پشت سر هم دارم خواب ایران می بینم درست از بعد از عید شروع شد. چند شب پیش خواب دیدم برگشتم ایران، توی همون کوچه های آشنا، با مردم آشنا، با لبخند های آشنا . یکجور حس خوب گرم توی خواب داشتم. آخه از وقتی که  پام رو از ایران گذاشتم بیرون  یکجورایی انگار قلبم یخ زده. اگر حس های آدم رنگ داشته باشه من این ور سه ساله که یک حس آبی سرد دارم.یک حس غریبگی مداوم، یک حس نا امنی ضمنی همیشه باهام بوده، حتی توی خواب.   دیشب که خواب دیدم برگشتم دوباره اون حس گرم نارنجی  رو داشتم. حس متعلق بودن ، حس اینکه این کوچه ها رو می شناسم ،این مردم رو، حس اینکه همه چی آشناست ، همه چی خوبه .خلاصه خوشحال بودم ،توی خواب با خودم می گفتم عجب حماقتی کردم که از ایران رفته بودم.  هرچی باشه من اینجا خوشحال ترم، راحت ترم ، اینجا احساس تعلق می کنم.

بعد وارد یک خونه شدم. تو خواب می دونستم که اون خونه  خونه ی خودمه. یک خونه ی بزرگ و دلباز با معماری ایرانی بود. اصلا قابل مقایسه با سوراخ موشی که اینجا توش زندگی می کنم نبود. توی خواب خوشحال بودم که خونه ی به این قشنگی دارم. پنجره هاش باز می شد به درختهای صنوبر و تبریزی بلند و نور کجکی افتاده بود روی قالیچه  ظریف دست باف  که کف پذیرایی پهن شده بود. همه چیز در نهایت ظرافت و زیبایی و به سبک ایرانی  تزیین شده بود. در حیاط را باز کردم و رفتم توی حیاط. دور تا دور، دیوار های حیاط با  کاشی های فیروزه ای رنگ با نقوش اسلیمی فرش شده بود. دلیل اینکه دارم با این جزییات می نویسم اینه که توی خواب همه ی این جزییات وجود داشت. نزدیک تر رفتم و با دقت نگاه کردم. یک سوراخ به اندازه ی  ته یک لیوان توی دیوار بود ، اما چطور می تونست دیوار سوراخ شده باشه؟ با دقت  که نگاه  کردم  دیدم  جنس دیوار از کاموا ست. با تعجب به دیوار خیره  مانده بودم.باورم نمی شد، از نزدیک تر حالا می دیدم که همه ی  دیوار رو به هم بافته بودن. با ناباوری و ترس و تردید سر کاموا رو گرفتم و شروع به کشیدن کردم. گره به گره شروع کرد از هم باز شدن ،  با حیرت و وحشت مثل دیوونه ها سر کاموا رو می کشیدم و دیوار رج به رج شکافته می شد؛ خونه ی قشنگ من در برابر چشمهایم نابود می شد. از شدت وحشت از خواب پریدم.