خوب، یک سال دیگه هم گذشت. خوب یا بد  سال نود هم تموم شد و من الان مثلا میخوام براتون» بهاریه «بنویسم. یادش به خیر اون موقع ها عاشق بهاریه های ویژه  نامه  نوروز مجله ی فیلم بودم. اون موقع ها همه چیز موقع بهار ویژه می شد. خیابونها، مردم، خونه ها یک حس ویژه داشت. همیشه این موقع ها خونه ی ما مثل بازار شام می شد. همه چی وسط اطاق ها ولو بود.  ممد آقا رفته بود بالای نردبون و داشت پرده ها رو آویزون می کرد . پرده ها بوی نویی می داد و سفید شده بود. مامانم به بابام می گفت: هوشنگ  می بینی چقدر سیاه شده بود؟ بابام می گفت خوب ، بله  دیگه خانم، آلودگی هوا و گرد و غبار .. بعد مامانم می پرید وسط حرفش و می گفت نه ؛ نه  هوشنگ تو نمی دونی که، چهار تا سطل آب زغال از توش در اومد. ممد آقا از نردبون می اومد پایین و می گفت  خانم من دیگه با اجازتون برم ،باید برم خونه ی خانم سرهنگ شب عیدی می دونین که… بعد ممد آقا می رفت و نوبت بابام می شد که جور ممد آقا رو بکشه  و بره بالای چارپایه و  لوستر کریستال  توی هال رو که من ازش متنفر بودم رو بیاره و پایین و بشینه  دونه دونه  برق بندازه .بابام هر سال مقاومت می کرد ، سعی می کرد از زیر کار در بره اما آخرش تسلیم می شد. می گفت : بابا جان، این زنها آدم رو بیچاره می کنن. شانس آوردی مرد نشدی! مامانم از تو آشپزخونه می گفت : چی داری می گی  هوشنگ ؟چقدر نق می زنی! ؟وقتی دوباره لوستر می رفت اون بالا خیلی برق می زد. من همیشه از چیزهایی که خیلی برق می زنن بدم می اومد. اما مامانم عاشق چیزهای براق بود. از خوشحالی چشمهاش برق می زد و می گفت هوشنگ ! دیدی بهت گفتم؟ می بینی چقدر سیاه شده بود. بعد بابام می گفت بله دیگه خانم ، آلودگی هوا و …دوباره اون بحث تکرار می شد و من حوصله ام سر می رفت و می رفتم تو اطاق خودم. هیچ وقت نمی فهمیدم  برای چی این قدر خودشون رو ازار می دادن. اصلا یک ور دیگه ی عید همیشه ازار بود. بزرگ ترین آزارش عید دیدنی بود.روز اول عید مامان می زد تو سر مون و به زور می بردمون خونه ی خاله قمر. خاله قمر همسن آقای جنتی بود. فکر کنم یک کم هم ریش داشت.گوشش کر بود و مدام  نون نخودچی پرت می کرد تو بشقاب ما.  من هیچ وقت نفهمیدم چرا شیرینی های عید انقدر بد مزه بودن. اما  مگه خاله قمر رضایت می داد؟ هی می گفت چرا شیرینی نمی خورین؟ بخورین دیگه..  بخور مادر! اگه می خوردی  دوباره مجبور بودی برداری و اگر نمی خوردی  حسابت با کرام الکاتبین بود.خاله قمر براش عید یک حالت ویژه ای داشت و سر خوردن شیرینی با کسی شوخی نداشت. بهش پا می دادی می خوابوندت کف زمین و با قیف شیرینی ها رو می تپوند تو حلق آدم. خدا بیامرزدش ، چند سال پیش عمرش رو داد به شما. هیچ کس به اندازه ی من از مردن خاله قمر خوشحال نشد. البته الان که فکر می کنم بعد از مردن خاله قمراز ویژگی های عید کم شد، یعنی عید به اندازه سابق ویژه نبود.

الان راستش مدتیه که دیگه عید مثل قدیم ویژه نیست.این جا که من هستم  حتی بهار هم نیست. یعنی ما داریم میریم تو پاییز. من اما برام مهم نیست، چشمهام رو می بندم و میرم خونه ی پدری. الان بابام رو می بینم که باز داره اون لوستر بد قواره رو تمیز می کنه  و  مامانم که  وقتی چشمش به لوستر براق می افتاد چقدر خوشحال می شد. از اون سالها خیلی سال گذشته . من سه ساله که این سر دنیا عید نداشتم. حتی هفت سین هم نچیدم. انگار با زندگی قهر بودم. اما امسال  دیگه با عید ، با بهار قهر نیستم.  زنگ می زنم به مامانم و ازش طرز  پختن سبزی پلو رو می پرسم. زنگ می زنم به  دوستام و برای عید دعوتشون می کنم .امروز رفتم یک بسته جعفری گرفتم و یک بسته گشنیز. شوید و تره ی خشک هم داشتم. می خوام برای اولین بار توی زندگی ام سبزی پلو درست کنم. هیچ وقت دلیلی نداشتم سبزی پلو درست کردن یاد بگیرم. راستش من  حتی سبزی پلو دوست ندارم.امسال  اما دلم می خواد توی خونه وقتی که عید می شه بوی سبزی پلو بپیچه .شاید برای این که این روزها  دلم برای مادرم خیلی تنگه ، برای بابام، حتی یک جورایی برای خاله قمر. اما چاره چیه؟ روزگار ما هم اینجوری شد. نمی خوام قر بزنم،  ناسلامتی عیده و من اگر بزرگ تری ندارم که برام سبزی پلو بپزه ، خودم بزرگ تر بقیه  میشم و  مثل خاله قمر برای یک سری قربت نشین  سبزی پلو می پزم. رسم دنیا جز این نیست ، یک روز به ریش خاله قمر می خندی، یک روز می بینی خودت خاله قمر هستی ، یک روز هم مثل خاله قمر دیگر نیستی . پس عجالتا تا وقتی هستیم ؛ نون نخودچی رو عشقه.