خبر را که شنیدم، اولین واکنش اشک بود.این روزها راحت گریه می کنم. عین شیر حمامی که واشرش باید عوض شود و چکه می کند ،هر جا که فکرش را بکنی گریه می کنم: توی اتوبوس، وسط فروشگاه؛ توی میهمانی. همکار خوشگلکی داشتم که دماغش را عمل کرده بود.  ازش پرسیدم عمل کردن چطور چیزی است؟ گفت از وقتی عمل کرده دماغش خوشگل شده اما هر از گاهی همین جوری آب بینی اش سرازیر می شود، عین شیری که واشرش خراب شده باشد چکه می کند ، اما این  بهایی است که برای زیبایی باید پرداخت. امروز که داشتم وسط خیابان گریه می کردم یاد حرفش افتادم . اگر قصد مهاجرت دارید بگذارید به شما بگویم که واشر پشت چشمتان شل خواهد شد  و همین جوری اشکتان دم مشکتان خواهد شد. و این  کمترین بهایی است که برای مهاجرت خواهید پرداخت.

می نشینم  و صد بار اسکار گرفتن اصغر را نگاه می کنم، وقتی می رود  اون بالا.. هر بار باز بغض می کنم و لبریز می شوم و شیر چکه می کند. می دانم که یک ملت با من همین حس را تجربه می کنند.با خودم فکر می کنم نقش یک نفر، فقط یک نفر، توی سرنوشت یک ملت چقدر می تواند باشد؟   مثلا اگر ما فردوسی را نداشتیم آیا الان چیزی از زبان فارسی باقی مانده بود ؟اگر  امیر کبیر نبود که دارالفنون را تاسیس کند؟ اگر حتی همان رضا شاه نبود که کشف حجاب کند؟ اگر مصدق نبود که نفت را ملی کند…با خودم فکر می کنم آدمها مهم هستند. تک تک آدمها مهم هستند چون  یک نفر می تواند صدای یک ملت  شود ….. و این چیز کمی نیست.

امروز، اصغر فرهادی صدای یک ملت شد. صدای ملتی زخم خورده که سالهاست سهم شان از دنیا ، بی اعتنایی و تحقیر و تحریم بوده است .او نمادی است از مردمی که  توی ایران زیر پارازیت  یا  گوشه و کنار دنیا تنها و غریب، در انتهای شب تاریک، با امید چشم به صفحه ای روشن دوخته اند ، نفس هایشان در سینه حبس  و اشک در پشت چشمهایشان حلقه  زده ، مردمی که حتی برای خوشحالی کردن کسی را برای در آغوش گرفتن ندارند، مردمی که شیر پشت پلک هایشان از زخم زمانه  خراش برداشته و آماده ی چکیدن است. روح هایی چنان غریب، چنان زخمی ،که حتی نوازش این زخم  دیرین هم اشکشان را جاری خواهد کرد.  و من امروز به این اشک ها فکر کردم، اشک هایی که  فقط کافی است  به هم بپیوندد  تا سیلی شود و تبه کاران را برای همیشه با خود ببرد.