جای شما خالی ، آخر هفته ای با چند تا از این اجنبی ها رفته بودیم کاباره. خاصیت  این کاباره این است که  همیشه یکی اون وسط از دیوار راست بالا می رود، یکی دور میله می چرخد و  معلق می زند، یکی می رقصد و خلاصه شهر فرنگی است برای خودش و به هر قیمتی می خواهند آدم را سرگرم یا بقول خودشان «این ترتین » کنند.می دونید که بطور کلی این ترتین کردن این اجنبی ها کار آسونی نیست.خیلی به سختی چیزی چشمشان را می گیرد و  واکنشی نشان می دهند. کلا موجودات خونسردی هستند.هر قدر مردمان مشرق زمین زود این ترتین می شوند این ها نچسب و خنک هستند. در شرق مثلا کافی است یک خانم روپوشش لای کپل هایش موقع راه رفتن گیر کرده باشد، یک خیابان اینترتین می شوند.تمام چشمها می چرخد به سمت کپل خانم و توجه ها معطوف می شود به آن نقطه ،حتی ممکن است تصادفات هم بشود. شاید چون در شرق هیچ کس هیچ وقت به فکر سرگرم کردن مردم نبوده مردم مشرق زمین در سرگرم شدن با چیزهای الکی زندگی  متبحر شده اند. برعکس توی غرب از بس مردم را لوس کرده اند مردم نسبت به تفریح و شادی کرخت شده اند.

بگذریم، دردسرتان ندهم. توی کاباره، این بنده های خدا هر کاری کردند تا حضار محترم را با حرکات ژانگولر خودشان این تر تین کنند این غربی ها  همین جور عین بز  نگاه کردند. گاه گداری و تک و توکی دست می زدند. اما هیچ شعفی در  چهره ها نبود. تا به حدی که من دلم برای هنرمندها داشت می سوخت. یک دو سه تا هم پیمانه زده بودم واز حد معمول خودم هم دل رحم تر شده بودم. نزدیک بود به این دوستانم بگم: آخه چرا شماها عین جلبک می مونید؟ اگه این همه آدم خوشگل ، این همه هنرنمایی برای ماایرانی ها کرده بودند ما امکان نداشت این طور بی تفاوت نگاه کنیم. کف مرتبی، سوت بلبلی ، صلواتی…ما حتی گاهی روی سن می پریم و هنرمندان مورد علاقمون رو شالاپ شولوپ ماچ می کنیم آخه بابا یک واکنشی نشون بدید. تو همین شش  و بش بودم که یک رقاصه ی برلسک از در وارد شد.

خانم رقاصه  که لباسی تن نما و سکسی  پوشیده بود و هیکل ردیف و مخصوصا کپل های خوبی داشت رفت طرف یک صندلی و  خم شد و کپل هایش را با نهایت افتخار کرد به سمت صورت حضار و یک کم این ور و آن ور کرد کپل هایش را . بعد نشست روی صندلی و  پاهایش را  همچین سخاوتمندانه باز کرد  که یعنی بفرمایید تو دم در بد است . بعد کمی خودش را به صندلی مالید که لابد یعنی آخ من چقدر حشری هستم. موزیک جاز هم البته  همراهی اش می کرد.البته اگر بشود اسم کاری که می کرد  را رقص گذاشت،  به چشم من که نه هنرمندی خاصی داشت و نه مهارت عجیبی. فقط کپل های خوبی داشت( که البته نکته ی مهمی است) . نکته ی مهم تر اما این که وقتی موسیقی تمام شد،  این بار بر خلاف هر بار، همه ی سالن بلند شدند و تند و تند برای آن خانم و یا بهتر بگویم کپل های ایشان دست زدند. آنچنان به وجد آمده بودند که انگار عروسی ننه شان آمده اند.من همین طور با دهان باز مانده به جماعت نگاه می کردم، مدتی طول کشید تا دو زاری ام افتاد؛ توجهی که یک کپل ظرف چند دقیقه جلب می کند، یک گروه هنرمند نتوانستند در یک ساعت  بگیرند. دنیای بیخودی است ها. نه؟