همین جوری توی خیابون می رفتم که یک تکه از کف کفشم کنده شد. اول فکر کردم دارم اشتباه می کنم، چند قدم رفتم جلو تر دیدم نه قضیه جدیه. یک سوراخ کف کفشم باز شده بود به اندازه ی یک سکه بیست پنج تومنی. از بخت بد با چند نفر آدم حسابی قرار داشتم و تازه این کفشم  خیر سرم یکی از کفش خوبهام بود. یعنی روش خوب بود ولی من از زیرش خبر نداشتم. یادم افتاد که شوخی شوخی این کفش رو شش ساله دارم می پوشم و توی خیابونها سگ دو می زنم. خوب اگه لاستیک هم بود باید زهوارش در می رفت. دوستام رو دیدم و با هم دست دادیم و رفتیم یک جایی نشستیم. تمام مدت اون دو تا داشتن در مورد این که پورشه بخرن یا بی ام دبلیو بحث می کردن. من همه اش حواسم به این بود که چجوری بشینم که سوراخ ته کفشم معلوم نشه. بعد نمی دونم کدومشون هوس کرد بریم توی پارک یک قدمی بزنیم. از اونجا به بعدش خیلی اوضاع دردناک شد، چون یک سنگ ریزه ی تیز رفت توی کفشم و کف پام رو سوراخ می کرد. اول سعی کردم به روی خودم نیارم.. فشارش می دادم این ور اون ور کفشم اما باز قل می خورد می اومد زیر پام.اصلا یکی از چیزهایی که توی زندگی نمیشه باهاش کج دار و مریز کرد سنگ ریزه توی کفشه. آخر سر وایسادم و درش آوردم. سعی کردم با فاصله بایستم که اونها سوراخ ته کفشم رو نبینن. تکیه دادم به نرده و در حالیکه سوت می زدم کفشم رو در اوردم و سنگ ریزه رو پرت کردم اون ور. نفهمیدم که فهمیدن یا نه.  بالاخره خداحافظی کردیم .برگشتم خونه، کفش ها رو در آوردم و انداختم توی سطل آشغال .

***

چند سال پیش، روز بعد از چهار شنبه سوری، منشی واحد اومد توی اطاق و سرش رو گذاشت روی میز و گریه کرد. پرسیدم چی شده خانم کریمی؟ گفت دیشب پسرم رفته سر کوچه بچه ها ی محل فشفشه هوا کردن گرفته به آستین کاپشنش ( کاپشن رو به فتح شین و بر وزن بنشن ادا می کرد، نمی دونم چرا بعضی ها میگن کاپشٌن ) کاپشنش رو برای عید تازه خریده بودم. یک کاپشن قرمز بود خانم دکتر، خیلی ذوق کرده بود بچه ام. کاپشنش نوی نو بود. حالا آستینش سوخته، هیچ جوری هم نمیشه رفو کرد. پسرم دیشب تا صبح گریه کرد. می گفت مامان! حالا من چیکار کنم؟ هیچی نداشتم بهش بگم. ندارم که براش یکی دیگه بخرم. پدرشون دستش توی کارگاه رفته زیر ماشین پرس الان شش ماهه بیکاره. منم یک نفره نمیرسه حقوقم . ندارم..سرم رو انداختم پایین ، نمی دونستم چی باید بگم.بعد سکوت شد.

***

تا مدتها برای من تصویر فقر شبیه پسر خانم کریمی بود : یک پسر بچه ی هفت هشت ساله  با یک کاپشن قرمز که نصف آستینش سوخته . نمی دونم چرا   امروز وقتی کف کفشم پاره شد یاد اون  ماجرا افتادم.نه، من فقیر نیستم. اما فقر یکی از گند ترین چیزهای دنیاست ،  آدم رو خورد می کنه ، همه ی اعتماد به نفس و قدرت آدم رو میگیره. توی فقر هیچ چیز قابل افتخاری وجود نداره. پس چرا اینا رو می نویسم؟ آهان ، خواستم بگم  چهارشنبه سوری مراقب کاپشن بچه ها یی که از کنارتون رد میشن باشید، مبادا دل کسی رو زخمی کنین. فکر کنم دیر شد البته یک کم. نمی دونم چرا همیشه دیر می رسم.