایت به وجود آمد چه ها کنی و غیره … خلاصه مائیم و مشکلی به نام خرفهم شدگی .

اما شرکت ما، بلانسبت مملکت اجدادی ، مثل بنز گاز می دهد . پروژه پشت پروژه هست که برنده می شود . کشور پشت کشور هست که شعبه می زند . در باب رمز موفقیت شرکت ما سه نظریه موجود است که هر کدام طرفداران خاص خودش را دارد . برخی میگویند مدیر عامل مان در حیاط خانه اش در کالیفرنیا چاه جمکران 2 پیدا کرده . عده ای اعتقاد دارند مدیرعامل از در دوستی با اجنه وارد شده . اما خود مدیر عامل و مشتریها معتقداند که راز سر به مهر شرکت ، اصرار کنه مانندش به اجرای قانون های البته مفیدی ایست که وضع کرده.

یکی از این قوانین ، قانون حفاظت از محیط کار و لوازم شخصی کارمندها و همچنین مدارک سری شرکت است . تمام طبقات مخوف این برج دراز ، مجهز به درب های الکترونیکیست که همه برای ورود ابتدا باید کارت شان را اسکن کرده ، صلوات بفرستند و با پای راست وارد طبقۀ مربوطه شوند . دویست و پنجاه بار در بوق و کرنا تاکید شده که ایها الکارمند ، درب را برای کسی که فاقد کارت می باشد باز نکنید  .این اسمش مهربانی نیست . ادب نیست . بلکه همدستی در دزدی یا خرابکاری احتمالیست به اموال و جان خودتان .

امروز از اتاق پرینت در می آمدم که دیدم یک خانم باکلاسی پشت در شیشه ای الکترونیکی بال بال می زند و با دست و صورت پانتومیم می آید . خلاصه لیدی تا چشمش به من افتاد نفس راحتی کشید و اشاره کرد . در را باز کردم و به زبان انگلیسی پرسیدم که آیا کارت ورود به طبقه را دارد که نداشت. برایش با مهربانی توضیح دادم که بدون کارت متاسفانه نمی تواند وارد طبقه بشود و پرسیدم که آیا کارمند است یا مهمان ؟ به جای جواب در چشم من زل زد و با ذوق گفت : اِوا چه خوب تو ایرانی هستی؟ از لهجه ات فهمیدم .  و لبخند آسوده ای زد که یعنی برو کنار، قضیه حلّه . من ، که هم از اینکه جواب سوالم را نداده بود جا خورده بودم و هم صبح همان روز وقت صرف چای پست لولیتا را خوانده بودم، خودم را جمع و جور کردم و گفتم : از آشنائیتون خیلی خوشبختم . و به انگلیسی ادامه دادم که : «داشتیم در مورد کارت تون صحبت میکردیم . اگر مهمان هستید باید برید دم در کارت بگیرید» . خانم که لبخندش خشکیده بود ، اینبار نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت که ترجمۀ همزمانش این بود : » خاک بر سرت . عقده ای بدبخت . کاسۀ داغ تر از آش ، به جای اینکه پشت هموطنش رو بگیره ، کمکش کنه ، واسه ما نقش دربون بازی میکنه . مرده شوری …»

در حالیکه به وضوح از من متنفر بود به فارسی ادامه داد که کارت را روی میزش جا گذاشته و البته من بعد از پرسیدن اسمش راهش دادم به طبقه و برگشتم به دفتر خودم . من آدم نامهربانی نیستم . حتی با علم به اینکه ما ایرانیها شاید بیشتر از هر ملت دیگری به لطف و پشتیبانی هم محتاجیم سعی خودم را کرده ام که با دوستان ایرانیم مهربان تر و بخشنده تر از بقیه باشم . دلیل نگاه پر از کینه و تعجب زدۀ اون خانم چه بود؟ من که حتی نمی دونستم اون ایرانیه و تازه ، آیا یک خواهش محترمانه برای اجرای قانون تا این حد برخورنده س؟ راستی اگر خودم جای او بودم چه حسی بهم دست میداد؟… مشغول همین فکرها بودم که همکار کانادائیم وارد اتاق شد . حالا این آقا اصولن آدم کم حرف و کم پیدائیست و روابطمون با هم در سلام و روز بخیر خلاصه میشه . جویده جویده گفت: نیکیتا ، وقتت رو نمیگیرم . فقط خواستم تشکر کنم . من ناخواسته مکالمه ت رو با اون خانم شنیدم . راستش من همیشه خجالت میکشیدم دست رد بزنم به سینۀ کسی که میخواد بدون کارت بیاد تو ، اما بعدش هم عذاب وجدان میگرفتم که قانون رو زیر پا گذاشتم . ولی امروز دیدم که تو چطور خیلی ملایم این کار رو کردی و خیلی خوشم اومد و حس کردم که اگر تو می تونی ، من هم میتونم . خوشحالم که با آدمهائی مثل تو همکارم .  و رفت .

در هر صورت ، مثل اینکه خانم هموطن در مورد » کاسۀ داغ تر از آش » خیلی هم بیراه نرفته بود!