رادیو روشن بود و  داشت گزارش سانحه ی هوایی رو می داد. یک هواپیما صاف رفته بود توی خونه های شهرک  نزدیک فرودگاه. رادیو از مردم خواهش می کرد که به سمت محل حادثه هجوم نبرند و اجازه بدهند که ماشین های امداد و امبولانس خودشون رو به  محل حادثه برساند اما کسی گوشش بدهکار نبود. گزارشگر رفت سراغ یکی از حاضرین درمحل . خانومی در حالیکه صداش از شوق می لرزید شروع کرد به تعریف کردن که از کجای تهران خودش رو رسونده و چقدر دست و پای بریده  و متلاشی شده دیده . صداش از هیجان و ذوق می لرزید. خوشحال بود که توی زندگی فکسنی و بیخودش شاهد یک فاجعه مهیب بوده. چیزی که می تونست تا مدتها باهاش  به شمسی خانم  فخر بفروشد و  یا از اون بالاتر سالها بعد درمورد دست ها و پاها ی متلاشی شده ی سر نشینان یک هواپیما برای نوه و نتیجه هاش حرف بزند. هرچی باشه  هر روز که آدم هواپیمای آتش گرفته نمیبینه… دیگه چه اهمیتی داشت اگه وجود بی مصرفش اونجا راه یک آمبولانس رو بسته بود و به قیمت جون یک عده تموم می شد. جدا چه اهمیتی داشت؟ پیچ رادیو رو بستم  اما داستان ولم نمی کرد. بی اختیار یاد یک خاطره ی دور افتادم.

***

خرداد اون سال کذایی که امام راحل ارتحال ملکوتی کرده بود  همه جا تعطیل بود و تلویزیون یک سره مراسم تشییع پخش می کرد. نهار منزل عمه بلقیس دعوت بودیم که در باز شد و پسر عمه بلقیس لت و پار و خسته وارد شد ولی چشمهاش از خوشحالی برق می زد. پای پیاده تا بهشت زهرا رفته بود .شروع کرد به تعریف کردن چیزهایی که دیده. اونم همون جوری صداش از شوق می لرزید.پرسیدم چرا رفتی؟ تو که به زنده ی امام ارادتی نداشتی؟ لبخند عاقل اندر سفیهی زد و گفت: خوب رفتم ببینم چه خبره؟ تازه اش هم نصف آدمهایی که اومده بودن برای تماشا اومده بودن. گفتم ولی وقتی شماها رو تو تلویزیون نشون میدن برای کسی فرقی نداره چرا رفتین. حساب همه رو پای عشقتان به رهبر می گذارند. خندید و گفت سخت نگیر، دختر دایی.

***

یک سری آدمها برای من غیر قابل درک هستن. آدمهای عرق خوری که توی صف نذری می ایستند، آدمهای بی دینی که شبهای محرم مشکی می پوشند، آدمهایی که برای تماشای مراسم اعدام میرن، آدمهایی که وقتی توی بزرگراه تصادف میشه بدون اینکه قصد کمک داشته باشن می ایستند و راه بقیه رو هم می بندند.آدمهایی که بلیط فیلم اخراجی ها را می خرند و برای دو دقیقه خنده آب به آسیاب امثال ده نمکی می ریزند یا محض کنجکاوی به تماشای قلاده های طلایی هم می روند.یکی به من بگوید این آدمها به چی نگاه می کنند؟ یعنی میشه زندگی آدم انقدر حقیرانه باشه که آدم به قیمت یک لحظه سرگرم شدن به پی آمدهای احتمالی کارش حتی فکر هم نکند؟ خوب این جمعیت متشکل از تک تک ماهاست. هر کدام به سهم خودمان فکر کنیم.  والله بالله ،ما در برابر اعمال خودمان مسئولیم.